تاوان بی‌برنامگی

حمله انتحاری پر تلفات فراه، امتیاز گران قیمتِ برادر‌ان ستیزه جو، به برادر صلح جو! حامد کرزی؛ دولت‌مردی که می‌کوشد ژست صلح دوستی بگیرد، به این ترتیب، خود را به این در و آن در می‌زند. حتی در جهت افتتاح دفتری مخالفان همت می‌گمارد،  بدون اینکه برنامه‌ای برای صلح داشته باشد و راهکارهای صلح و تحقق آن را در نظر بگیرد. حقیقت این است که ایجاد ثبات در کشور، هم نیازمند برنامه صلح است و هم برنامه‌ای برای توسل به قوه قهریه و بهره گیری از اقتدار که اگر مخالفان هیچ منطقی جز جنگ ندانند، از موضع اقتدار با آن‌ها برخورد شود. تردیدی نیست که رئیس جمهور، در هر دو زمینه، بدون بر نامه است، به این دلیل است که حرف‌های او نه در مورد صلح جدی تلقی می‌شود نه هم در مورد جنگ. لذا، او، ندای صلح سر می‌دهد و مخالفان ماشین کشتار به راه می‌اندازند. معلوم نیست مردم افغانستان تا کی تاوان این بی‌برنامگی و بی‌کفایتی را پرداخت نمایند؟

مهار آب

گویند؛ از منابع مهم افغانستان آب است. ماده‌ای که مایه حیات است. برخی احتمال میدهند که جنگ آینده، جنگ برسر آب و منابع آن باشد. به‌خصوص در خاور میانه. غنی بودن افغانستان از آب، بی‌نیاز از استدال است. کوه‌های سر به فلک کشیده و برف‌گیر که در دامنه‌های خود، سخاوتمندانه، رودخانه‌های خروشان و پر آب را پدید می‌آورد. افغانستان در مهار این آب‌ها، ناتوان است. به این دلیل است که ثروت افغانستان بی‌هیچ امتیازی، به کشورهای همسایه سرازیر می‌شود. همان‌های که هر موقع دلشان خواستند، مانع از حمل و نقل کالا می‌شوند. مرزها را می‌بندند. در نتیجه از ما امیتاز می‌گیرند. ناتوانی افغانستان در عدم مهار آب‌ها به این جا ختم نمی‌شود. این روزها که در کابل حسابی باران می آید. از سرک‌ها و خیابان‌ها، رودخانه‌های فصلی جاری است! رودخانه‌های وحشی که بسیار هم گِل‌آلود است، جاهای پست را جست‌وجو کرده به راه خود ادامه می دهد! متولیان امر، حتی در مهار این آب‌‌ها نیز ناتوان است. چه رسد به آن‌ها، همین دیروز در یکی از محالات غرب کابل عید دیدنی رفتیم. وقتی بیرون شدیم، دیدیم که بله، دم کوچه سدی پیدی آمده و رود خانه‌ای در دل خیان شکل گرفته است. و این سد، تنها از بخش آن رودخانه، آبگیری می‌کند!

با چهار میلیارد چه می‌توان کرد؟

چهار میلیارد دلار رقمی است که افغانستانی‌ها در سال گذشته رشوه پرداخته‌اند. این خبر را همه شنیدند؛ ولی باید باز کرد که این مبلغ چقدر است و با این رقم چه می‌توان کرد. سرک/جاده اسلام قلعه توسط ایرانی‌ها و از محل کمک‌های آن‌ها ساخته شد. طول این جاده در حدود 110 کیلومتر است. هزینه آن در حدود 50 میلیون دلار بود. بنابراین اگر همین مبنای محاسبه باشد، با چهار میلیارد دلار می‌توان در حدود 8 هزار کیلومتر جاده را قیر/ آسفالت کرد. در حالی که جاده کابل، جخچران، هرات در حدود 500 کیلومتر است؛ اما از پنجاه سال پیش به این سو روی دست مانده است؛ و هیچ موقع اجرایی نشده است. انجام آن می‌تواند خون تازه در اقتصاد افغانستان تزریق کند. بر مبنای محاسبه پیشین هزینه آن حدود یک میلیارد دار می‌شود. با چهار میلیارد دلار می‌شود 80 هزار مدرسه ساخت تا در نتیجه کسی به مدارس پاکستان نروند و حملات انتحاری نیاموزد. با چهار میلیارد دلار می‌شود پنج نیروگاه اتمی مانند نیروگاه بوشهر ایران با ظرفیت هرکدام، هزار مگاوات برق ساخت تا کل افغانستان روشن شود و کسی هم از سرما جان ندهد. خلاصه با چهار میلیارد می‌شود خیلی کارها کرد... اما این مبلغ در افغانستان به باد رفته است. چهار میلیارد؛ یعنی معادل نصف کل بودجه یک ساله افغانستان؛ یعنی دو برابر عواید این کشور. مقصر که است؟ معلوم است.

نه بازوی صلح نه توان جنگ

   اکثر افغان‌ها از پاکستان و دیگر کشورهای مشخص ناراضی هستند. دلائل متعددی نیز در این مورد وجود دارد؛ اما کافی است که یک بار تنها عمل کرد حکومت افغانستان را در قبال دولت مردان پا کستان مرور کنند. به خصوص ارتشیان و آی.اس.آی‌ها، که به قدری کافی حرفه‌ای هستند. دولت‌مردان ما یک روز آن‌ها را متهم به حمایت از شورشیان می‌کنند. روز دیگر از آن‌ها می‌خواهند، همه‌ی طالبان را از زندان آزاد کنند. وقتی پاکستان‌ها تصمیم گرفت آن‌ها را آزاد کنند با زهم می‌گویند نه، این کار باید با هماهنگی کاخ نشینان کابلستان صورت گیرد! نمی‌شود اسمش را سیاست گذاشت؛ ولی می‌توان گفت، این کنش‌های نا بخر دانه و متناقض دولت مردان افغانستان است که آن‌ها را در پیشگاه شورشیان و حامیان آن‌ها خار و خفیف کرده است. حقیقت این است که دولت کنونی، نه توان صلح با مخالفان دارد و نه توان جنگ را، چرا که هردو مبتنی بر دانش حکومت و سیاست است که این حکومت فاقد آن است. شورشیان نیز به این نکته پی برده‌اند که در برابر بسته‌ها‌ی پیشنهادی صلح و امتیاز دادن ها٬ بر حمله پای می فشارند. پس مقصر اصلی را باید دولت‌مردان افغانستان قلم داد کرد، هر چند افغان‌ها خود نیز چندان بی تقصیر نیستند...

آموزه‌های پیامبر و فرقه گرایی مسلمانان

 فردا سالروز عروج مشعل‌دار روشنایی است. رحلت حضرت محمد(ص) ، محمدی که در اوج جهالت و نادانی زمین و زمان، مشعل فروزندی را بر بلندای تاریخ برافروخت، تا روشنی بخشِ مسیر درست انسانیت باشد، تا انسان سرگشته از بد اخلاقی را اخلاقی زیستن بیاموزد. این بود که فرمود من بر انگیخت شدم تا مکارم اخلاق را به نهایت اکمال برسانم. او بود که مهم‌ترین دستاوردش را بر مردم عرضه کرد؛ اما بیان داشت که در پذیرش آن هیچ اکراهی نیست. او بود که نه به انسان سفید، نه سیاه، نه عرب و نه عجب، بلکه به انسان از جهت که انسان است، کرامت بخشید و احترام خون انسانی را معادل همه‌ای خون‌های عالم دانست. او بود که خطاب انسان رنجور از ستم گفت: نه من که من و تمام همکارانم، برای بر پای عدالت فرستاده شدیم.
اما اینک چه؟! با اندوه باید گفت، دغدغه بسیاری از مسلمان نه عدالت، نه اخلاق، نه تسامح نه حرمت انسانی است، بلکه تمام توجه آنا معطوف به فرقه گرایی است. اینکه چگونه در برابر حریف کم نیاورند. به راستی که هیچ خطری برای آموزه‌های الهی و انسانی پیامبر بلا تر از افراط و تفریط مسلمانان نیست. این دسته‌اند که به بیراهه رفته‌اند اما فکر می‌کنند که دیگران چنین‌اند. مسلمانانی که زبان به تکفیر یک دیگر گشودند. کمر به قتل همدیگر بستند. مسلمانانی که همدیگر را نجس می‌دانند و به خاک و خون کشیدن یک دیگر را جهاد در راه خدا! به راستی قتل مسلمان چه جهاد است! چه نسبتی با جهاد پیامبر دارد؟! پیامبری که پیام آوری رحمت بود و با پیروان ادیان دیگر، پیمان دوستی می‌بست و آن‌ها در اجرای مراسم و مناسک خود آزاد می‌گذاشت؛ اما مسلمانان افراطی، به جای رحمت، تنها به خشونت می اندیشند، به قصابی مسلمان دیگر فکر می‌کنند. این مسلمان است که چهره اسلام را مخدوش جلوه می‌دهند. آموزه‌های اسلامی را آموزه‌های دهشت و وحشت معرفی می‌کنند. تنها راهی که برای پایان دادن به این وضع اسفناک وجود دارد، بازگشت به قران و سنت‌های اصیل پیامبر، با بهره گیری از خرد است.

