از عمل‌گرایی سیاسی تا ذهنیت‌گرایی تاریخی

نسل دوم طالبانِ پشتون‌ها از نسخه دوم اسلام سیاسی در دهه سوم قرن بیست‌ویکم به قدرت رسیده و حکومت را به‌صورت انحصاری در اختیار گرفته است. کرسی‌نشینان فعلی کابل سخت در تلاش هستند تا دنیا را متقاعد کنند که حکومت آن‌ها از معیارها و شاخص‌های لازم یک حکومت پایدار برخوردار می‌باشد و در افغانستان امورات به گونه‌ای عادی در جریان است. این نسل، دغدغه‌های امروز خود را در جهت چگونگی حفظ قدرت و تعامل با دنیا دارد و برای آن‌ها، دهه هفتاد و عملکرد مجاهدین به تاریخ پیوسته است. آن‌ها فقط به خاطر دارند که نسخه اول طالبان، چگونه حکومت‌های ملوک‌الطوایفی مجاهدین را جارو و در گوشه‌ای از شمال کشور جمع کرد.

اما نسل دوم هزاره‌ها و تاجیک‌های دوره انقلاب و دگرگونی، با این‌که در دهه سوم قرن بیست‌ویکم زندگی می‌کنند؛ ولی به لحاظ فکری هنوز در دهه هفتاد قرن بیستم باقی مانده‌اند، در حالی‌که ادعا دارند پشتون‌ها عقب‌مانده‌اند! بسیاری از قلم‌بدستان تاجیک با معیار حق بودن احمد شاه مسعود و با حال‌وهوای دهه هفتاد، در مورد حکومت، سیاست و برنامه داوری می‌کنند. کشتی‌رانی در این دریا با صخره‌ حق دیگری به نام عبدالعلی مزاری روبه‌رو است که بسیاری از تحصیل‌کردگان هزاره، او را سنجه‌ی حق می‌دانند و با عمل‌کرد و مواضع او، خدمت و خیانت را می‌سنجند. اگر مسعود برای تاجیک‌ها و مزاری برای هزاره‌ها معیار حق باشد و گفتمان دهه هفتاد مبنای تصمیم‌گیری قرار بگیرد، این دو قوم هرگز به اتحاد سیاسی نمی‌رسند، زیرا هر دسته برای اثبات حقانیت خود و باطل بودن طرف مقابل دلایل خود را دارند. بنابراین با این نگاه و این روش، تنها چراغ منازعه روشن می‌ماند و هیچ‌کدام پیروز یا مغلوب نخواهد شد، هرچند اگر خود را پیروز و طرف مقابل را مغلوب قلم‌داد کنند.

حقیقت این است که دهه هفتاد، حکومت مجاهدین، آقای مسعود و آقای مزاری به تاریخ پیوسته‌اند. آقای مسعود و آقای مزاری مسئله امروز برای نسل جدید و واقع‌گرا نیستند. کاسبان نام مسعود و مزاری و التهاب‌آفرینان، حساب‌شان جدا است. مسعود با این‌که کارنامه مثبت و عملکردهای برجسته دارد؛ ولی خالی از اشتباه نبود. معیار حق بودن مسعود مستلزم منازعه با اکثریت جمعیت افغانستان است و دقیقاً این حرف در مورد آقای مزاری نیز صادق است. برآمدن طالبان و افول مجاهدین، محصول عمل‌کرد مجاهدین بود و آقای مسعود و آقای مزاری هرکدام پای ثابت منازعه بودند. در نتیجه، آقای مسعود و آقای مزاری هرکدام در بخشی از نابسامانی دوره مجاهدین و به‌عنوان بخشی از عامل ظهور طالبان محسوب می‌شوند.

بنابراین، تاجیک‌ها و هزاره‌ها در عین حال که می‌توانند قهرمان خود را داشته باشند، باید به قهرمان طرف مقابل نیز احترام بگذارند؛ ولی قهرمان خود را قدیس و تنها معیار حق ندانند، بلکه او را کنش‌گر و رهبر سیاسی بدانند که در برهه‌ای از تاریخ ظهور کرد و کارنامه‌ای از خود برجای گذاشت که در آن نقاط مثبت و منفی وجودارند چنانکه کارنامه تمام سیاست‌مدارن دنیا این گونه‌ است؛ اما معیار برای اتحاد در جهت حرکت به‌سوی آینده، باید فرهنگ و زبان مشترک بر مبنای حق، عدالت، برابری، حقوق شهروندی و حل معضلات جاری باش

