این داستان نیست

سایه، همه جا را فرا گرفته و زمین تر است. نیش سرما کمی گزنده است. برخی، دست از کار کشیدند و راهی خانه‌های خو شدند. برخی دیگر، گَروگَر، کِر کِرها را پایین می‌کشند، راه میافتند. او، هم دسته‌ی کراچی چوبی‌اش را که با کهنه‌های رنگ‌وبارنگ پیچیده شده، با دست‌های زبرش گرفته و به جلو می‌راند. آثار خستگی روزانه در چهره تکیده‌اش موج می‌زند، اما روحیه جنگندگی و غیرت، در وجودش نابود نشده است. ریش سفید، درشت و کم پشتش خاک گرفته و بور معلوم می‌شود. دستار/لنگی خاکستری دور سرش پیچیده است. صورت باریک و استخوانی دارد.پوستش کدر و پر از چین و چروک است. کت بزرگی پوشیده است. جیب‌هایش بر آمده است. محتویاتش پر است از دستمال، تکه پارچه‌های کهنه و برش‌های نخ که اگر لازم شد عرقش را پاک کند، اگر جای از دست پایش زخم شد، با کهنه بپیچید و با نخ، ببندد. زیر کت، چاکت قهوه‌ای دارد. یقه بزرگش نگاه را می دزد. پاچه‌های تنبان آبی رنگ و آفتاب سوخته پاره پوره‌اش، را زیر جوراب کرده است. کفش سیاه پلاستیکی دارد. لبه‌های کف کفش، پر از گِل است. گام‌ها را با قوت قلب بر می‌دارد. همچنان کراچی را به جلو می‌راند. کراچی خالی است. فقط کافی است تعادلش را حفظ کند، خودش می‌رود، شیارهای تایر کراچی محو شده است؛ اما چرخد.
- خسته نباشی کاکا، خوبی؟
- شکر.
- چند سال است این کراچی را داری؟
- می‌شه یک پانزده سال.
- قبل از آن چه کار می‌کردی؟
- شهر مغازه داشتم که مسلمانا «در» دادن.
- مسلمانا! کدام مسلمانا؟
- مجاهدین. همو از خدا بی‌خبرا، تمام سرمایه‌ام را آتش زد. حالا مجبورم با کراچی کار کنم. با این کی پول پیدا می‌شه.
- نمی‌شه؟
- نه. صدوپنجاه- دو صد پول نیه. خدا آن‌ها را لعنت کَنه که مره، به این روز انداخت. البته، خیلی‌های دیگه را هم به همین روزه انداختن

لایق بالندگی

جامعه‌ی که برای آزادی خود هزینه نپردازد، به آزادی نمی‌رسد. مردمی که حقوقشان را مطالبه نکنند، هیچ‌گاه به آن دست نمی‌یابند. در نتیجه رفاه آسایش، توسعه و نهادینه شدن حقوق همه‌جانبه، در چنین بستری و برای چنین مردمی، محال خواهد بود. از یک نگاه، مادر مشکلات، در افغانستان، در صحنه نبودن مردم و آشنا نبودن آن‌ها با حقوقشان است و اینکه برای آزادی و حق‌مداری خود هزینه نمی‌پردازند. پس انتظار پیش‌رفت بی‌جا است. قرار داد امنیتی، میان افغانستان و امریکا، مثالی خوبی در این مورد است. حامد کرزی لویه‌جرگه غیر قانونی که فراهم کرد بود، به برایند تصمیم آن، خود را متعهد دانست؛ و گفت هر چه لویه‌جرگه بخواهد، همان خواهد شد؛ اما پس از پایان لویه‌جرگه، زیر بار تصمیم اتخاذ شده آن، نرفته است و هر روز، بازی‌های مضحکی را به نمایش می‌گذارد. در این میان هیچ صدای از طرف مردم بلند نشد که تو هیچ حقی، جز آنچه مردم می‌خواهد نداری و مکلف هستی همان را اجر کنی که خواست مردم است. پس می‌توان گفت چنین مردمی، به خواب رفته‌اند؛ لذا،  باید همواره، با دور باطل فساد، مسئولیت ناپذیری مسئولان و عقب‌ماندگی جامعه، روزگار بگذرانند. در مقابل اکراین را باید در نظر گرفت. پس از آن که رئیس جمهور از عقد قرارداد آزاد تجاری، میان این کشور و اتحادیه اروپا سر بازد؛ ولی، مردم احساس کردند که بر خلاف منافع و خواست آن‌ها است، به این ترتیب، لحظه‌ای درنگ نکردند و به خیابان‌ها ریختند. شبانه روزی پی گیری مطالبات و حقوق خود هستند. حتا شب‌ها را در میدان‌ها و سرک‌ها/خیابان‌ها با سر می‌برند. چنین مردمی را باید لایق آزادی، پیش رفت و بالندگی دانست.