افغان‌ها و مفهوم منافع ملی

عشق و شیدایی در عالم سیاست معنا ندارد. به همین دلیل گفته‌اند که در این عرصه دوستان و دشمنان همیشگی وجود ندارد. تنها یک چیزی همیشگی وجود دارد و آن منافع ملی است. بر اساس این معیار، برای تأمین منافع، تقریباً هر عملی مجاز است. بهترین ترجمان این تفکر، ماکیاولی است. او است که می‌گوید: برای حفظ قدرت و منافع هر کاری لازم است. فرصت داوری در باب درستی یا نادرستی این گفتار نیست؛ ولی همه تفکر ماکیالی را در عالم نظر مردود می شمارند، هرچند که در عرصه عمل، در حقیقت همگان، آن گونه که او گفته است، عمل می‌کنند. در نتیجه در عالم سیاست، منافع، حرف اول و آخر را می‌زند. به هر صورت سیاست زبان و فرمول خود را دارد که بایست بر اساس آن سخن گفته شود و عمل گردد. چنانکه بارها گفته شده است افغان‌ها چندان زبان سیاست را بلد نیستند و از فرمول سیاست سر در نمی‌آورند. به همین دلیل است که ممکن است با اعراب یا پاکستانی‌ها یا کسانی دیگر، همدست شوند و کمر به خراب کردن خانه خود؛ یعنی افغانستان ببندند. یک بار از خود نمی‌پرسند که این عرب‌های جهادگر و این پاکستانی‌های سینه چاک اسلام، چرا در خانه خود به جهاد در راه خدا نمی‌پردازند که افغانستان را میدان تاخت و تاز قرار می‌دهند. در مورد دیگر، حتی یک‌بار رئیس جمهور افغانستان گفته بود که اگر ایالات متحده به پاکستان حمله کند، افغانستان در کنار پاکستان می ایستت! به هر صورت بخشی از رنج‌های افغانستان در نتیجه نبود درک درست از مفهوم منافع ملی است.
 با کمال خوشبختی در این اواخیر اظهار نظری از سوی رئیس جمهوری افغانستان صورت گرفت که می‌توان گفت، گویا، نوعی شناخت از رگه‌های سیاست مدرن و درک از منافع ملی در افغانستان نیز رسوخ کرده است. هرچند تناقض گویی های جناب رئیس جمهور را نباید از یاد برد. حامد کرزی، چندی قبل گفته بود در صورتی که آمریکا و غرب به پیشرفت کشورش کمک کنند، برای افغانستان مهم نیست که آن‌ها در منطقه چه می‌کنند. «آقای کرزی گفت با آمریکایی‌ها و غربی‌ها، معامله‌ای می‌کنیم که نه سیخ بسوزد، نه کباب» این نشان دهنده آن است که شاید بتوان گفت سیاست در افغانستان نخستین گام‌ها را به سمت پختگی بر می‌دارد.
بنابراین، اگر گفته می‌شود که تعامل و روابط تنگاتنگ افغانستان با ایالات متحده، نیاز افغانستان است، در همین راستا است. این به معنای شیدایی و عشق افغانستان به امریکا نیست، چنانکه امریکا نیز دلداده افغانستان نیست. چنانکه گفته شد، اصولاً عشق در این عرصه بی‌معنا است. شرایط به گونه‌ی به وجود آمده است که منافع افغانستان و امریکا در جهت مبارزه با تروریسم در یک جهت قرار گرفته و همسو است. دو کشور به همدیگر نیاز دارد و رابطه محکم‌تر، این منافع را بیش‌تر تأمین می‌کند. می‌توان گفت با توجه به شرایط جغرافیایی، و همسایگان آزمند افغانستان، دست رسی این کشور به ثبات و صلح پایدار، همین طور پیش رفت در جهت سازندگی، بدون همکاری امریکا و دیگر شرکای قدرتمند، تقریباً بسیار دشوار است. چیزی که خود رئیس جمهور نیک به آن واقف است. امریکا نیز باید بداند که سیاست‌هایش در منطقه، دشمنانی خطرناکی را به رایش پدید آورده است، غفلت از افغانستان باعث تقویت گروه‌های خواهد شد که ضربه زدن به منافع امریکا را بر خود فرض می‌دانند.
در گفت و گو های واشنگتن که قرار است بین آقای کرزی و با اوباما صورت گیرد نیز همین مسئله پر اهمیت منافع ملی، مطرح است. در مذاکرات پیش رو قرار است در مورد حضور نیروهای امریکای در افغانستان و چگونگی روابط دو کشور، پس از 2014 بحث شود. باید دید که گفتار پیشین آقای کرزی چقدر در ضمیر او نهادینه شده است. اگر معیار همان است؛ یعنی منافع ملی، وی می‌بایست با مد نظر قرار دادن آن، بستر معقول، منطقی و همه جانبه ای را در نظر بگیرد. حامد کرزی می‌بایست درک کند که مسئولیت و عمل کرد او در این مقطع حساس و تاریخی خواهد بود. در نتیجه باید تنها و تنها منافع افغانستان را در نظر بگیرد. از گفتار و عملی متناقض خود داری نماید. رابط با امریکا نه از سر شیدایی، بلکه نیاز افغانستان، ضرورت این کشور و در راستای منافع آن است. غفلت از این نکته ممکن است صدمات جبران ناپذیری برای منافع افغانستان به همراه داشته باشد. باراک اوباما نیز باید توجه داشته باشد که افغان‌ها از سربازان ایالات متحده دعوت نکرده اند، منافعشان آن‌ها را به افغانستان کشانده‌اند و این مؤلفه همچنان وجود دارد و وجود خواهد داشت؛ لذا نباید شرایطی را به افغانستان تحمیل کند که حساسیت افغان‌ها را بر انگیزد.

 

 

 

 

 

غفلت یا بیگانگی

دیشب، تلویزیون راشا تودی، مراسم جشن تولد حضرت مسیح را به صورت زنده از کلیسای مجللی در مسکو پخش می‌کرد. ارتدکس‌ها تولد حضرت عیسی را ششم ژانویه می‌دانند. مراسمی آرامش بخش بود. این در حالی است که مسیحیان کاتولیک تولد حضرت عیسی را 25 دسامبر می‌دانند و این مراسم را تقریباً دو هفته قبل از این جشن می‌گیرند. به هر صورت اختلاف در هر دینی و در مسائل مختلف، غیر قابل نکار است؛ اما شاید هیچ اختلافی در دین، به اندازه اختلاف مسلمان مرگ آفرین نباشد.
در تاریخ معاصر، جای یافت نمی‌شود که یک مسیحی کاتولیک سر  یک مسیحی ارتدکس یا پروتستان را بریده باشد یا بر عکس. هرچند از نظر آموزه‌های اصیل اسلامی، مسلمانان با هم برادرند؛ اما مسلمان افراطی از این اصل یا غافل‌اند یا خود را به غفلت می‌زنند. بی تردید و بی تعارف، مسلمان افراطی پیرو دیگر مذاب اسلامی را مسلمان واقعی نمی‌دانند و به خون آن‌ها تشنه‌اند، به این دلیل است که این همه سر بریدن و انتحار در میان مسلمانان رواج یافته است. این همه قصابی کردن‌ها و مثله کردن‌ها به یک رویه معمول تبدیل شده است. این تبلیغات دشمنان نیست. اصلاً دشمنی وجود ندارد، اگر وجود داشته باشند این مسلمانان است که دشمن یکدیگرند. این حقیقت انکار ناپذیر از عمل کرد مسلمانان است که هرساله خون‌های فراوانی مسلمان توسط مسلمان دیگر ریخته می‌شود. این واقعیت کتمان ناپذیر است که مراسم مذهبی مسلمان توسط مسلمان یا مسلمان دیگر به خاک خون کشیده می‌شود و البته مسلمانی که قرائت آن‌ها از سلام هیچ ربطی به آن ندارد. در آموزه‌های اسلام خون ذمی محترم است چه رسد به مسلمان. این عده که در دین داری از همه خود را پیش گامی می‌دانند، چرا اندکی اعمال خود را با قرآن نمی‌سنجند. به راستی که این‌ها نه غافل یا غفلت زده، بلکه با قرآن بیگانه‌اند. در قرآن اکراه در دین نیست. در قرآن خون محترم است در قرآن...