اولویت‌بندی و مسئولیت روشنفکری

اولویت‌بندی، یک اصل اساسی در زندگی است و در واقع، سنگ بنای یک زندگی هدف‌مند را تشکیل می‌دهد. شخصی که از درک اولویت‌ها عاجز باشد و نتواند خواسته‌ها و اهداف خود را بر اساس اهمیت و ضرورت دسته‌بندی کند، هرگز به جایگاه شایسته‌ای دست پیدا نمی‌کند و سرانجام با بیچارگی و نادانی از دنیا خواهد رفت. برای مثال، تصور کنید، شخصی با فقر دست و پنجه نرم می‌کند و خانواده‌اش در تأمین نیازهای اولیه با دشواری‌‌های زیادی مواجه است؛ حال در چنین فرضی، او به جای تلاش و تأمین نیازهای معیشتی خانواده، پول قرض کند و به مسافرت برود یا برای خودنمایی، مهمانی‌های اعیانی و پرهزینه بگیرد. بی‌تردید، چنین رفتارهایی ناشی از عدم درک اولویت‌ها و نشانه‌ای از نادانی است.
این قیاس را می‌توان به اهالی قلم و روشنفکران جامعه نیز تعمیم داد. بنابراین، اگر آگاهان و نخبگان یک جامعه، اولویت‌ها و نیازهای واقعی جامعه را ندانند و به جای پرداختن به مسائل حیاتی، پراهمیت و ضرورت‌های بنیادین جامعه، به مسائل بی‌اساس و حاشیه‌ای بپردازند، نمی‌توان آن‌ها را به معنای واقعی کلمه "روشنفکر" قلم‌داد کرد؛ آن‌ها در حقیقت معرکه‌گیر‌ها و شعبده‌بازهای قومی هستند که برای گرم کردن بازار خود، نقاب روشنفکری بر چهره زده و بدون تفکر و بدون مبنا، صرفاً به ردیف کردن واژگان می‌پردازند، بدون آنکه در کار بیهوده آن‌ها عقلانیت، آگاهی‌بخشی، احترام به حقوق انسانی و اولویت‌بندی وجود داشته باشد.
مسائل و مشکلات اساسی جامعه امروز ما عبارتند از: دیکتاتوری مطلق‌العنان به نام دین، فقدان قانون، نابرابری ساختاری در تمام سطوح، بی‌عدالتی استخوان‌سوز، نبود آزادی‌های اساسی و تبعیض سیستماتیک. موضوعاتی غیر از این موارد، در زمره مسائل بی‌اهمیت و حاشیه‌ای قرار می‌گیرند؛ ولی روشنفکران قومی، برخی به دلیل ترس از پرداختن به مسائل اساسی و بعضی به خاطر عدم درک مسائل اساسی و اولویت‌ها، به مسائل حاشیه‌ای می‌زنند. به یاد داشته باشید که آگاهان و افراد هدف‌مند، هرگز بازار حاشیه‌پردازان و معرکه‌گیر‌ها را گرم نمی‌کنند.

آیا پروژه مشترک طراحی شده؟!

به نظر می‌رسد حذف نام سراج‌الدین حقانی از فهرست افراد تحت تعقیب ایالات متحده، پیش از هرچیزی، می‌تواند پیام آشکار به ملا هبت‌الله آخوندزاده باشد. گمان می‌رود بازگشت سراج‌الدین حقانی به عرصه سیاست، پس از مدتی غیبت و سپس زمزمه‌های استعفای وی، با مشاوره نمایندگان آمریکا صورت گرفته باشد.

احتمالاً سراج‌الدین حقانی از آن‌ها مشورت گرفته است که نباید صحنه را خالی کند و باید با آن‌ها روی پروژه مشترک کار کنند کنند. حذف نام سراج‌الدین حقانی از فهرست افراد تحت تعقیب و حذف شعار‌های ضد آمریکایی از برخی دیوار‌ها در کابل، به‌گمان بسیار، نخستین گام در راستای اجرای این پروژه مشترک است. گفته می‌شود امروز بار دیگر دیوار نوشته‌ها، بر روی دیوار سفارت آمریکا صورت گرفته است که آشکارا حکایت از رقابت جناح حقانی با جناح ملا هبت‌الله و وجود پروژه مشترک حقانی با امریکایی‌ها دارد.

در صورتی که این پروژه مشترک طراحی و بر سر اجرای آن توافق حاصل شده باشد؛ نظر به ساختار قدرت و بافت گروه طالبا، به‌صورت قطع، روند انجام پروژه، با چالش‌های سختی همراه خواهد بود.

