دهه چهلم سدهی جاری شمسی، در
افغانستان، دهه دموکراسی نامیده میشود. موقعیتی که محصول مشروطه خواهی و نتیجه
مبارزات آزادای خواهانه مردم بود. در ابتدای این دهه، مطالبات مردم در کلان شهرها
و در میان تحصیلکردگان، به نحوی چشم گیری، افزایش یافته بود و آزادی خواهی به اوج
خود رسید. گفتمان مدرن و حق طلبی هر روز وسعت بیشتری مییافت. هرچند حاکمیت کوشش
به عمل آورد، زیر پوشش قانون، نوعی دیکتاتوری خانوادگی را حفظ نمایند؛ اما جنگ قدر
در درون خاندان شاهی و از طرف دیگر، قدرت یافتن احزاب سیاسی، و
مطالبات مردم، ادامه شرایط موجود را بر نمیتابید.
بنابراین، پس از
تلاشها و ایستادگیهای پیگیر طیفهای سیاسی، نظام شاهی مجبور شد که به خواستههای
مردم تن دهند، آزادیهای آنها را به رسمیت بشناسد، قدرت و صلاحیت پادشاه را محدود
کنند. در نتیجه، در سال 1343 ش، قانون اساسی جدید تصویب شد. به موجب آن، گونههای
آزادی و حقوق اساسی مردم در عرصههای مختلف، به رسمیت شناخته شد. اولین بار، فردی
خارج از وابستگیهای خانوادگی، به سمت نخست و زیری رسید.
به این ترتیب، فرهنگ نوینی در عرصه سیاست و جامعه پدید آمد. نظام
پارلمانی در کشور شکل گرفت. حکومت در برابر نمایندگان مردم در پارلمان
پاسخگو بود. فعالیتهای سیاسی از آزادی برخوردار گردید. تحت تأثیر این
فرایند فکری و نوگرایی سیاسی، نهادها و احزاب سیاسی، به قدرتی فزاینده دست
یافتند. هرچند برخی احزاب، در اواخیر دهه بیست شروع به فعالیت کردند، لکن،
به دلیل فضای خفقان، امکان مانور چندانی داشتند؛ اما ایجاد بستر نیم بند
دموکراسی، در کشور، بستری شد برای رشد احزاب تا از این رهگذر، بهره برداری
حداکثری نموده و این فرصت بی بدیل را برای، اثر گذاری در عرصه سیاست مغتنم
شماردند. به این صورت، احزاب مختلف با روی کردهای متفاوت پدید آمدند. این
احزاب به لحاظ خطمشی سیاسی، در یک دسته بندی کلی، به سه دسته، تقسیم
میشدند: گروههای چپ، گروههای ملی گرا و گروههای اسلامگرا.
طیف اول و دوم، دارایی ایدئولوژیهای وارداتی کمونیسم و
اسلامیسم بودند که به ترتیب از نظام کمونیستی شوری و اخوان المسلمین مصر، سر چشمه
گرفته بود، گروه سوم، دارای افکار معجون گونه بود که شامل، گرایشهای اسلامی
کمونیستی و ناسیونالیسم افغانی میشد.
احزاب، کوشیدند،
اساس فعالیت خود را بر دانشگاه و مؤسسات آموزش عالی متمرکز نمایند و از میان
دانشجویان، یار گیری نمایند؛ و این بود که دانشگاه تبدیل شد به آوردگاه نیروها و
احزابی که به لحاظ مبانی فکری و باورها به شدت متضاد بودند. دلیل اینکه احزاب
مختلف، دانشگاهها را عرصه تاخت و تاز قراردادند، روشن بود، برای اینکه، بسیاری از
مردم با مقولات و مفاهیم جدید آشنایی چندانی نداشت. ایدئولوژیهای مختلف، فقط در
میان دانشجویان قابل فهم و دارایی محبوبیت بود.
در میان این سه
نوع قطب بندی سیاسی احزاب، گروهای چب و در میان آنها، حزب خلق از حیث نفوذ،
سازماندهی تشکیلانی و جهت دهی افکار عمومی و روشن فکری، پیشتاز بودند، این حزب، در
عین حال که در دانشگاهها داری محبوبیت بود، در اولین دوره پارلمان در زمان
مشروطیت چندین عضو خود را وارد مجلس کرد.
اعضای حزب کمونیست، با تشکیل فراکسیونی با برخی دیگر از
نیروهای همسو، در پارلمان با اتخاذ مواضع و بیان عقبماندگیهای کشور، سر آمدی خود
را در پارلمان نیز نشان دادند. در مقابل گروههای دیگر که در برابر آنان چیزی برای
گفتن نداشتند در مواردی جلسات مجلس را به در گیری فیزیکی میکشاندند.
حزب خلق، چه در سطح
دانشگاهها و چه در سطح پارلمان، قدرت و نفوذ خود را چندین بار در قالب تظاهرات و
اعتصابات عمومی به رخ حاکمیت و گروههای رقیب کشید. به این دلیل بود که در این دوره، طی ده سال، پنج مرتبه دولت سقوط کرد و نخست وزیر عوض
شد. این نتیجه نفوذ احزاب، فعالیت سیاسی و صنفی دانشجویان و در عین حال قدرت
پارلمان و بارقهای از دموکراتیزه شدن جامعه بود. حزب خلق خود را مترقی پیشتاز مبارزه راه آزادی، دموکراسی ضد استبداد نشان دادند میدادند.
این، به نفوذ آنها و محبوبیتشان، در بین طبقه متوسط و تحصیل کرده جامعه کمک
شایانی کرد. در حالی که این حزب خود در پی کسب انحصاری قدرت بود و از سوی کشوری
حمایت میشد که سر آمد نظامهای توتالیتاریسم بود.
حزب خلق، از ابتدای تأسیس، از اختلافات مزمن داخلی رنج میبرد،
تا اینکه در سال 1346 این حزب به دو گروه خلق و پرچم تقسیم شد. اما اثر گذاری خود
را از دست ندادند. آنان پس مؤسسات آموزش عالی و پارلمان، ارتش را در کانون توجه قرار
دادند. هر دو گروه با افسران عالی رتبه در درون ارتش ارتباط بر قرار کردند و حلقههای
هوادار خو را در میان ارتش به وجود آوردند و عملاً ارتش را در گیر مسائل و جناح بندیهای
سیاسی کردند.