کمی عجیب

«دیالوک بین الا فغانی» را حتماً شنیدید. این را برخی آدم‌های بی‌بنیه، وقتی می‌خواهند سواد نداشته خود را به رخ به کشند، به کار می‌برند. کاری ندارم به اینکه بلغور کردن دو کلمه بیگانه نشانه سواد نیست و فارسی گویی، نشانه بی سوادی. دیالوگ بین الا فغانی؛ مرکب از واژگان انگلیسی، عربی، و فارسی است. دقیق‌تر اگر نگاه شود، مرکب از دو زبان اول است. چنانکه افغانی‌ها، این واژه تهوع آور و عجیب و غریب را برای گفتمان صلح به کار می‌برند، عمل افغان‌ها برای صلح نیز عجیب غریب است. اول اینکه افغان‌ها همواره در پی صلح؛ ولی در عمل، همیشه در حال جنگ هستند. در ثانی؛ دولتی که پشتوانه ملی و بین‌المللی دارد، به هر نا کجا آبادی، سرک می‌کشد تا طرف صلح را پیدا کند؛ اما موفق نمی‌شود. علاوه بر آن، نزد زندانیان خود التماس می‌کند و برای خوش خدمتی، آزادشان می‌کند تا با دولت صلح کنند! زندانیانی که حاضر نیستند در مراسم آزادی خود، به احترام سرود ملی به پا خیزند. در اهمیت صلح تردیدی وجود ندارد، به شرط اینکه دو طرف، اراده لازم برای تحقق و ایجاد صلح داشته باشند. در موضوع مورد بحث، نه تنها اراده طرف مقابل دولت مطرح نیست، بلکه از صلا خود طرف شبه گونه است، اصلاً معلوم نیست، طرف کجا است. حرف اصلی را چه کسی می‌زند یا چه کسانی می‌زنند. به همین دلیل است که در مواردی آدم‌های شیادی، از سوراخی پیدا شده و ادعای نمایندگی از طرف مقابل را مطرح کرند؛ در حالی که در واقع چنین نبوده است. حقه‌ای به دولت زدند٬ یا هزینه‌ای به آن تحمیل کردند و بعد رفتند دنبال کارشان.
 اضافه بر این، دولت در این مورد، فاقد استراتژی است، معلوم نیست دولت به چه قیمتی و تا کی، ندای صلح سر می‌دهد؟ اگر طرف مقابل، حاضر به مصالح نشدند چه؟ نباید حدی پایان و چارچوبی در این مورد در نظر گرفته شود؟

یک سوزن به خود

  «یک ایرانی، از ملکه انگلیس لقب سِر گرفت». امروز برخی از رسانه‌های فارسی زبان این خبر را انعکاس دادند. به نظر می‌رسد، این خبر اصلاً تعجبی ندارد. وقتی یک چوپان زاده کینیایی‌الاصل، مثل اوباما، رئیس جمهور امریکا می‌شود، وقتی یک قندوزی، مثل خلیل زاد، سفیر آن کشور می‌شود، وقتی یک ایرانی تبار، افسر پلیس لندن می‌شود، وقتی... به راستی که نمونه‌های از این دست، کم نیستند. پس لقب سِر کر گرفتن تعجبی ندارد. نباید تردید روا داشت که انسان در غرب دارای کرامت است، حقوق او محترم شمرده شود، چه آسایی تبار باشد یا افریقای تبار، ممکن است غرب در سیاست‌های خارجی خود، غلط‌های هم مرتکب شود؛ اما این دلیل نمی‌شود که گفت غرب هرچه است سیاهی است، چیزی که برخی از مسلمانان ادعا دارند. زمان آن فرارسیده که کشورهای مسلمان و مسلمانان فکری به حال خود کنند و در مورد حقوق بشر به صورت بنیادین تجدید نظر نمایند. حقوق اقلیت‌ها و مهاجران در جوامع مسلمان به صورت گسترده نقض می‌شود، امری که بر خلاف آموزه‌های اسلام نیز می‌باشد. با شعار، نمی‌توان مشکلات حقوق بشر را حل کرد، گام‌های عملی لازم است. از قدیم گفتند «یک سوزن به خود و یک جوال‌دوز به دیگران».

 

گواهی تاریخ

 به گواهی تاریخ، بسیاری از انقلاب‌ها به همان مشکل تبدیل می‌شود که برای حل آن شکل گرفته بود. زمانی که در یک نظام استبدادی، طاقت تحمل مردم پایان می‌یابد؛ آنگاه است که می‌خروشند و تغییرات بنیادین را رقم می‌زنند تا حقوق، آزادی‌ها، خواسته‌ها و تمایلات آن‌ها در این بستر پاس داشته شود؛ اما گویا دزدان مبارزات حق‌طلبانه مردم همواره در کمین نشسته‌اند تا این گوهر پرقیمت را از چنگ آن‌ها بربایند. پس از مدتی که شور و هیجان‌های مبارزاتی فروکش می‌کند، عده‌ای دلباخته قدرت، به نام انقلاب، سرکوب را آغاز می‌نمایند و خودکامگی جدید را بنیان می‌نهند. خطرناک‌ترین نمونه را شاید بتوان انقلاب بلشویکی 1917 روسیه بر شمرد. البته انقلاب‌های هستند که هیچ وقت از مسیر خود خارج نشدند. در قرن بیست از مبارزات گاندی در هند و نلسون ماندلا در افریقای جنوبی و... می‌توان نام برد.
در میان انقلاب‌هایی که از مسیر اصلی خود منحرف شده‌اند و معضلی به نام دیکتاتوری را دو باره احیا کردند؛ انقلاب مصر شاید عجیب‌ترین استثنا باشد. در حالی که عرق انقلابیون و آزادی‌خواهان نه خشکید. قانون اساسی جدید نوشته نشد و... مرسی اخوانی، میخ خودکامگی را محکم‌تر از مبارک بر فرق مردم مصر کوبید و برای خود اختیارات مطلق قائل شد. اخوانی‌ها از ابتدا با تاکتیک نفاق و تزویر وارد میدان شدند و گفتند که هیچ موقع خواهان قدرت نیستند و نامزد برای انتخابات ریاست جمهوری معرفی نخواهند کرد. پس از به قدرت رسیدن، نشان دادند که این تنها قدرت فرعون گونه است که مرسی و دیگر اخوانی‌ها را از عطش قدرت سیراب می‌نمایند. گویا شکوه اهرام مصر برای اخوانی‌ها بیشتر مست کننده است. این بود که او به اثر خروش و تظاهرات مردم، مجبور به ترک کاخ ریاست جمهوری شد، در حالی که از زمان پا گذاشتن به آن، شش ماه نمی‌گذرد.

 

گاز کشی کابل

کوچک که بودم، می‌گفتم چرا دولت پول زیاد چاپ نمی‌کند تا مردم همیشه از شر فقر خلاص شوند، بالا رفتن قدرت فهمم مصادف شد با انبوهی پول چاپ کردن خدا بیامرز ربانی، آن وقت فهمیدم که به این سادگی‌ها نیست. آن مرحوم، پول زیاد چاپ کرد؛ اما مشکل مردم حل نشد که بماند، تازه بیشتر هم شد، خلاصه اینکه پول بدون پشتوانه؛ یعنی کاغذ؛ یعنی کشک.
اینک پرسش دیگری از جنس فقر و غنا در ذهنم خلجان می‌کند، به نظر نمی‌رسد کودکانه باشد٬اما ممکن است بلند پروازانه باشد٬ اگر غیر از این است، متخصصین امر راهنمایی کنند و دولتمردان توضیح دهند.
این روزها همه از سرمای کابل می‌نالند. البته که تنها کابل نیست. به راستی که سوز سرما بنیان کن و درد ناک است. مانده‌ام که چرا دولت افغانستان انتقال گاز شمال به کابل را به عنوان یک پروژه مهم ملی، شروع نمی‌کند؟ کم بود بودجه را نمی‌توان نادیده گرفت؛ اما شرکای بین‌المللی افغانستان میلیاردها دلار را در کشور خرج کردند و همچنان دارند خرج می‌کنند، آیا حکومت افغانستان نمی‌توانست یا نمی‌تواند این پروژه را به عنوان یک پروژه حیاتی به آن‌ها به قبولاند؟

گذار از پو پو لیسم

سیاست در افغانستان از یک حلقه مفقوده رنج می‌برد؛ و آن، فقدان نگاه استراتژیک در اندیشه و عمل سیاسی است. استراتژی مبتنی دانش سیاسی و تفکر ملی است، سیاستمداران ما که تعیین کنندگان راهبردها و استراتژی‌ها در کشور هستند، فاقد این خصیصه‌اند. به عبارت دیگر استراتژیست‌های ما، استراتژیست نیستند، وانمود می‌کنند یا وانمود می‌شوند که این گونه‌اند. آن‌ها تعدادی پوپولیست قومی هستند که بلدند چنین و چنان را با هم ببافند. در افغانستان نقد؛ یعنی فحش، مخالف سیاسی؛ یعنی دشمن خونی، دولت از نگاه مخالفان؛ یعنی غاصب قدرت و مخالفان از نگاه حکومت؛ یعنی شورشیان، ملت؛ یعنی قوم، قوم؛ یعنی همه چیز... در حال که در ادبیات سیاست به معنای حرفه‌ای آن، چنین کنش‌های معنا ندارد.
 با وجود این، دیروز آقای کرزی کار شایسته‌ای انجام داد؛ مخالفان و موافقان دولت را جمع کرد و در باره آینده انتخابات با آن‌ها صحبت کرد، مهم نیست که چیزهای مفیدی گفته شد یا نه، مواضع درستی اتخاذ شده یا نه، هرچند اهداف پشت پرده معلوم نیست؛ ولی، نفس این کار برای کشور بسیار پدیده پسندیده است. اینکه افغان‌ها یاد بگیرند، دولت و اپوزسیون یاد بگیرند که می‌توانند در عین داشتن اختلاف دیدگاه‌ها، از نظر همدیگر استفاده کنند و اینکه آن‌ها در منافع ملی و راهبردی هم صدا هستند؛ اما در شیوه اجرا با هم اختلاف دارند. این یعنی آغاز راه برای ورود به دنیای سیاست حرفه‌ای.