تفاوت ما و ترک‌ها

مردم ترکیه با آگاهی و اراده‌ی قوی در برابر اخوانیسم و روند دیکتاتوری اردوغانی ایستاده‌اند و از آزادی و دموکراسی خود محافظت می‌کنند. آن‌ها نمی‌خواهند تماشاگر باشند، بلکه با کنش‌گری و مشارکت فعال، آینده‌ی خود را می‌سازند. در حالی که در افغانستان، بسیاری از مردم به‌دلیل بی‌سوادی، ناآگاهی، قبیله‌سالاری و فقر، منفعلانه منتظرند و دعا می‌کنند تا روزگار بهتر شود و دیگران آزادی را به آن‌ها هدیه کنند. حتا لمپن‌ها، به جای حمایت از آزادی‌خواهان، آن‌ها را به دلیل دیدگاه‌هایشان تحقیر می‌کنند. بسیاری از قلم‌به‌دستان ما، به جای مبارزه برای حقوق اساسی، به روش منسوخ و بی‌حاصل قدیس‌سازی مردگان روی آورده‌اند تا ستایش قبیله‌گرایان را به همراه داشته باشند.

مردم ترکیه با نگاهی به آینده، از دموکراسی و آزادی‌هایی که توسط نیاکان آن‌ها ایجاد شده، محافظت می‌کنند و نمی‌گذارند این میراث پرافتخار توسط اسلام اخوانی‌ و حامی افراط‌گرایی بلعیده شود. این در حالی است که نگاه اغلب ما به گذشته است. ما اغلب تاریخ جعل می‌کنیم، نفرت می‌پراکنیم، میان اقوام مرز می‌کشیم و در پی اثبات اصالت اولیه‌ی قبیله‌ی خود هستیم؛ اما در برابر افراط‌گرایی تمامیت‌خواهانه و ستیزه‌جو، زبونانه ساکت هستیم. در حقیقت، ما قهرمانان میدان خالی و بدون هزینه هستیم.

به دلیل ریشه‌های آگاهی است که باعث شد آزادی در ترکیه به بار بنشیند و ترکیه تاریخ طولانی‌تری در دولت‌سازی مدرن و تجربه‌ی نسبی دموکراسی و جامعه‌ی مدنی کسب نماید و قشر متوسط در این کشور شکل بگیرد. جامعه‌ی مدنی فعال و قشر متوسط کنش‌گر، در برابر هرگونه تهدید علیه آزادی و دموکراسی مقاومت می‌کنند. با وجود اینکه اخوانیسم اردوغانی و مشتاق دیکتاتوری، چالش‌هایی برای آزادی و دموکراسی ترکیه ایجاد کرده است؛ ولی به‌صورت قطع خود به بایگانی تاریخ سپرده خواهد شد و آزادی و دموکراسی ترکیه پیروز خواهد شد. در افغانستان، به دلیل قدرت ریشه‌های تعصب، تحجر و قبیله‌گرایی، این کشور در دولت‌سازی ناکام ماند، جامعه‌ی مدنی شکل نگرفت و بسیاری از مردم آگاهی لازم نسبت به حقوق خود و وظایف دولت پیدا نکردند. اکثر مردم فقر و فلاکت خود و بیدادگری و ناکارآمدی حکومت را تقدیر الهی می‌دانند. تعویض نگاه اراده‌گرایی، مطالبه‌گری و حق‌محوری مردم با نگاه تقدیرگرایی، دهه‌ها زمان لازم دارد. باید اضافه کرد که بیش از یک قرن پیش، رهبران افغانستان و ترکیه تصمیم گرفتند که مسیر ترقی را در پیش بگیرند و به آزادی، رشد و توسعه برسند؛ ترکیه امروز به پیش‌رفت‌های چشم‌گیری دست یافته‌است؛ در حالی‌که ما از برخی جهات نسبت به یک قرن پیش نیز عقب‌گرد داشته‌ایم و این تفاوت آگاهی و ناآگاهی است

آنچه مسلم است این‌که رسیدن به آزادی و و دموکراسی یا حفظ آن‌ها، تحقق عدالت و دستیابی به حقوق اساسی، نیازمند آگاهی، مبارزه و تلاش مستمر است.