نگون‌بختی

جان سون تِک» مرد شماره دوی کره شمالی و شوهر عمه‌ی رهبر جوان این کشور، دو روز پیش، در یک جلسه رسمی باز داشت شد و امروز اعدام شد. این نمونه‌ی بارزی از عمل کرد یک نظام خودکامه است که در آن همه چیز، بر محور یک شخص می‌چرخد. رفتار، گفتار و سلیقه او قانون است. اگر افراد خود را با این قانون که از ذهن مشوش و سلیقه زور گویانه دیکتاتور ناشی می‌شود و همواره در نوسان است، عیار ننماید، مجازات مرگ در انتظارش خواهد بود. به راستی که هیچ پدیده‌ای و حشتناک‌تر و هولناک‌تر از استبداد و دیکتاتوری نیست. در این میان، نگون بخت تر از کسانی که در خدمت دیکتاتور قرار می‌گیرند وجود ندارند. آنان، زندگی خود را باید بر بنای تهوع آوری چاپلوسی و تملق استوار سازند، تا رضایت دیکتاتور را حفظ کنند، با وجود این، ممکن است به یک طرفه‌ی عینی، مورد خشم دیکتاتور قرار گیرد و هستی خود را یکجا از دست بدهند. در حقیقت این چاپلوس‌ها و متملق‌ها هستند که از یک شخص بیمار، عقده‌ای، کم ظرفیت و خود بزرگ بین، دیکتاتور می‌سازند.

پدیدارشناسی حزب(9)انحصار قدرت

 داوود خان، با همکاری احزاب چپ، پس از آنکه عرصه را بر اسلام گریان تنگ کرد، بعد از دو سال، ماه عسلش را با آن‌ها نیز به پایان برد. او، آشکارا از ایدئولوژی وارداتی در کشور انتقاد می‌کرد و آن را برای کشور خطرناک می‌دانست. تردیدی نبود که منظور او ، باورهای کمونیست‌ها بود. در عرصه عمل نیز بر آن شد که دست نیروهای کمونیستی را از قدرت کودتا کند. به این دلیل، در سال 1355 برخی از وزرای کمونیست را از کابینه کنار گذشت. ولی نفوذ آن‌ها را در ارتش نتوانست از بین ببرد. به این صورت بود که روابط حزب خلق و داوود به وخامت گراید. هر روز فاصله آن‌ها زیادتر می‌شد و جوی بد بینی و شکاکیت بر مناسبات آن‌ها بیش‌تر حاکم می‌شد.

 به این ترتیب، نظام جمهوری خودکامه داوود، در مقابل هردو جریان حزبی قرار گرفت اسلام گریان در پاکستان و نیروهای چپ در داخل. اما قدرت او، از سوی نیروهای چپ بیش‌تر تهدید می‌شد تا اسلام‌گریان، به این دلیل که گروهای چپ در ارتش نفوذ قابل ملاحظه‌ای یافته بودند و اشتهای سیری‌ناپذیری برای تصاحب قدرت داشتند و از طرف دیگر متکی به قدرت شوری بودند که شیریان های اقتصادی افغانستان به نحوی یه آن وابسته بود. این امر، داوود را در مخمصه دشوار قرار داده بود. او برای راهایی از این دشواری، راه برون رفت را در آن دید که می‌بایست از وابستگی افغانستان به شوری بکاهد تا بعد، به سراغ نیروهای چپ برود. تنها گزینه‌ی فراروی او، دراز کردن دست دوستی، به سمت رقیب شوری در عرصه بین‌الملل یعنی بلوک غرب بود. این حرکت برای شوری پذیرفتنی نبود.