دانشجویان و ناشکیبایی


دانشجویان نماد عقلانیت و خرد محوری، هر جامعه پنداشته می‌شوند. چنین تصور می‌شود که نبض الگوی رفتاری جامعه به لحاظ فکری و فرهنگی در دست دانشجویان است. رفتاری که معطوف به دو عنصر تفکر و تدبر است. در نتیجه رفتار خشونت آمیز، متعصبانه، و جاهلانه از دانشجویان پذیرفتنی نیست. با تأسف باید گفت که این قاعده در افغانستان چندان صادق نیست. دانشجویان کشور ما چندان کار نامه درخشانی در این باب ندارند. آن‌ها در مواردی از نقش و کار کرد اصیل خود خارج شده و دست به اعمالی می‌زنند که با عقلانیت، دانش و دانایی سازگار نیست. شاید بتوان گفت آن‌ها هنوز از مرحله گذار و تقلید عبور نکردند. نباید از یاد برد که در ربع دوم نیمه اول قرن 20، این دانشجویان بودند که پای افکار وارداتی نظیر مارکسیسم، مائوئیسم و اخوانیسم را به این کشور کشاندند و به تقلید کورکورانه از آن پرداختند، آن‌ها بودند که نخستین در گیری فکری و فیزیکی نیابتی اخوانی‌ها و مارکسیست را در دانشگاه‌های افغانستان آغاز کردند. در نتیجه یکی هفت ثور را به وجود آوردند یکی هشت ثور را که اینک مردم افغانستان به هر دو طیف نفرین می‌فرستند ویکی را بدتر از دیگری می‌دانند. هرچند دانشجویان در شرایط فعلی بسیار متفاوت از گذشته‌اند؛ ولی، شاید این بار نیز دست‌های در کار باشند که بخواهند دانشجویان افغانستان را به رویارویی نیابتی مذهبی کشورهای منطقه بکشانند؛ اما تجارب تلخ گذشته این اجازه را می‌دهد!؟

داوری دشوار

داوری در باره اعدام جنایت کاری که موجب تضییع حق‌الناس می شود، کار دشوار است. حقیقتاً در این باب انسان در عمق فطرت خود احساس دوگانه دارد. نمی‌توان تردید داشت که جنایت کار هم انسان است، دارای حرمت و کرامت انسانی است. او نیز برخوردار از حقوق بشر است، از این باب گرفتن جان جنایت کار نیز سخت است. در جای که می‌توان جان انسانی را نگرفت، پس چرا باید گرفت؟
از طرف دیگر او همان کسی است که جان فرد یا افرادی را گرفته است، احساسات بسیاری را جریحه‌دار کرده است، قلب‌های بسیاری را به در آورده است، طفل یا اطفالی را یتیم کرده است و سرنوشت بسیاری را به نابودی کشانده است. می‌توانست این کار را نکند؛ لذا، است که دین می‌گوید: «در قصاص حیات است». اینجا از اندک مواردی است که حقوق بشر و دین در برابر هم قرار می‌گیرد و داوری را برای اهل نظر سخت می‌کند...

گفتنی است: دو روز پیش، بر اساس حکم محاکم ثلاثه افغانستان، شانزده نفر به اعدام محکوم شدند. پس از امضای حامد کرزی، احکام در مورد آن‌ها به اجرا در آمد.

رفتار دوگانه

به رسمیت شناخته شدن یک گروه، به نام «ائتلاف ملی» از گروه‌های پرشمار مخالف دولت سوریه، از سوی فرانسه، اتحادیه اروپا و بریتانیا، بدعت آشکار در عرصه روابط بین‌الملل است و پذیرش سفیر از سوی گروه- نه دولت در تبعید- سابقه‌ای در روابط بین‌الملل ندارد. گروهی که حتی از سوی گروه‌های دیگری از هم‌قطاران خود، در داخل سوریه به رسمیت شناخته نشده است.
بدون تردید، رفتار بسیاری از دولت های غربی، در قبال مسائل بین‌الملل دوگانه است. به عنوان مثال، مقایسه مواضع دول غربی، در قبال عملکرد اسرائیل و سوریه، این امر را به خوبی اثبات می‌کند. اگر اسرائیل حق دارد از سرزمین‌های که تقریباً پنجاه سال پیش تحت اشغال در آورده است، دفاع نماید، آیا دولت سوریه این حق را ندارد که از سرزمین مادری پنج هزار ساله‌اش، در برابر گروه‌های افراطی چچنی، تاتاری، ترکی، پاکستانی، افغانی، اردنی، عراقی، عربستانی و ... دفاع نماید؟ تردید نیست که اسد دیکتاتور است؛ اما دیکتاتوری که تقریباً 50 در صد مردم از آن حمایت می‌کنند؛ این آمار بر اساس نظر سنجی‌های که گرایش ضد سوری دارد، منتشر شده است. با این وجود، این دلیل نمی‌شود که کسی خود را رئیس جمهوری مادام‌العمر بداند؛ ولی، حل چنین مشکلی، راهکار سیاسی دارد، چیزی که حق مردم سوریه است، نه حمایت از جنگ و خون ریزی. به راستی اگر دول غربی از مردم و دموکراسی حمایت می‌کنند، که اگر چنین باشد، کاری بسیار ارزنده است، آن وقت در مورد مراکش، بحرین، عربستان، اردن، آذربایجان، ازبکستان... عمل خود را چگونه توجیه می‌کنند!؟

 

اتفاق ناگوار در ماه عسل

جنگ در غزه جریان دارد و دیروز اسرائیل یک فرمانده ارشد حماس را کشت. این تحولات در معادلات جدید منطقه رقم می‌خورد.
قبل از این سوریه، بیش از چهار دهه از گروه‌های فلسطینی و از جمله حماس، حمایت‌های بی دریغ کرد و تاوان سنگینی نیز پس داد؛ و این را شاید بتوان در زمره اشتباهات استراتژیک خاندان اسد دانست. ولی با شروع بهار عربی، رهبران حماس از خود ناسپاسی نشان داند، حمایت‌های طولانی مدت سوریه را نادیده گرفتند و با بالا گرفتن تب اخوان گرایی، خیلی زود به اسد پشت کردند. هر چند در عالم سیاست دوستان و دشمنان همیشگی وجود ندارد، با این وجود چشم پوشی از کف اخلاق در این حوزه نیز کمی سخت است. می‌توان گفت که با رفتن حماس از سوریه، باری از دوش اسد برداشته شد، در حالی که چیزی را از دست نداد. داعیه داری خط مقدم جبهه مقاومت، همچنان برای سوریه باقی است، چون گروه‌های دیگری از فلسطینیان هستند که هنوز از اسد حمایت می‌کنند. از طرف دیگر، اینک جنگ اسرائیل و حماس، رابطه اسرائیل با حامیان جدید حماس را تیره تر می‌کند و همچنین موقعیت آن‌ها را در برابر امریکا که حامی اسرائیل است و حماس را گروه تروریستی می‌داند، با دشواری همراه می‌کند؛ چیزی که به نفع اسد است. به هر ترتیب حال منطقه وارد معادلات جدید شده است و گروه حماس که با شیوخ خوش گذران و اخوانی‌ها در ماه عسل به سر می‌برند؛ باید دید، در قبال این تحولات چه واکنش نشان می‌دهند.

درد همسایه‌ها

امروز صبح کانال یا به تعبیر ما افغان‌ها چینل انگلیسی زبان یکی از کشورهای همسایه را نگاه می‌کردم که ضمن گزارشی از کابل، داشت سیاه نمایی می‌کرد. با چند نفر از هم مصاحبه داشت که آن‌ها از خستگی افغانستانی‌ها و بدتر شدن اوضاع نسبت به سال 2001، یعنی، زمان ورد نیروهای ناتو به افغانستان سخن می‌گفتند.
باید خاطر نشان کرد که متأسفانه همسایگان افغانستان منافع خود را در ناامنی افغانستانی می‌بینند. هر نوع نظامی که در کابل قدرت را در دست داشته باشد، مورد نفرت همسایگان است و علیه آن سنگ اندازی می‌کنند. چه اسلامی، چه کمونیستی، چه سکولار و چه دینی. درد همسایه‌های ما نه آنست که وضعیت افغانستان می‌بایست بهتر شود، بلکه درد آن‌ها این است که همین وضعیت نیم بند را نیز بر نمی‌تابند و خواهان آن است که افغانستان همواره باید در آتش بسوزد.
اما آن دسته از هم وطنان که می‌گویند وضعیت نسبت به سال 2001 بدتر شده است اگر نگویم که در واقع در جهت منافع بیگانگان حرکت می‌کنند یا دیدگاه طالبان را بیان می‌کنند، لااقل می‌توان گفت که از درک واقعیات عاجز هستند و نهایتاً مواضع خاص خویش را بیان می‌کنند و حتی خانواده آن‌ها در این مورد با آن‌ها مخالف است، چه رسد مردم افغانستان. هرچند مردم افغانستان وضعیت فعلی را مطلوب نمی‌دانند اما شرایط فعلی با جهنم که تا 2001 در این کشور حاکم بود قابل قیاس نیست.