با انگشتان کثیف نمی‌توان دیگران را ملامت کرد

افغانستان سرزمین زیبایی‌ها و با منابع سرشار است. بدیهی است که این سرزمین ذاتا عقب مانده نیست، خدا این کشور را عقب‌مانده خلق نکرده‌است، بلکه ذهن‌های عقب‌مانده و افکار واپس‌گرایانه‌ی ما است که افغانستان را به‌سرزمین عقب‌مانده و فلاکت‌زده‌ تبدیل کرده‌است. از خصوصیات ذهن‌‌های عقب‌مانده این است که قادر به ارزیابی و آسیب‌شناسی خود نیستند. افکار عقب‌مانده، قادر به تشخیص سره از ناسره نمی‌باشند. در داور‌های ذهن‌های بدوی و عشیره‌ای، همیشه مقصر یک عامل خارجی است و این دیگران هستند که مقصرند. انگشت‌های عقب‌ماندگان، همیشه به نشانه ملامت، به سمت دیگران اشاره می‌کنند؛ غافل از این‌که سه انگشت دیگر به‌سمت خود آن‌ها اشاره دارند. بنابراین بهتر است به‌جای وارد کردن اتهام به دیگران و مقصر جلوه‌دادن آن‌ها، در قدم اول، در فکر اصلاح خود باشیم، ذهن‌ زنگ‌‌زده‌ی خویش را به‌روز کنیم و افکار عقب‌مانده‌ی خود را ارتقاء ببخشیم.

پیرزن بچه‌مرده هم خنده‌اش می‌آید وقتی خود در باتلاق جهالت، عقب‌ماندگی و قوم‌گرایی غرقیم، نقش ناجی غریق را بازی کنیم و نسبت به‌غرق شدن دیگران هشدار بدهیم. بارديگر باید گفت؛ هرگز با انگشتان کثیف به عیب دیگران اشاره نکینم، سه‌تای آن‌ها به سمت خود ما اشاره دارد.

جهان اسلام، از تکثر در تفسیر تا وحدت در کثرت

نیاز مبرم جهان اسلام، اهتمام به‌کثرت‌گرایی، مدارا و پذیرش خوانش‌های متفاوت اسلام و نفی تکفیر است، نه وحدت، آنچه مصیبت‌ها، خصومت‌ها و خشونت‌ها را در جهان اسلام پدید آورده‌است، فقدان بستر لازم برای تکثر و تساهل است و این مهم باید تبیین و تفسیر گردد، چرا که این روند، امر ممکن و تجربه شده و عملی است؛ نه فقدان وحدت، که جنبه‌های شعاری دارد و هرگز آثار عملی، در پی ندارد.
بیش از یک میلیارد مسلمان، همه به‌صورت متحدانه می‌گویند که آفریننده جهان، خدای واحد است و شریکی ندارد. همان خدا، برای هدایت بشر ۱۲۴ هزار پیامبر فرستاده است که آخرین فرستاده و رسولش حضرت محمد است. ارمغان آخرین پیامبر، قرآن است که کتاب مقدس مسلمانان است. پس اضلاع اسلام به‌صورت کامل، یک مثلث را تشکیل می‌دهند، خدا، پیامبر و کتاب مقدس. در این هیچ شک و تردیدی نیست؛ هیچ مسلمانی در آن اختلاف ندارد و اتحاد از این بالاتر نیز قابل تصور نیست؛ ولی، وقتی وارد تفسیرها و تأویل‌ها می‌شویم، هر دسته‌ای از مسلمانان خود را مسلمان‌تر می‌دانند یا به‌عبارت دیگر، خود را مسلمانان واقعی می‌خوانند، و دیگران را منحرف و فرقه‌های گمراه می‌پندارند. مشکل دقیقا از همین‌جا شروع می‌شود و این مشکل، هرگز با عبارت‌ها و شعاری فاقد بار علمی و عملی، مثل "وحدت" و "برادری" حل نمی‌شود. ما باید به نقطه‌ای برسیم و بپذیریم که فهم و خوانش هیچ دسته‌ای از مسلمانان، از اسلام، به‌صورت مطلق و من‌حیث‌المجموع، درست‌تر و مقدس‌تر از فهم دیگر دسته‌ها و فرقه‌های مسلمانان نیست. بنابر این اگر وحدتی لازم است فقط در یک مورد لازم است و آن این‌که مسلمانان، متحدانه، کثرت‌گرایی و قرائت‌های مختلف از اسلام را بپذیرند و بدانند که در میان قرائت‌های متخلف از اسلام، ابر فهم و تفسیر آسمانی وجود ندارد و همه تفسیرها، تأویل‌ها و قرائت‌ها، متعارف، انسانی و زمینی است.