از طرف دیگر، رابطه داوود با حرب خلق، هر روز متشنج‌تر می‌شد؛ و این زمینه را برای یک تصفیه‌حساب و قدرت نمایی نهایی آماده‌تر می‌کرد. به این ترتیب، داوود خان و کمونیست‌ها برای از بیرون راندن از صحنه و خلاصی از شر یکدیگر، به چاره اندیشی افتادند. داوود بر خورد و تعقیب اسلام‌گرایان را در نامه خود داشت و احساس می‌کرد، نسبت به کمونیست‌ها نیز چاره جز قلع و قمع و به زندان افگند رهبران آن‌ها، راه دیگری باقی نیست. این در حالی بود که کمونیست‌ها تجربه یک کودتا را به همراه داشتند، هرچند در این تجربه داوود با آن‌ها شریک بود، ولی با این همه این تجربه می‌توانست برای آن‌ها به کارد آید. در بهار سال 1357 داوود طرح دستگیری رهبران کمونیست را ریخت و آن‌ها به نوبت خود کودتا را طراحی کردند. داوود موفق شد تعدادی از سران حزب کمونیست را دستگیر و زندانی کند؛ نیروهای باقی مانده کمونیست‌ها، فوراً فرمان کودتا را صادر کردند و آن را با خون ریزی در هفت ثور همان سال به پیروزی رساندند و داوود را از میان برداشتند.

  در افغانستان همگان کودتا را صحنه‌گردانی روس‌ها می‌دانستند؛ اما اطلاعات موجود در این باره متناقض است. مدارک تردید ناپذیر و اثبات شده، وجود ندارد، در نتیجه داوری در این باره دشوار می‌نماید که آیا روس‌ها در کودتا به صورت مستقیم نقش داشتند یا نه؟. اما حمایت غیر مستقیم و چراغ سبز آن‌ها در مورد انجام کودتا، تقریبا انکار ناپذیر و تردید نشدنی است

 کمونیست‌ها، از آزادی و از دموکراتیک بودن حکومت خود سخن می‌گفتند. عمل‌کرد آنان نشان می‌داد که ادعاهای آنان مشتی الفاظ پوچ، تبلیغاتی و مضحک است. آن‌ها، پس از به قدرت رسیدن، در اولین فرمان خود قدرت را یکجا مصادره کردند و آن را حق انحصاری حزب کمونیست اعلام نمودند و برای مردم کوچک‌ترین حقی قائل نشدند. چند نفر انگشت شمار، از رهبران آن‌ها، ترکی را به عنوان رئیس «شورای ملی انقلاب جمهوری دموکراتیک افغانستان» و در عین حال رئیس جمهور و نخست وزیر معرفی کردند. شورای ملی انقلاب جمهوری دموکراتیک افغانستان به عنوان عالی‌ترین نهاد دولتی در سلسله قدرت برشمرده می‌شد. حکومت از طریق «شورای ملی انقلاب جمهوری دموکراتیک افغانستان» انتخاب می‌شد و تنها در برابر آن پاسخ گو بود. این بود ساختار دولت دموکراتیک مورد ادعای آن‌ها.

به این ترتیب، در افغانستان، در سال 1357 شمسی، برای اولین بار حزب قدرت را در اختیار و انحصار گرفت و حاکمیت حزبی حاکم شد. هرچند باید گفت حزب محصول جامعه دموکراتیک است و کار کرد آن نیز نمی‌تواند غیر دموکراتیک باشد و از مجاری مردم‌سالارانه در پی تصاحب قدر است. کودتا سنخیتی با کار کرد حزب ندارد به این ترتیب‌ می‌توان گفت، دست بردن کمونیست‌ها به کودتا، اولین خروج و انحراف از کار کردهای حزبی بود. اما تنها کودتا حرکت غیر دموکراتیک و تمامیت‌خواهانه آن‌ها برشمرده نمی‌شد. 