 

مواضع پارادوکسکال

 اتخاذ مواضع پارادوکسکال و متناقض در کارنامه حکومت افغانستان کم نیست. به عنوان مثال در این اواخر رئیس جمهور افغانستان، احتمال خرید سلاح‌های سنگین از روسیه و چین را مطرح کرد. این در حالی است که مدام از هم پیمانی استراتژیک با امریکا سخن می‌گوید و چیزی را هم در این مورد به امضا رسانده که اصلاً ماهیت آن معلوم نیست که براستی چیست٬ سند است٬ یا تفاهم نامه یا بیانیه؟ در این مورد باید گفت؛ در قدم اول رئیس جمهور محترم می‌بایست نگاهی دو باره بیندازد به «مفهوم پیمان استراتژیک» وظایف، تعهدات و حقوقی که این نوع پیمان به همراه دارد. آنچه رئیس جمهور محترم گفته است در تضاد است با هم پیمانی استراتژیک. پس معلوم می‌شود که وی معنای استراتژیک و هم پیمانی استراتژیک را آن گونه که باید نمی‌داند.
 در ثانی، هرچند چین، دومین اقتصاد جهان را در اختیار دارد؛ ولی خود خرید دار تسلیحات سنگین است نه فروشنده آن که بتوان آن را در زمره روسیه، امریکا و فرانسه مطرح کرد. پس معلوم می‌شود که ایشان درک درستی از سلاح‌های سنگین هم ندارد. شاید مراد ایشان سلاح نیمه سنگین باشد که برای افغانستان آن را سنگین تلقی می‌کند.
در نهایت می‌توان گفت، تا مین مالی ارتش و دیگر نیروهای امنیتی افغانستان به مدد کمک‌های مالی امریکا است. بنا بر این افغانستان منابع مالی آن را ندارد که بتواند مستقلانه تصمیم بگیرد از که سلاح بخرد. در نتیجه ایشان محاسبه درستی از منابع مالی حکومت خود نیز ندارد. صلاح در آن است که ایشان سنجیده سخن کند، مدبرانه به تدبیر امور بپردازد و فرصت‌ها را بیش از این از دست ندهد.

فرصت سوزی

بدون تردید، غربی‌ها برای منافع خودشان به افغانستان آمدند، جنگ کردند، هزینه پرداختند و کشته دادند. با این وجود نباید از یاد برد که این فرصتی بی‌بدیل و طلایی برای افغان‌ها بود که با کمک جامعه جهانی بتوانند از وضعیت اسفبار نجات پیدا کنند؛ اما به دلیل نداشتن ظرفیت افغان‌ها و فقدان مدیریت کار آمد در رأس حاکمیت و همین طور محاسبات اشتباه غربی‌ها در مورد سیاستمداران ارشد افغانستان، این فرصت تاریخی هر روز کم رنگ‌تر شذ و معلوم نیست در آینده چه خواهد شد. غربی‌ها زمام امور را به کسی داد که نه به دموکراسی معتقد بود، نه حاکمیت ملی، نه مبارزه به افراط گرایی و طالبانسیم و نه مدیریت تحول آفرین. نه تنها چنین نبود که کوشید به طالبان جان دوباره بخشد و همواره تلاش نمود تا تیغ حملات نیروهای غربی را علیه طالبان کندتر کند و به امنیت و سیاست افغانستان از منظر قومی بنگرد و در عرصه مدیریت دچار روز مرگی شوند. با تأسف باید گفت که غربی‌ها در این باره نتوانستند یک راهبرد ملی را به قبولانند و یک استراتژی مؤثری در پیش گیرند.

افغانستان نیمه کاره، پنجه در سوریه

کاری زمین را نیکو ساختی که پنجه در آسمان انداختی.

مفاد این سخن، مناسب حال قدرت‌های غربی است. کاری نمی‌توانند از پیش ببرند؛ ولی، حرف‌های بزرگ زیاد می‌زنند. دیروز نمایندگان یک قدرت غربی با ترک‌ها در بار سوریه ملاقات کردند.
که چه مثلاً؟ آیا آین تحمل بار اضافی نیست.
آن‌ها اول بایست افغانستان را درست کنند، ریشه افراط گرایی و القاعده را بخشکانند که خطر جهانی است، یک نظام با ثبات به وجود آورند که در ابتدایی ورد، در باره این موارد خیلی شعار پر طمطراق دادند. بعد از جاهای دیگر حرف بزنند، در حالی که بعد از یک دهه حضور غربی‌ها، تقریباً می‌توان گفت در هیچ جای افغانستان امنیت نیست، در عرصه اقتصاد کارهای زیر بنایی آن گونه که باید صورت نگرفته است، طالبان هر جا که بخواهند می‌توانند نفوذ کنند. با وجود این، غربی‌ها برای خودشان قرار گذاشته که در سال 2014 از افغانستان خارج شوند. که در واقع نوعی فرار است، آن وقت از سوریه و دیگر جاها حرف می‌زنند. اگر قادر می‌بودند که افغانستان را سامان بخشند، که نشان داند در این مورد بسیار ناموفق‌اند، آنگاه ضرورت نداشت که سراغ دیکتاتورها بروند، بلکه همین که می‌گفتند ما هستم، مردم آغوش باز می‌کردند و دیکتاتورها را به زیر می‌کشیدند و حرف غربی‌ها را باور می‌کردند، افغانستان نیمه کار، پنجه در سوریه. سوریه‌ی که مانند یک دهه قبل افغانستان می‌ماند. نحوه عمل کرد غربی‌ها در سوریه به گونه‌ای است که تروریسم و افراط گرایی را گسترش می‌دهد، گرچه خود مخالف آن باشند.

خریداری که فقط می خواهد بخرد...

پاسخ خون بار دیروز طالبان، به ناله‌های جانکاه و همیشگی صلح طلبانه حکومت افغانستان و امریکا.
 بگذارید، مثالی بزنم. اگر قرار است معامله‌ای مانند بیع انجام شود، در قدم اول می‌بایست فروشنده و خریداری برای این عمل آمادگی داشته باشند. در ثانی، اراده‌هایشان نسبت به هدف معین تلاقی پیدا کند تا این عمل حقوقی شکل گیرد.
 حال اگر دو نفر باشند، یکی خود را خریدار معرفی کند و خواهان معامله با طرف مقابل باشد، دیگری بگوید من اصلاً نمی‌فهمم تو چه می‌گویی و چه می‌خواهی؛ در این صورت، این فردی به ظاهر خریدار، دچار توهم است و مناسبات خود را نمی داند.
 بر فرض که به صد زحمت منظورش را به طرف مقابل بفهماند و بگوید، من خریدارم، فلان چیز را می‌خواهم از تو بخرم، طرف مقابل بگوید من اصلاً فروشنده نیستم و چیزی نمی‌فروشم، در این صورت اگر خریدار با زهم اصرار کند، مسلم هم طرف مقابل هم دیگران به عقل خریدار شک خواهند کرد.
اگر خریدار دست‌بردار نباشد و طرف مقابل، دهان و دندان چنین خریداری را خرد کند؛ و بگوید برو گم شو اعصابم را خورد کردی؛ اما، خریدار باز به اصرار خود ادامه دهد، بی تردید چنین شخصی مسلماً یا دیوانه است، یا منظور دیگر دارد. مثال صلح حکومت افغانستان و امریکا در برابر طالبان، شبیه این مثال است.

علی و التزام به حقوق بشر

تحقیقی در باب حقوق بشر دارم. مرحله‌ی اصلی‌اش امروز تمام شد، این که کی چاپ می‌شود، یا اصلاً چاپ نمی‌شود، معلوم نیست. از طرفی، امشب، شب شهادتی فردی است که در حقیقت نماد و سمبل حقوق بشر در جهان اسلام شناخته می‌شود، این هم‌زمانی برایم جالب است. این همان انسان ممتاز و بی مانند است که به فرماندارش دستور می‌دهد که در سایه حکومت او تبعیض به هیچ شکلی از اشکال پذیرفته نیست و حقوق تمام انسان‌ها و شهروندانی تحت حاکمیت او، از هر نژاد، رنگ و دینی، می‌بایست یکسان محترم شمرده شود. به راستی چرا این فرمان و دیگر دستورات اسلام، در باب حقوق بشر مورد غفلت واقع شده است یا آموزه‌های دین، به گونه‌ای تفسیر می‌شود که گوی هیچ نسبت با حقوق بشر ندارد.اای شاید علت در آن باشد که بسیاری کسانی که خود را در باب اسلام و دین صاحب نظر می‌دانند و در مواردی ممکن است دستی هم در قدرت داشته باشند، دچار نوعی سطحی نگری و قشری گری هستند و با حقیقت دین سنخیتی ندارند. بر فرض، اگر کسی بخواهد آن گوهر اصلی پیام دین را در این زمینه بنمایاند، مورد انواع افترا و تهمت واقع می‌شود و انگ بی دینی می‌خورد. آن وقت میدان دار و پر جم دار اسلام، ملا عمر و امثال او می‌ماند که نه اسلام چیزی می‌داند، نه از انسان و نه از حقوق او. به این دلیل است که دین داری در قتل خشونت و انتحار معنا می‌شود. این تحقیق، معترف به این حقیقت است که در گوهر دین تکریم انسان نهفته است. این همان چیزی است که امام علی خود را به آن ملتزم می‌داند ...