ائتلاف‌های عقیم


در عرصه بازی‌های سیاسی و دموکراتیک، چرخش موضع و جابجا شدن در دسته‌بندی‌های سیاسی امر عجیب و دور از ذهن نیست؛ ولی قرار گرفتن در دو جبهه و جریانی که برنامه‌های متفاوت دارند، کاملاً عجیب و تقریباً ناممکن است. بنابراین کسانی که عضو حکومت هستند و درعین‌حال، در مقابل حکومت ائتلاف می‌کنند، در حقیقت، مقابل خود ائتلاف می‌کنند. کسانی که عضو حکومت هستند؛ اما کارنامه حکومت را سراسر اشتباه می‌دانند درواقع علیه خود اقامه دعوا می‌کنند. نمی‌شود جریان یا جریان‌های هم حکومتی باشند هم اپوزیسیون. حرکت آن‌ها این‌گونه معنا می‌دهد که ما از ائتلاف می‌آیم که در آن ناموفق بوده‌ایم. کارنامه ما قابل‌قبول نیست، پس در مقابل خود و علیه برنامه‌های خود ائتلاف می‌کنیم، ولی در آن ائتلاف هم هستیم، ما هم حکومتی هستیم، هم اپوزیسیون ما همه‌جا هستیم.

ما فقط می‌خواهیم دیده شویم. به‌راستی آن‌های که با تشکیل ائتلاف جدید هوای تحول بر سردارند، به مردم نوید می‌دهند که چنین و چنان می‌کنیم، چرا مهارت‌ها، برنامه‌ها و سیاست ورزی‌های خود را برای تحول‌آفرینی در ائتلاف فعلی به کار نگرفته‌اند؟! اگر ذهنشان خالی از برنامه است، آنگاه از تشکیل ائتلاف جدید می‌توانند انتظار معجزه داشته باشند؟
به‌صورت اصولی و ساختارمند، احزاب و جریان‌های که عضو حکومت هستند؛ وقتی مشاهده می‌کنند که حکومت به‌اشتباه می‌رود، فاقد استراتژی است یا انتظارات آنان در حکومت تأمین نمی‌شود، باید این‌قدر شهامت داشته باشند که پیوند و همکاری‌های خود را با حکومت قطع کنند و در قامت اپوزیسیون مسئولیت‌پذیر و با برنامه ظاهر شوند و ائتلاف جدید را با برنامه جدید اعلام کنند. دلایل خود را در مورد خروج از حکومت و ناکارآمدی برنامه‌های موجود بیان کنند و برای آن بدیل مشخص ارائه نمایند.

حقیقت امر این است که در کشور ما ائتلاف‌های سیاسی زود جوانه می‌زند و زود به‌خشکی می‌گراید. کسانی که ائتلاف جدید را تشکیل داده‌اند، هرکدام از ائتلافی می‌آیند که اینک خود آن را موفق نمی‌دانند، آنان هرکدام به ائتلافی دل‌بسته بودند، برایش گردوخاک راه انداخته بودند، به‌مردم وعده‌ها سپرده بودند؛ اما اینک از آن دل بریدند و در پی تشکیل تازه هستند، اصلاً کارنامه سیاسی آنان چیزی جز تشکیل ائتلاف و اتحاد و بریدن از آن نیست، بنابراین ائتلاف آن‌ها و ائتلافی که بازهم قطعاً بعدازاین ائتلاف تشکیل می‌دهند موفق نخواهد بود.

عمده‌ترین دلیل آن است که سیاست‌مداران ما، اغلب فاقد دانش سیاسی و تئوریک هستند، فاقد برنامه ملی می‌باشند، تشکیلات منظم و سازمان‌یافته ندارند، استراتژی مشخص ندارند، منافع کوتاه‌مدت فردی را تعقیب می‌کنند، آنان تحلیلی از چالش‌ها و مشکلات جامعه ندارند و در این صورت بدیهی است که برای آن‌ها راه‌حل نیز نمی‌تواند داشته باشند، از دانش افراد تحصیل‌کرده نمی‌توانند استفاده کنند و اصلاً دستشان از داشتن گروه‌های متخصص و فن‌سالار خالی است.