تعامل بر مبنای حقوق بشر

10 دسامبر، برابر با 19 آذر/ قوس، روز جهانی حقوق بشر است. حقوق بشر، پدیده‌ی جهان شمول، دارای اهمیت بنیادین و در عین حال، مسئله زنده روز دنیا است. بسیاری از جنگ‌ها، در کوشه و کنار دنیا، ریشه در نقض حقوق بشر دارد. برای نهادینه کردن حقوق بشر، در حوزه فکر، نیاز به پژوهش بی‌شمار و در عرصه عمل، به مجاهدت پی‌گیر و بی‌امان ضرورت است. از یک منظر می‌توان گفت حقوق بشر، مبنای توسعه، دموکراسی و بیش رفت و کمال انسانی است. احترام و اهتمام به حقوق بشر، باعث می‌شود، تمام استعدادها در جهت رشد و شکوفایی انسان و رفاه او به کار گرفته ‌شود؛ و این می‌تواند به توسعه همه جانبه منجر گردد. در مقابل نقض حقوق بشر، عقب‌ماندگی مزمن و فلاکت همیشگی را در پی دارد؛ به آن دلیل که استعدادها در جهت تقابل هم حرکت می‌کنند؛ برخی، به ناحق تبعیض اعمال می‌کند حقوق بشر را نقض می‌کنند و برخی دیگر، به حق، در جهت خنثی کردن آن تلاش می‌ورزند و به رایند این نیست مگر واپس گرایی و منازعه بی حاصل. نقض حقوق بشر ره به جای نمی‌برد، چه بهتر که اساس مناسبات و تعامل بر مبنای حقوق بشر قرار گیرد.

پدیدار شناسی حزب (8) مشارکت در قدرت

بیان شد که احزاب چپ، بخصوص حزب خلق، قدم به قدم نفوذ خود را در جامعه گسترش دادند. آنان کار را از مؤسسات آموزش عالی شروع کردند، سپس در پارلمان، راه پیدا کردند و پس از آن در میان ارتش قدرت خود را گسترش و استحکام بخشیدند. اسلام‌گرایان فقط در دانشگاه‌ها نفوذِ نیروهای چپ را با چالش عمده مواجه ساختند و حتا عرصه را بر آن تنگ کردند؛ اما در دو عرصه‌‏ی دیگر، آنان یکه‌تاز میدان بودند. این تأثیر به گونه‌ای بود که داوود خان ناگزیر شد در کودتای بدون خون‏ریزی سال 1352 دست یاری به سوی آن‌ها دراز کند و جناح پرچمِ حزب خلق، به صورت مؤثر، در به قدرت رساندن او سهم بگیرد. می‌توان گفت، این نخستین جا بجایی قدرت در افغانستان بود که به کمک احزاب صورت گرفتalt.

 

کودتا بدون خون‏ریزی و بدون مشکل پیروز شد. حتا شاه چند روز بعد از ایتالیا، بدون هیچ ادعا استعفای خود را فرستاد و کودتا را مطابق خواست ملت خواند و نتیجه آن را پذیرفت. اولین کشوری که دولت جدید را به رسمیت شناخت، شوروی بود. کشوری که اگر نگویم خود در کودتا دست داشت، لااقل می‌توان گفت که هوادارانش در آن نقش عمده داشتند. داوود به پاس همکاری احزاب چپ، پنج وزارتخانه را به آنان واگذار کرد. به گونه‌ای که بعضی از آگاهان سیاسی، حکومت داوود را حکومت ائتلافی می‌دانستند. به این صورت پیوند نزدیکی بین داوود خان و احزاب چپ برقرار شد. برخی این پیوند را پیوند بنیادین می‌دانستند. این دسته کسانی بودند که داوود را نیز دارای افکار کمونیستی می‌دانستند، اما در مقابل برخی دیگر، این پیوند را نوعی تاکتیک می‌دانستند که از سوی داوود اتخاذ شده بود. به باور این دسته، داوود با اطلاع از نفوذ کمونیست‌ها در ارتش، از آنان یاری گرفت؛ ولی در پی آن بود که می‌باید زودتر راه خود را از آن‌ها جدا نماید.