فردای سوریه دیروز افغانستان

غرب در سوریه همان اشتباهی را مرتکب می‌شود که در افغانستان نسبت به مجاهدین و سپس طالبان مرتکب شد. در این که اسد یک دیکتاتور است، جای شک نیست؛ اما، نظام اسد را با نظام سعودی مقایسه کنید، در سوریه یک مسیحی به وزارت دفاع می‌رسد، پیروان تمام ادیان در اعمال و مناسک دینی خود آزادند، در حالی که در نظام فاسد و مستبد عربستان شیعه از ابتدایی‌ترین حقوق برخوردار نیست، چه رسد مناصب حکومتی، علاوه بر آن، مگر راه به زیر کشیدن دیکتاتور حمایت از تروریست‌های بین‌المللی، آدمکش‌های حرفه‌ای و القاعده است. می‌شود در پا کستان و افغانستان با القاعده و طالبان پیکار کرد و در سوریه همکاری و همیاری؟!  غرب اگر پس از خروج نیروهای شوری به مجاهدین کمک نمی‌کرد و دولت نجیب را سقوط نمی‌داد، افغانستان گرفتار نمی‌شد با بحران‌های که بعداً به آن‌ها مبتلا شد، این سخن به معنای تأیید حکومت خون آشام و غیر مردمی و بحران ساز کمونیست‌ها نیست، بلکه سخن بر سر آن است که می‌بایست به انتخاب یک راه حل میانه دست زد می‌شد، همه در قدرت سهیم می‌شد و توازن قدرت به وجود می‌آمد. ساختار نهادهای ملی مانند ارتش و پلیس و غیره از هم پاشیده نمی‌باشید و از خلاء قدرت پیش گیری می‌شد. غرب پس از اشتباه نسبت به مجاهدین، اشتباه بزرگ‌تری را مرتکب شد و خود نیز تاوان آن را پس داد و آن حمایت‌های نیمه نصفه از طالبان در برابر ساختار آنارشیستی حکومت مجاهدین بود، در سور دقیقاً همین نکته صادق است اگر غرب در سیاست خود در قبال سوریه تجدید نظر نکند، بدون تردید فردای سوریه دیروز افغانستان خواهد بود.

بلخی و بیزاری از قوم گرایی

 جامعه افغانستان جامعه قبیله‌ای است. جامعه قبیله‌ای یعنی جامعه عقب مانده، سنتی، احساساتی، خرافی، نزاع‌های بی حاصل و... تحلیل‌های و اظهار نظرهای که از سوی نخبگان چنین جامعه‌ای، در زمینه‌های مختلف مطرح می‌شود، نیز بر اساس همین نگرش قومی و قبیله‌ای است. این هفته سال روز جان باختن سید اسماعیل بلخی بود. اظهار نظرهای که در این باب صورت گرفت، از همین منظر قابل ارزیابی است.
 بدون تردید، بلخی پیشگام مبارزه در جهت بر قراری عدالت اجتماعی و برون رفت از فضای اختناق و خودکامگی بود. وی سال‌ها پیش، نسخه‌های شفا بخشی را برای درمان جامعه بیمار، رنجور، استبداد زده، و قبیله‌ای افغانستان تجویز کرد. به این ترتیب وی چهره ملی، فراتر از قوم، قبیله و مذهب خاص است. نباید شخیصت بزرگ وی را کوچک کرد، با فرو کش کردن تب و تاب قوم گرایی که بلخی سخت مخالف آن بود، شخصیت معقول و منطقی و اعتدال گرای وی بیش‌تر آشکار خواهد شد. بلخی متعلق به سادات نیست به شیعه نیست بلکه وی متعلق به اسلام و افغانستان است. بنا بر این ما هم اگر در تحلیل‌های خود همین دو عنصر اساسی یعنی اسلام و افغانستان را مد نظر قرار دهیم، گامی است در جهت عبور از این جامعه واپس گرا و قبیله‌ای.

خشونت میراث محمد نیست

بدون ترید، میراث محمد، که پیامبر رحمت برای تمام عالمیان است، ترور، تهدید، قتل خشونت، انتحار و اعدام‌های خود سرانه نیست. او پیامبر خوبی‌ها و مهربانی‌ها برای تمام انسان‌ها است؛ ولی، مسلمانان با این بخش از میراث گران‌سنگ او بیگانه هستند. بیش‌ترین قتل و خشونت در میان مسلمان است، آن هم مسلمان علیه مسلمان. حتی شهروندان مسلمان یک کشور اسلامی علیه همدیگر. گاهی برادران مسلمان هم کیش و هم وطن، علیه یکدیگر دست به اعمالی می‌زنند که تاریخ نظیری آن را به خود ندیده است. کافی است نگاهی به اندازیم به کشورهای همچون پاکستان، افغانستان، عراق، عربستان، سوریه، مصر، سودان، لبنان، لیبی یمن، و جاهای دیگر. این را نمی‌شود به گردن کفار انداخت. این برایند نگرش متعصبانه قومی و قبیله‌ای همراه با فقر فرهنگی است که نمی‌گذارد، درک ما به گوهره اسلام که سراسر رحمت است نایل گردد.

اشکال کار کجاست؟

  روز یکشنبه کابل پایتخت و مرکز سه استان جنوب شرقی افغانستان شاهد حملات هم‌زمان مخالفان بود. گفته می‌شود که این حملات را نیروهای حقانی سامان داده بودند که پایگاه اصلی‌شان در پاکستان است. به هر ترتیب این حملات پس از ده ساعت در گیری پایان یافت که در نتیجه آن 36 مهاجم مسلح کشته شدند و یک نفر هم دستگیر شد٬ هفت پلیس هم جان داند و همین طور سه غیر نظامی. سوال اصلی این جا است که اشکال کار کجاست؟ طالبان و دیگر گروه‌ها شورشی قدرت گرفتند؟ نیروهای امنیتی کفایت لازم را برای تأمین امنیت ندارند؟ یا استراتژی ناتو در قبال طالبان اشتباه است؟
تردید وجود ندارد که طالبان قدرت سامان دهی حملات تروریستی به شکل انفجارهای انتحاری و بمب‌های کنار جاده‌ای را دارند، همچنین آنان نشان داده‌اند که در مواردی٬ می‌توانند دست حملات گروهی کوچک بزنند. حمله سال گذشته به مقر ناتو و سفارت امریکا در کابل و حمله روز یکشنبه از نمونه‌های آن است ولی این را نمی‌توان به حساب قدرت رو به فزونی آن‌ها گذاشت.
در باره‌ی کارایی و کاردانی نیروی های امنیتی و پلیس افغانستان حرف و حدیث‌های بسیاری وجود دارد. آنان در این باره کفایت و پختگی لازم را از خود نشان نداده‌اند. نفوذ طالبان به صفوف نیروهای نظامی و سازماندهی حملات گروهی طالبان در قلب پایتخت می‌تواند شاهدی بر این مدعا باشد. گفته می‌شود که فسادی که در دیگر نهادها وجود دارد، در ادارات مسئول نظم و امنیت نیز انکارکردنی نیست. هرچند نابودی تمام حمله کنندگان روز یکشنبه، به گونه کار نامه مثبت برای پلیس محسوب می‌شود.
ناتو سال 2014 را سر آغازی برای خروج نیروهایش از افغانستان مقرر کرده ست و از طرف دیگر به صورت دایم دم از صلح با طالبان می‌زند. این امر طالبان را در موقعیت برتر روانی قرار داده‌اند. جنگجویان می‌دانند که اگر وضع به همین صورت پیش رود، تا کمتر از دو سال دیگر خروج نیروی های خارجی از افغانستان آغاز می‌شود که طالبان دیگر نام آن را خروج نمی‌گذارند به بلکه شکست ناتو در برابر مقاومت خود لقب خواهند داد. به این ترتیب٬ اگر قرار باشد که بر سر استقرار صلح مذاکره شود در آن صورت آنان در موقعیت بهتری نسبت به شرایط فعلی خواهند بود. در نتیجه آنان که ده سال برای موقعیت برتر جنگیده‌اند دو سال دیگر نیز رویش. بنابراین عمده‌ترین اشتباه یا ضعف در شکل‌گیری حوادث مانند یکشنبه، استراتژی فعلی ناتو در قبال طالبان است. به این ترتیب ناتو به خصوص امریکا می‌بایست استراتژی خود را به گونه طرحی کند که هموار امکان مورد حمله قرار دادن نیروی های تروریستی در افغانستان، پس از سال 2014 نیز به صورت بالفعل وجود داشته باشد. چنین استراتژی قطعاً به کاهش حملات و افزایش روحیه نامیدی در میان جنگجویان منجر خواهد شد و صلحی را که خارجی ها به دنبال آست نیز زودتر محقق خواهد نمود.