اطراف آنان معدود افراد بی‌سواد و بله‌قربان‌گو وجود دارند که کار جز مداحی ندارند و هر غلط آن‌ها را شاهکار تاریخ می‌دانند، بنابراین تا دروازه بر همین پاشنه می‌چرخد آن‌ها اگر صدبار هم ائتلاف تشکیل دهند، موفق نخواهد بود، مگر این‌که هرکدام برای خود تیمی از متخصصان، تحصیل‌کردگان و نظریه‌پردازان، گردهم آورند که آن‌ها برای رهبران، سیاست‌مداران ارشد و تأثیرگذار، هدف تعریف کنند، برنامه بریزند، راهبرد تعیین کنند و مسیرهای رسیدن به‌هدف را مشخص کند؛ نقص‌های و کاستی‌های موجود در جامعه را تحلیل کنند و برای آن‌ها راه‌حل مشخص پیشنهاد کنند و رهبران بر اساس نقش راه آنان عمل کنید. به آنان اجازه بدهند ماحصل دانش و اندیشه خود را به‌کار بگیرند نه این‌که مطابق میل رهبران سخن بگویند. در این صورت است که بازهای سیاسی در مسیر درست خود قرار می‌گیرد و به ائتلاف‌ها می‌توان دل بست و آن‌ها را منشأ تحول دانست، در غیر این صورت همین آش است و همین کاسه، ائتلاف تکراری است، چهره‌ها تکراری است و سخنان بی‌اندازه کلی تکراری و ملال‌آور.
این ائتلاف‌ها را می‌توان به قاطری تشبیه کرد که ائتلاف گران چند روزی آن را سوار می‌شوند و جلو دوربین رسانه‌ها می‌تازند و جلوه‌گیری می‌کنند؛ اما زایش ندارد و ذاتاً عقیم است.

سخن‌سنجی و پویایی


به‌صورت منطقی، هیچ‌چیز، هیچ‌کس و هیچ‌ نظری غیرقابل نقد نیست؛ اما نقد توهین نیست، عقده‌مندی نیست، افترا نیست. تفکر نقادانه به‌این معنا است که همواره‌ باید در جست‌وجوی کمال بود. همیشه باید در حال پالایش و نظریه‌پردازی بود. در ترازوی عقلانیت و خرد همه‌‌چیز را باید وزن کرد و برجستگی‌ها را بیان کرد و کاستی‌ها را نمایش داد. در عرصه اندیشه، توقف و ایستادن معنا ندارد، نظریهِ‌ هیچ سیاست‌مداری، تفکرِ هیچ دانشمندی، شعرِ هیچ شاعری و نوشته‌ای هیچ ادبی، آخرین و تنهاترین محصول آفرینش فکری و ذهنی در جامعه نیست. در دنیا، آخرین؛ فیلسوف، آخرین جامعه‌شناس، آخرین سیاست‌مدار، آخرین ادیب‌، آخرین ریاضی‌دادن، آخرین فقیه و آخرین رهبر و... به دنیا نیامده است. بر اساس تفکر مسلمانان تنها آخرین پیامبر به‌دنیا آمده‌است و آخرین کتاب آسمانی‌ فرو فرستاده‌شده است. پس جدای این دو مورد، هیچ گزینه‌ آخرین و تنهاترین وجود ندارد. هر محصول فکری و هر کارنامه عملی آدم‌ها دارای ناخالصی است و درنتیجه، نقدپذیر و قابل سنجش. وقتی نقد صورت می‌گیرد، معنایش این است که جامعه پویا و در حال بالندگی است. توقف و ممنوعیت در اندیشیدن، معنا ندارد.
ممنوعیت نقد، یعنی ممنوعیت اندیشیدن و نوشتن؛ ممنوعیت پویایی و بالندگی. محصول این روند و باور به‌این روند، اوج واپس‌گرایی و انحطاط فکری است. پس از نقد‌ها و سخن‌سنجی‌ها باید با چهره گشاده استقبال کرد و نقد را مجدداً نقد کرد؛ می‌توان نقدی بر نقد را نیز نقد کرد. کارنامه فکری و عملی برجستگان را نباید حیثیتی و غیرقابل نقد کرد. هیچ‌کس و هیچ نظریه‌ای مقدس و خط قرمز نیست، ولی هرکس و هر نظریه‌ای، به‌جای خود محترم است.
بنابراین نباید بر ناقدان خروشید و قلم‌ها را به‌لرزه انداخت. پس می‌توان، طرزی، بلخی، مزاری، مسعود، ربانی و هر کس دیگری را نقد کرد؛ چراکه هیچ‌کس نقد ناپذیر نیست؛ ابتذال فکری بالاتر از این نیست که عده‌ای زیر پرچم شخصی سینه بزنند، داوری و نقدی بر او و کارنامه او را ممنوع قلم‌داد کنند. بستن درهای نقد، بستن مسیرهای شکوفایی، بستن چشم‌ها براشتباه‌های گذشته و آرام گرفتن در مرداب ایستایی است؛ اما باید به‌یادداشت که نقد، هرگز توهین نیست، همان‌گونه که برنتافتن نقد به معنای پاسداری از ارزش‌ها و نشانه وفاداری به بزرگان تاریخ نیست، بلکه هردو حالت، نشانه نادانی است.