 

پس از استقرار حکومت جدید که جمهوری خوانده می‌شد، داوود به یاری کمونیست‌ها، به زودی فضا را به سمت امنیتی شدن پیش برد. آزادی‏‌ها را محدود کرد و از همه مهم‌تر سراغ کسانی رفت که در دهه‏‌ی دموکراسی رقیب کمونیست‌ها بودند و در فرض وجود آزادی، در آینده می‌توانستند مشکل‏‌ساز باشند. این‌ها، اسلام‏‌گرایان بودند، هرچند، محدودیت کردن آزادی تنها به اسلام‏گرایان خلاصه نمی‌شد. بنابراین، درست در همان سال اول حکومت کودتا، غلام محمد نیازی از با نفوذترین رهبران اسلام‏‌گریان با تعداد کثیری از فعالین دیگر، دستگیر و سپس به زندان افکنده شدند. بقیه رهبران اسلام‌گرا، تحت تعقیب قرار گرفتند و در سال 1353 ناگزیر پا به فرار گذاشتند و پاکستان را به عنوان مامن و محل فعالیت خود بر می‌گزینند. این امر، بستر بی‏‌بدیلی را برای پاکسانی‌ها فراهم می‌کند تا از آن بهترین بهره‌برداری را علیه حکومت دردسرساز داوود انجام دهند. پاکستانی‌ها مقاصد خود را پنهان می‌کنند و از احساسات و عواطف اسلامی اسلام‏‌گریان استفاده می‌کنند و از آنان می‌خواهد که بر ضد داوود اقدام‏‌های قاطع‌تری به عمل آورند. پیش از هر چیزی اقدام‏‌های مسلحانه در دستور کار قرار می‌گیرند. دستورالعمل‌هایی که پاکستان برای اسلام‏گرایان علیه داوود می‌پیچد موجب شکاف در تشکیلات آن‌ها می‌شود. برخی خواهان واکنش ملایم‌تر و مصالحه جویانه تر در برابر داوود بودند. در مقابل برخی دیگر، خواهان اقدام‏‌های مؤثرتر و محکم‌تر بودند. به باور بعضی، شکاف در صف اسلام‏‌گریان، در سال 1354 به وجود آمد. زمانی که آنان با پشتیانی پاکستان به لغمان و پنجشیر حملات مسلحانه را سامان دادند در نتیجه آن، شکست سختی را متحمل شدند

 

به هر صورت، نحوه مقابله با حکومت داوود موجب اختلاف تشکیلات اسلام‏‌گریان شد. این را هم باید اضافه کرد که در تاریخ معاصر افغانستان، برای اولین بار، سنگ بنای حملات مسلحانه را بر ضد حکومت مرکزی این کشور، اسلام‏‌گرایان و اخوانی‌ها با همیاری و همکاری پاکستانی‌ها بنا گذاشتند و این سنت و رویه نامیمون و غلط بود که تاکنون افغانستان هزینه‌های فراوانی بابت آن پرداخته است. کافی است حکومت مرکزی افغانستان طبق دلخواه پاکستان عمل نکند. در این صورت است که پاکستان گروه دلخواه خود در افغانستان پیدا می‌کند و اهداف برتری جویانه اش را دنبال می کند