 

 

یک فنجان چای و یک گپ دوستانه

با آقای به مناسبتی صحبت کردیم. وی که استاد دانشگاه است، مدعی است حقوق بشر ترفند غرب است و اعلامیه حقوق بشر و دیگر اسناد حقوق بشر در واقع نوعی ادعای بی پایه است که از سوی جهان غرب برای فریب مردم دنیا مطرح می‌شود. حقوق بشر واقعی چنین است و چنان. من هم با این آقا موافقم با این تفاوت که تا موقع که حقوق بشر واقعی را ارائه نکردیم و التزام و پای بندی به آن نشان ندادیم، باید با همین حداقل‌ها بسازیم و همان حد اقل‌ها را رعایت کنیم، و به آن احترام بگذاریم، که اگر نبود همین حل اقل‌های محصول غرب، معلوم نبود انسان بر سر انسان چه می‌آورد و چه جنگ‌های را به راه می‌انداخت که قبل از آن خود غربی ها در دو جنگ جهانی آن گونه کردند.
در ثانی به نظر نمی‌رسد که غرب آن قدر بی کار باشد که برای فریب دیگر ملت‌ها به چنین ترفندهای متوسل شود، چون حقوق بشر در غرب مسئله حیاتی و بنیادین است بعید است که این جنجال‌ها در غرب نوعی شعبده بازی و فریب کاری باشد و آنان بر سر این مسئله دعوای زرگری راه بیندازد تا دیگر ملت‌ها را فریب دهد! ترفند یا فریب کاری می‌تواند از سوی چند نفر محدود مطرح شود و مدتی کوتاهی دوام آورد؛ ولی فریب کاری از سوی ملت‌های مختلف دور از ذهن است. پس طرح حقوق بشر یک باور است، این که در مواردی از آن استفاده ابزاری می‌گردد و با غرض‌های سیاسی گره می‌خورد، بحث دیگری است.
خدا بیامرزد پدر مادر این استاد دانشگاه را، آقای دیگری که دقیقاً همین عنوان را دارد بر این عقیده است که در غرب چیزی جزء سکس و خشونت وجود ندارد! جان کلام آن است که نه این قلم وکیل مدافع غرب گردن کلفت است و نه هم شیدای آن، بایسته آن است که سنجیده سخن کنیم و بدون مدرک و دلیل کلام بر زبان نیاوریم به خصوص اگر عنوانی، مانند استادی دانشگاه را یدک می‌کشیم و در مورد حقوق بشر اطرافمان را نیز می‌بینیم.

ذهن را باید شست جور دیگر باید فکر کرد

بهار می‌تواند سمبلی برای تغییر باشد، می‌تواند نشانه‌ی باشد برای تازه شدن، برای نو شدن، برای روبیدن، برای شکوفه زدن، برای جوانه زدن، برای رشد، برای بالندگی. طبیعت می‌تواند معلم خوبی باشد برای آموختن درس‌های زندگی. زندگی که هر چند برای بهار و طبیعتش تکرار شدنی است؛ ولی، برای انسان این تکرار به قیمت از دست دادن بخش از عمر است که گوی هیچ‌گاه تکرار نمی‌شود، اندکی بیندیشیم که فرصت‌ها از دست می‌رود.
افغانستان بیش از سه دهه است که در جنگ است. یک روز گناه را سر شوروی می‌اندازیم که اگر خارج شود چنین و چونان می‌شود، یک روز سر پاکستان، یک روز سر امریکا و یک روز سر کشوری دیگری. نمی‌گویم که دخالت‌های کشورهای یا شده و چند کشور یاد نشده، در امور افغانستان بی تأثیر بوده است حتماً تأثیر داشته است؛ اما، مهم خود افغان‌ها است افغان‌ها ذهن خود را باید بشویند و جور دیگری فکر کنند. ذهن جنگی و جنگ زده پس است، مقاومت متعصبانه و بدون هدف برای هفت پشتمان کافی است. ذهن جنگی ویرانگر و نابود کننده است نه آباد کننده، آمیزش مبارزه و تعصب سدی است برای رشد و بالندگی. اینک زمان آن رسید که فقط و فقط باید منافع ملی افغانستان در نظر گرفته شود، هر معامله‌ای که صورت می‌گیرد هر پیمان و معاهده‌ای که امضا می‌شود هر روابط که بر قرار می‌شود فقط باید سود و منافع افغانستان در نظر گرفته شود، به عبارت دیگر خوبی و بدی باید بر اساس معیار منافع افغانستان تعریف شود. در آن صورت هر چه که به نفع افغانستان و مردمانش بود خوب است و غیر آن بد است. این فرمول سیاست و حکومت در سراسر جهان است همه بر اساس این فرمول کار می‌کنند، ممکن است شعارهای دهان پرکن دیگری هم بدهند ولی سخن همان است که گفته شد. چرا ما نباید فرمول سیاست را یاد بگیریم و با آن درست کار کنیم. در این صورت است که افغانستان عزتمند و مردانش عزیز خواهد بود. در غیر آن خواری و ذلت سایه خود را از سر افغانستان بر نخواهد داشت. یک افسانه سیاسی در میان مردم عوام افغانستان دهان به دهان می‌چرخد که «افغانستان و ژاپن در یک روز استقلال خود را بدست آورده‌اند» این سخن پی پایه و افسانه است؛ ولی در عوض این سخن درست است که افغانستان، ایران و ترکیه هم زمان اصلاحاتی را آغاز کردند اما هیچ کس از آن حرف نمی زند. اینک باید دید و پرسید که ترکیه کجا ایستاده است؟ ایران کجا قرار گرفته است؟ و افغانستان چه موقعیتی دارد؟ در آمد حاصل از گردش گری ترکیه برابر هشت سال بودجه افغانستان است، در آمد حاصل از صادرات خودرو ترکیه معادل پنج سال بودجه کل افغانستان است. ایران در حوزه سلامت و بهداشت سرآمد کشورهای منطقه است و... اگر گفته شود که ایران و ترکیه با افغانستان از هیچ نظر قابل قیاس نیست. با پذیرش این حرف هم باید گفت افغانستان حد اقل به اندازه نصف ترکیه و ایران ظرفیت توسعه را داشته است. وضعیت کنونی افغانستان چگونه است؟ نمی توان انکار کرد که ذهن افغان‌ها به صورت غالب ذهن جنگی، ذهن ویرانگر، ذهن سرکش، ذهن متعصب، ذهن خشن است. این ذهن را باید تغییر داد با الهام از بهار با الهام از باران، آن را باید لطیف‌تر، مهربان‌تر و سازنده‌تر ساخت. هم چشم را باید شست جوری دیگر باید دید، هم ذهن را باید شست جور دیگر باید فکر کرد. هردو نیاز مبرم افغان‌ها است

تلخ و شیرین

زندگی معجونی از تلخی‌ها و شیرینی‌ها است. چه خوب بود که پس از هر تلخی، شیرینی اتفاق می‌افتاد٬ تا اثر تلخی را می‌زدود٬ ولی٬ طبیعت قانون خود را دارد آن گونه که آدم می‌خواهد چیدمان رویدادها صورت نمی‌پذیرد. گاهی شیرینی‌ها پشت سرهم است، گاهی تلخی‌های و گاهی هم ترکیبی یا ترتیبی است.
هفته گذشته شورای علمای افغانستان بیانیه‌ی در مورد زنان صادر کرد که همان تفکر طالبان را بازتاب داد. در آن بیانیه آمده است که «زن بدون همراه داشتن محرم نمی‌تواند بیرون برود» افراط گرایی تا کجا؟ به راستی این سخن کجایش با عقل و دین سازگار است؟!  ناراحت شدم که چرا ما افغان‌ها این قدر شوق رفتن به قهقرا داریم؟ چرا هر سطحی نگری را به پای اسلام می‌ریزیم؟ چرا در باب برداشت‌ها و قرائت‌های دینی بیش‌تر نمی‌اندیشم و همه‌ای ابعاد قضایا را مد نظر قرار نمی‌دهیم؟ به هر ترتیب این بیانیه کامی بسیاری را تلخ کرد. اما، ناراحتی فایده ندارد، باید برای آزادی، عقلانیت و خرد باوری مبارزه کرد. قصد توهین به شورای محترم علما را ندارم؛ ولی، نباید گذاشت سطحی‌نگران کم مایه خود را به عنوان نماینده و سخنگوی اسلام و دین جا بزنند. دین اسلام دینی زندگی است، داری منطق است. از دید اسلام زن انسان است نه ابزار. نباید از یاد برد که مبارزه نیز دارای تلخی‌ها و شیرینی‌هاست.
هفته گذشته ظاهر هویدا در گذشت، هر چند سن سالی از وی گذشته بود با این وجود، سفر وی به دیار باقی برای اهالی هنر افغانستان درد ناک بود. البته در همان هفته یک زن افغان که مدیر یک رادیویی محلی در قندهار است، در امریکا جایز شجاعت گرفت و این باعث خوشحالی بود.
پنجشنبه 8 مارس که روز زن بود می‌خواستم مطلبی در باره زنان بنویسم اما نشد. شب خسته به خانه بر گشتم پاسی از شب بود که خبر در گذشت سیمین دانشور بانوی اهل فرهنگ و ادب ایرانی را شنیدم. وی از پیشتازان ادب، در عرصه شعر و داستان بود. معروف‌ترین اثر داستانی وی «سو و شون» است. چه تصادفی! روز جهانی زن و در گذشت یک زن برجسته. چه قدر نا راحت شدم. هنوز هم هستم. سیمین همسر جلال آل احمد بود. جلال برای قافله ادب ناشناخته نیست.
امروز هم که یک سرباز روانی امریکایی٬ شانزده نفر غیر نظامی بی گناه افغانی را کشته است. هرچند این حادثه بسیار ناگوار و دردناک است با این وجود باید از هرگونه واکنش غیر منطقی خود داری کرد.