گدایی می‌کنیم تا پادشاهی کنند

در هفده سال گذشته، سیاست‌های ناکارآمد و بی‌کفایتی مطلق در افغانستان حاکم بوده‌است. سیاست‌های که همواره از روزمرگی رنج برده و در آن‌ها از برنامه و ابتکار عمل خبری نبوده و به‌جای سامان دادن اوضاع آن را نابسامان‌تر کرده است. به‌این خاطر، فرصت‌ها، یکی پس از دیگری سوخته‌است. وضع امنیتی و معیشتی بدتر شده است. در نتیجه، مردم افغانستان، در داخل تاوان سنگینی پرداخته و در خارج، نزد افکار جهانیان بی‌آبرو و تحقیر شده‌اند. محصول این بی‌کفایتی و ناکارآمدی، بی‌اعتمادی، واگرایی، قوم‌سالاری، قانون‌گریزی‌، فساد، فقدان شفافیت، فقر، نابرابری و ناامیدی در جامعه است.
هزینه کردن کمک‌های خارجی نمونه‌خوبی است برای به تصویر کشیدن این بی‌کفایتی و سیاست‌های ناکارآمد. هرچند که خارجی‌ها نیز در این نابسامانی تا حدودی شریک بوده‌اند؛ ولی این مورد نمی‌تواند، اعمال سیاست‌های آشفته ما را توجیه کند.
دولت‌مردان افغانستان دستشان همیشه برای جذب کمک و اعانه دراز است. آنان، کمک‌های بامقدار و بی‌مقدار جامعه جهانی را به نام افغانستان دریافت می‌کنند؛ ولی به‌جای که این کمک‌ها را برای سروسامان دادن اوضاع نابسامان مملکت هزینه کنند، بخش قابل توجه آن را حیف‌ومیل می‌کنند و در اختیار‌ باندها و دارودست‎های‌خاص قرار می‌دهند.
خفت و شرمساری از این بالاتر نمی‌شود که افغانستان با نهایت تحقیر هزار دلار از کشوری مثل مقدونیه دریافت کند؛ اما تنها یک میلیارد دلار در کابل بانک تاراج شود، یا وزیر معارف پیشین، میلیون‌ها دلار را به نام مکتب‌های خیالی و معلمین خیالی به‌جیب زند؛ ولی صدای احدی هم درنیاید.
ذلت و تباهی و درعین‌حال فساد و لجام‌گسیختگی از این بالاتر قابل‌تصور نیست که افغانستان در اجلاس سالانه ناتو مبلغ ناچیزی هزار دلار را قبول کند؛ اما حکومت تنها ماهانه، مبلغ 22 میلیون افغانی؛ یعنی معادل 310 هزار دلار، با حاتم‌بخشی در اختیار یک جنگ‌سالار قرار دهد تا او پادشاهی کند. جنگ‌سالاری که در کارنامه خود چیزی جز ویرانگری و تباهی ندارد. می‌توان پرسید که پرداخت این پول هنگفت با این وضع اسفبار مردم، به خاطر چیست؟ آیا پاداش کشتار و ویرانگری او است. آیا حق و انصاف ایجاب می‌کند که میلیون‌ها افغانستانی در ماه، پنج هزار افغانی درآمد نداشته باشند و حتا شب‌ها نتوانند، برای خود نان خشک تهیه کنند؛ اما فقط یک نفر، در ماه 22 میلیون افغانی از پول مردم را بدون حساب‌وکتاب به‌جیب زند؟ آیا این ارزش‌های به‌اصطلاح جهاد است که معدود افرادی، مثل زالو خون مردم را بمکند و مردم بارنگ زرد، شاهد مرگ تدریجی خود باشند؟
این صلح نیست، خیال‌پردازی در مورد صلح است که نان هزاران نفر گرفته شود و آنان گرسنه بخوابند، اما معدودی افرادی، به‌خاطر مناسبات قومی دلار آروغ بزنند. این اگر منتهای فساد ویژه‌خواری، تبعیض و قانون‌گریزی نیست پس چیست؟
صلح از معبر برابری، عدالت و حقوق بشر می‌گذرد، به همان اندازه که نا بربری گسترش می‌یابند، ویژه‌خواری و قانون‌گریزی اوج می‌گیرد، چشم‌انداز صلح نیز تیروتار و دست‌نیافتنی می‌شود. این بی‌کفایتی و غارتگری پایانی نخواهد داشت، ما هرروز از صلح واقعی دورتر و به‌صلح پوشالی نزدیک‌تر خواهیم شد، همچنان به نام ملت گدایی خواهد شد و با پول گدایی فقط معدود افراد پادشاهی خواهند کرد، مگر این‌که مردم از خواب‌گران برخیزند و گلوی افراد بی‌کفایت و غارتگر را محکم بفشارند و به‌این آشفتگی پایان دهند.