دین و پندار دینی

در مواردی، بین دین و پندار دینی خلط می‌شود. یکی از تفاوت‌های دین و پندارد دینی این است که دین نجات بخش و سعادت آفرین است؛ اما پندار دینی می‌تواند نجات‌بخش یا نابود کننده باشد. برخی دین‌داران، به قصد نجات دین، انسان را نابود می‌کنند. این دسته، فرق بین دین و آنچه خود از دین می‌پندارند، نمی‌دانند و افزون بر آن، نمی‌دانند که دین نیاز به نجات دادن ندارد، چرا که خود نجات آفرین است. اگر گفته شود دین نیاز به نجات دارد، باید گفت که چگونه می‌شود امری که خود نیاز به پاسداری و نجات دارد؛ پاسداری کننده و نجات دهنده باشد. بنابراین، کسانی که به قصد پاسداری از دین، خون ریزی راه می‌اندازند، در حقیقت برای نجات پندارد و هم آلود خود تلاش می‌ورزند، هر چند به این امر، آگاهی ندارند. پس، حقیقت این است که دین، سعادت آفرین است و نیازی به نجات، قربانی گرفتن و قربانی دادن ندارد و زیبایی‌های وصف ناپذیری در دل دارد؛ اما برداشت‌های دینی، در مواردی می‌تواند نابود کننده، جهنم سوزان و مجموعه آموزه‌های دهشت آلود باشد. در نتیجه، دین را نباید با پندارد و کردار دین‌داران اشتباه گرفت.

سطحی‌نگری

 در جوامع مسلمان، برخی، اعلامیه حقوق بشر را پدیده غربی می‌دانند، که تناسبی با آموزه‌های اسلامی ندارد و در نتیجه آن را فاقد ارزش تلقی می‌کنند. بازهم در همین جوامع، برخی دیگر، آموزه‌های دینی و اسلامی را ضد حقوق بشر می‌دانند و در مقابل،شیدایی خود را با شور و شعف به پدیده‌های غربی بیان می‌دارند. در حالیکه هردو نگاه، محصول سطحی‌نگری و کم بنیانی دانش و اندیشه است. نگاه بدبينانه به اعلاميه‌ي حقوق بشر بایسته نیست. اين سند گران‌سنگ را که میراث جهانی است و نه غربی به هیچ بهانه‌ای نبایست ناچيز و نامطلوب جلوه داد. در جهان متکثر، منشور حقوق بشري که به صورت کامل انطباق با آموزه‌هاي اسلام یا دین و مذهب خاص داشته باشد، ممکن نيست. به بهانه‌ی حقوق بشر نیز سزاوار نيست، احکام اسلام را دشمن و ناقض حقوق بشر قلمداد کرد، چرا که در گوهر دین، جدای از قرائت‌ها، تکریم انسان نهفته است. هرچند نمی‌توان از نظر دور داشت که برخی از قرائت‌های دینی به معنای واقعی ضد حقوق بشر است و محصول جز مرگ آفرینی ندارد.

 

 پدیدار شناسی حزب( 7 )رشد احزاب


دهه چهلم سده‌ی جاری شمسی، در افغانستان، دهه دموکراسی نامیده می‌شود. موقعیتی که محصول مشروطه خواهی و نتیجه مبارزات آزادای خواهانه مردم بود. در ابتدای این دهه، مطالبات مردم در کلان شهرها و در میان تحصیل‌کردگان، به نحوی چشم گیری، افزایش یافته بود و آزادی خواهی به اوج خود رسید. گفتمان مدرن و حق طلبی هر روز وسعت بیشتری می‌یافت. هرچند حاکمیت کوشش به عمل آورد، زیر پوشش قانون، نوعی دیکتاتوری خانوادگی را حفظ نمایند؛ اما جنگ قدر در درون خاندان شاهی و از طرف دیگر، قدرت یافتن احزاب سیاسی، و مطالبات مردم، ادامه شرایط موجود را بر نمی‌تابید.

 بنابراین، پس از تلاش‌ها و ایستادگی‌های پی‌گیر طیف‌های سیاسی، نظام شاهی مجبور شد که به خواسته‌های مردم تن دهند، آزادی‌های آن‌ها را به رسمیت بشناسد، قدرت و صلاحیت پادشاه را محدود کنند. در نتیجه، در سال 1343 ش، قانون اساسی جدید تصویب شد. به موجب آن، گونه‌های آزادی و حقوق اساسی مردم در عرصه‌های مختلف، به رسمیت شناخته شد. اولین بار، فردی خارج از وابستگی‌های خانوادگی، به سمت نخست و زیری رسید.

 به این ترتیب، فرهنگ نوینی در عرصه سیاست و جامعه پدید آمد. نظام پارلمانی در کشور شکل گرفت. حکومت در برابر نمایندگان مردم در پارلمان پاسخگو بود. فعالیت‌های سیاسی از آزادی برخوردار گردید. تحت تأثیر این فرایند فکری و نوگرایی سیاسی، نهادها و احزاب سیاسی، به قدرتی فزاینده دست یافتند. هرچند برخی احزاب، در اواخیر دهه بیست شروع به فعالیت کردند، لکن، به دلیل فضای خفقان، امکان مانور چندانی داشتند؛ اما ایجاد بستر نیم بند دموکراسی، در کشور، بستری شد برای رشد احزاب تا از این رهگذر، بهره برداری حداکثری نموده و این فرصت بی بدیل را برای، اثر گذاری در عرصه سیاست مغتنم شماردند. به این صورت، احزاب مختلف با روی کردهای متفاوت پدید آمدند. این احزاب به لحاظ خط‌مشی سیاسی، در یک دسته بندی کلی، به سه دسته، تقسیم می‌شدند: گروه‌های چپ، گروه‌های ملی گرا و گروه‌های اسلام‌گرا.

طیف اول و دوم، دارایی ایدئولوژی‌های وارداتی کمونیسم و اسلامیسم بودند که به ترتیب از نظام کمونیستی شوری و اخوان المسلمین مصر، سر چشمه گرفته بود، گروه سوم، دارای افکار معجون گونه بود که شامل، گرایش‌های اسلامی کمونیستی و ناسیونالیسم افغانی می‌شد.

 احزاب، کوشیدند، اساس فعالیت خود را بر دانشگاه و مؤسسات آموزش عالی متمرکز نمایند و از میان دانشجویان، یار گیری نمایند؛ و این بود که دانشگاه تبدیل شد به آوردگاه نیروها و احزابی که به لحاظ مبانی فکری و باورها به شدت متضاد بودند. دلیل اینکه احزاب مختلف، دانشگاه‌ها را عرصه تاخت و تاز قراردادند، روشن بود، برای اینکه، بسیاری از مردم با مقولات و مفاهیم جدید آشنایی چندانی نداشت. ایدئولوژی‌های مختلف، فقط در میان دانشجویان قابل فهم و دارایی محبوبیت بود.

  در میان این سه نوع قطب بندی سیاسی احزاب، گروهای چب و در میان آن‌ها، حزب خلق از حیث نفوذ، سازماندهی تشکیلانی و جهت دهی افکار عمومی و روشن فکری، پیشتاز بودند، این حزب، در عین حال که در دانشگاه‌ها داری محبوبیت بود، در اولین دوره پارلمان در زمان مشروطیت چندین عضو خود را وارد مجلس کرد.

اعضای حزب کمونیست، با تشکیل فراکسیونی با برخی دیگر از نیروهای همسو، در پارلمان با اتخاذ مواضع و بیان عقب‌ماندگی‌های کشور، سر آمدی خود را در پارلمان نیز نشان دادند. در مقابل گروه‌های دیگر که در برابر آنان چیزی برای گفتن نداشتند در مواردی جلسات مجلس را به در گیری فیزیکی می‌کشاندند.

 حزب خلق، چه در سطح دانشگاه‌ها و چه در سطح پارلمان، قدرت و نفوذ خود را چندین بار در قالب تظاهرات و اعتصابات عمومی به رخ حاکمیت و گروه‌های رقیب کشید. به این دلیل بود که در این دوره، طی ده سال، پنج مرتبه دولت سقوط کرد و نخست وزیر عوض شد. این نتیجه نفوذ احزاب، فعالیت سیاسی و صنفی دانشجویان و در عین حال قدرت پارلمان و بارقه‌ای از دموکراتیزه شدن جامعه بود. حزب خلق خود را مترقی پیشتاز مبارزه راه آزادی، دموکراسی ضد استبداد نشان دادند می‌دادند. این، به نفوذ آن‌ها و محبوبیتشان، در بین طبقه متوسط و تحصیل کرده جامعه کمک شایانی کرد. در حالی که این حزب خود در پی کسب انحصاری قدرت بود و از سوی کشوری حمایت می‌شد که سر آمد نظام‌های توتالیتاریسم بود.