از جهالت تا خیانت

 

خبر تا حدودی تکان‌دهنده بود؛ ولی مورد توجه قرار نگرفت. خبر این بود: "امامان برخی مساجد در ولسوالی سمکنی پکتیا نماز جنازه‌ی نیروهای دولتی را نمی‌خوانند". این درحالی است ‌که بر اساس سنت اسلامی، نماز بر جنازه هر مسلمانی واجب است.
آشکار است که دین، ایمان و مسلمانی، به‌جیب مولوی‌ها ذخیره نیست تا به‌هرکس که خواستند ببخشایند و به‌هرکس که نخواستند دریغ‌ورزند.
بدون تردید کسانی که برای دفاع از این آب‌وخاک و ناموس این سرزمین، تمام هستی خود را از دست می‌دهند، دلیرمردانی هستند که یاد آنان همواره، در خاطرات وجدان‌های بیدار، آزاده و وطن‌دوست باقی خواهد بود و آن‌ها در حقیقت مدال‌آورانِ قهرمانی و شهامت‌اند که هرگز فراموش نخواهند شد و یک ملت بر پیکر مطهر آنان نمازگزار عشق‌اند.
دردمندانه، وقتی پیکرهای آغشته‌ به‌خون و افتخارآفرین آن‌ها، این‌گونه از سوی افرادی به‌ظاهر عالم مورد بی‌حرمتی قرار می‌گیرند و آنان از نماز میت بر پیکر شهید آنان ابا می‌ورزند، در خوشبینانه‌ترین حالت می‌توان گفت، توهین‌کنندگان هرچند در ظاهر صورت عالم رادارند؛ ولی در حقیقت افراد نادان، جاهل و درازگوشی هستند که باید در طویله جای‌گیرند. با این تفاوت که الاغ‌ها و درازگوش‌ها این خوبی را دارند که بار می‌بردند؛ و در اسطبل یک مشت جو و نیم سبد علف می‌خورند و در گوشه‌ای، نجیبانه آرام می‌گیرند و به کسی آسیب نمی‌رسانند؛ ولی این جماعت جاهل؛ با این اعمال شرم‌آور، ذهن پاک مردم را تخریب می‌کنند، جامعه را آلوده به‌شقاوت و قساوت می‌نمایند و تقابل و بدبینی را در میان مردم مسلمان گسترش می‌دهند.
در بدبینانه‌ترین حالت؛ اما می‌توان این گمان را تقویت کرد؛ با توجه به این‌که جامعه افغانستان، جامعه مذهبی است و از طرف دیگر در بخش‌های از جامعه سایه‌ی ناآگاهی به‌صورت گسترده سیطره دارد، دشمنان افغانستان به‌صورت مستقیم و غیرمستقیم روی پروژه سوزاندن تدریجی افغانستان به‌بهانه دفاع از دین سرمایه‌گذاری کرده‌اند؛ تا به‌نام دفاع از دین و ارزش‌های جهاد، دود سوختاندن افغانستان همواره بلند باشد و این مردم آرام نگیرند. این پروژه‌ای است که به‌خوبی تاکنون جواب داده است و در هر مقطعی، نسخه جدیدی از افراط‌گرایان، برای جهاد و دفاع از دین، سربر می‌آورند؛ تا با بی‌رحمی، قساوت و ویرانگری بیشتر، آتش خشونت را مشتعل‌تر نگه‌دارند.
در این فرض چنین عالمانی! حکم افراد نفوذی دشمن را دارند و جنگ نرم را اداره می‌کنند. چه آگاه‌هانه و چه نا آگاه‌هانه آنان، بااین‌گونه اعمال ناصواب خود، به‌نیروهای دولتی و در حقیقت به‌یک ملت از پشت خنجر می‌زنند. بنابراین می‌طلبد که از سوی نیروی امنیتی بازداشت شوند و جوابگوی اعمال نکبت‌بار خود باشند. مردم هم باید با آن‌ها همانند جنس نجس برخورد کنند، نه‌تنها پشت سر آنان نماز نخوانند و به حرف‌های بی‌پایه و ابله‌هانه آنان گوش ندهند، هرگونه مراوده و رفت‌وآمد را با آنان قطع کنند تا افراد خائن به وطن، بدانند که خیانت به وطن چه به‌صورت نرم و چه به‌صورت سخت، عقوبت دردناک در پی دارد.