حزب خلق، از ابتدای تأسیس، از اختلافات مزمن داخلی رنج می‌برد، تا اینکه در سال 1346 این حزب به دو گروه خلق و پرچم تقسیم شد. اما اثر گذاری خود را از دست ندادند. آنان پس مؤسسات آموزش عالی و پارلمان، ارتش را در کانون توجه قرار دادند. هر دو گروه با افسران عالی رتبه در درون ارتش ارتباط بر قرار کردند و حلقه‌های هوادار خو را در میان ارتش به وجود آوردند و عملاً ارتش را در گیر مسائل و جناح بندی‌های سیاسی کردند.

یاری از یاد رفته

اتفاقی بود. تا دیدم، جای خودم میخ‌کوب شدم. مات‌ومبهوت شدم. به یاد گذشته افتادم. گذشته نه چندان دور. پاک از یادم رفته بود. می‌گوید «گذشت زمان غارتگر خاطرها است» همین است. سبزه بود. همان‌طور شوخ‌وشنگ، دلربا، افسونگر. همیشه به رایم جذاب بود. جهیدن‌هایش، جلوه‌گیری‌هایش، بالا و پایین پریدن‌هایش. تکان دادن شانه‌هایش. چه بگویم از خم کردن کمر و از باد دادن سینه‌هایش. وقتی سینههایش را به باد می‌داد، دلم آتش می‌گرفت. دهنم آب می‌افتاد. بی‌تاب می‌شدم. اوج که می‌گرفت، چشم‌هایم را به تمام قامتش می‌دوختم. آرزو می‌کردم کاش می‌توانستم من هم با او اوج بگیرم. بر فراز ابرها بر افراز آسمان‌ها. او پیشاپیش من از دنبالش. بالاتر از همه پرواز کنیم، جاهای ناشناخته سفر کنیم. گردش کنیم. از بالا به زمین نگاه کنیم. راستش با این همه شیدایی، برای من چیزی فراتر از یک بازی نبود. نوعی وقت گذرانی، خوش باشی و لذت‌جویی آنی. می‌خواستم بازی کنم. خوش باشم. فقط همین. اما نشد. وقتی به خود آمدم، دیدم از من گذشته. خیلی گذشته. دیگر فایده نداشت. هرچند به شدت علاقه داشتم. اما احساسم را سرکوب کردم. جلو خودم را گرفتم. تا مبادا افتضاح بار آید. دیگر دنبالش را نگرفتم. کار بجای رسید که برای خودم شأن قائل شدم. رفتار این چنین را سبک‌بازی می‌دانستم. امثال من که این کارها را می‌کردند ملامت می‌کردم. باز، خودم را ملامت می‌کردم که چه کار داری؟ حسودیت می‌شود؟ بگذار خوش باشند. لذت ببرند. شادی کنند. شادی بد نیست. عشق که گناه نیست. به خصوص، اگر دل آدم پاک باشد. تو که نتوانستی. یکی از شادی‌ها و یکی از خوشی‌ها، این جا، همین است. یک احساس دوگانه داشتم. تفاوتم با دیگران این بود که من علاقه‌ام را سرکوب می‌کردم، دوست داشتم. وانمود می‌کردم که ندارم. درونم یک چیز می‌گفت برونم چیز دیگر؛ اما دیگران صادق بودند. شهامت داشتند. یکی دو تا داشتند. چه می‌دانم، شاید سه تا، شاید هم بیش‌تر. بازی می‌کردند، هرچه بود عشقشان بود. دوست داشتند. کامروایی کردند. جوانی کردند. شادی کردند نوش جانشان. شادی بد نیست. راستی که چه روزگاری بود. اگر تعطیلات بود، اگر عید بود دیگر محشر می‌شد. همه، می‌گرفتند و می‌زدند بیرون و هوا می‌کردند، هوش‌ها، از سر می‌رفت. بد جوری هوا می‌کرد. رنگ با رنگ، قرمز، زرد، سبز، آبی. یادت به خیر بادبادک. چه عشقی بودی! راستی، بادبادک‌های این شهر کجاست؟ به دنیای مجازی مشکوکم.