بادی

ملتی که نتواند نفع و ضررش را تشخیص دهد، همواره در منجلاب عقب‌ماندگی و بیچارگی دست پا خواهد زد و به جای پیش رفت عقب گرد می‌کند. حکایت افغان‌ها چنین است. همیشه احساسات افغان‌ها نسبت به عقلانیت ایشان چربیده است. دور اندیشی در عمل و عکس‌العمل این مردم چندان جای ندارد. به این دلیل است که افغان‌ها راهی را که باید نروند، می‌روند و از رفتن به مسیری که خیر و صلاح ایشان در آن است سر باز می‌زنند. به راستی چرا افغان‌ها قادر نیستند نفع و ضرر خود را تشخیص دهند؟! این معمای است که راه حلی برای آن پیدا نشده است. جای تردید نیست که خشونت به نفع دشمنان افغانستان و به ضرر مردم آن است. این که چرا اندکی نمی‌اندیشیم؟!  با زهم در پاسخ باید حرف‌های قبلی را تکرار کرد. در افغانستان اصطلاحی است به عنوان «باد دادن» که معادل اصطلاح «هندوانه زیر بغل گذاشتن» ایرانیان است. در افغانستان، برای باد دادن، ضرب‌المثلی وجود دارد که می‌گوید: «جاهل را یک کوه زر نده یک کوه باد بده» با وجود چنین ضرب‌المثلی، در مواردی، افغان‌ها را به آسانی می‌شود باد داد و هندوان زیر بغلشان گذاشت. آدم یا آدم‌های که تحت تأثیر باد دادن قرار می‌گیرد/ می‌گیرند، «بادی» می‌گوید. راستی ما افغاها چرا بادی هستیم؟! آیا دور اندیشی در مقایسه با بادیگری بهتر نیست؟

ارزش‌ها

در طول چند روز گذشته، عده‌ای از هم وطنان در واکنش به عمل بی خردانه‌ی اهانت به ساحت قران مجید تظاهرات کردند. تظاهرکنندگان شاید دو نکته را در نظر گرفتند: حمایت از ارزش‌ها و غیرتمندی به آن.
پاس داشت ارزش‌ها کاری نیک است، ولی، باید گفت اعتراض بدون خشونت نیز امکان پذیر است. پس همان قدر که احترام و پاس داشت ارزش‌ها ارزش است، خشونت ضد ارزش است لذا با ضد ارزش نمی‌توان از ارزش‌ها دفاع کرد. قرآن در مقام ارزش گذاری، کتابی بی‌مانند است لذا می‌طلبد که از قران به صورت حکیمانه، عالمانه و به عاقلانه‌ترین روش ممکن، دفاع کرد، نه دفاعی که بر خلاف آموزه‌های قرآن است.
در باره غیرتمندی هم باید گفت، غیرت تک ساحتی، غیرت متعصابنه و جاهلانه است. غیرتمندی باید همه جانبه باشد، هر چیز که برخلاف شأن انسانی، اسلامی و افغانی باشد، نباید از کنار آن به آسانی گذشت و البته واکنش نیز باید عاقلانه و خردمندانه باشد، همان گونه که در برابر اهانت به قرآن از خود غیرت نشان می‌دهیم، در برابر بی حرمتی و مخدوش شدن کرامت و شخیصت و هم وطنان هم می‌بایست غیرتمند بود. شب قبل از تظاهرات، رسانه‌ها تصاویری بسیار تکان دهنده از بیجا شدگان در کابل منتشر کردند. در آن تصاویر نشان داده شد که در هوای برفی و چندین درجه زیر صفر کابل، عده‌ای از هم وطنان در زیر خیمه‌ها زندگی می‌کنند. پس از انتشار این تصاویر، کسی خم بی ابرو نیاورد و هیچ آهی از کسی بر نخواست که ‌ای مسلمانان! بیاید، دست به دست هم دهیم و برای کمک به عده از مسلمانان هم وطن که در این هوای سرد زمستان، در زیر خیمه‌ها یخ می‌زنند، کاری کنیم. در نتیجه هیچ کس و هیچ نهادی نسبت به رفع مشکل و یا حد اقل جمع آوری اعانه برای آنان اقدامی نکرد و صدای بلند نشد، تنها وزیر مهاجرین به ابراز تأسف بسنده کرد. این می‌رساند که افغان‌ها مسلمان و غیرتمندان تک ساحتی هستند. پیامبر گفته است، اگر مسلمانی به فکر مسلمان دیگر نباشد که بر او چه می‌گذرد، مسلمان نیست. به این ترتیب، از دید پیامبر اعظم، مسلمانی تک ساحتی، مسلمانی نیست.

cowardly act

 One afghan soldier killed four French soldierslogar in logar province.This is not the first time that such an action take happen in Afghanistan and also would not be the last one unless afghan military become pure of Taliban men who influence in military. Corruption is the main problem in Afghanistan unfortunately military also encountered with this disease.
But this action itself is a cowardly act that people of Afghanistan never accept it. Islam also hates such an action. In fact that solider or those soldiers who commit like actions are not the soldiers of Afghanistan they are surly the soldiers of Taliban and Pakistan and enemies of Afghanistan. I say my condolence to the family of French soldiers about this event   

 

بی‌خبری مردم، بی خیالی دولت

در مصاحبه دوشب پیش رئیس جمهور محترم، با رسانه‌های داخلی بیان شد که 5/17 میلیون افغانی دارای تلفن هستند. 5/4 میلیون افغانی هم به اینترنت دست رسی دارند. دست اندر کاران امر، با این آمار و ارقام خواستند، بهبود اوضاع و شاخص‌های توسعه را به تصویر بکشند که همین طور نیز هست. تردیدی وجود ندارد که گسترش ارتباطات در جامعه امر مطلوب است و از شاخص‌های توسعه محسوب می‌شود. ولی شایسته بود آماری از تعداد بی کاران، گرسنه‌ها و افراد زیر خط فقر جامعه نیز بیان می‌گردید و راه حل‌های دولت در قبال معضلات فوق پرسیده می‌شد.
باید سوال می‌شد که به راستی چرا دولت افغانستان فکری اساسی برای حل مشکل بی کاری نمی‌کند؟ چرا طرح جامع در این باره نمی‌ریزد؟ چرا از نخبگان و متخصصان در این باره طلب یاری نمی‌کند؟ تاکی افغانستانی‌ها برای تأمین حد اقل مایحتاج زندگی دست امری پر مخاطره مهاجرت بزنند؟ تا کی دولت افغانستان از کشورهای مهاجر پذیر، می‌خواهد که نسبت به اخراج مهاجرین افغانی خویشتن داری کنند؟ تاکی جمعیتی زیادی از افغان‌ها، تنها با نان و چای زندگی خود را سپری نمایند؟ تا کی افغان‌ها در حسرت گرما در سرما بسوزند؟ تا کی سهم برخی از ولایات از سازندگی ناچیز فعلی، تهی و صفر باشد؟...؟
حکومت افغانستان به گونه‌ای رفتار می‌کند که گوی در قبال مردم خود مسئولیتی ندارد؛ و این البته معلول آشنا نبودن مردم به حقوقشان است. مردم نمی‌دانند که قدرت واقعی در دست آن‌ها است، آنان است که باعث مشروعیت حکومت و ماندگاری آن است. مردم همه کاره اند اگر این راز را کشف کنند و بدانند. وقتی این راز را کشف نکنند و ندانند واقعاً هیچ‌کاره‌اند. کشف این راز سرآغاز بلوغ، نشاط و بالندگی سیاسی است و می‌تواند ثمرات بی شماری برای مردم داشته باشد. وقتی مردم چیزی را مطالبه نکند و با هر سختی خود را وفق دهند، این به این معنا است که آنان از حقوق خود خبر ندارند و نمی‌دانند که چه باید بکنند. در این صورت طبیعی است که حکومت خود را به بی خیالی می‌زند. اگر مردم در صحنه باشد دولت یا مجبور است کار کند یا با برود دنبال کلاهش. اما این که مردم چگونه به صحنه خواهند آمد و چگونه بیدار خواهند شد؛ داستان دراز دارد. گاهی مردمی، با یک جرقه از خواب بیدار می‌شوند. نباید از یاد برد جوان تونسی را که کمتر از یک سال پیش، به علت بی کاری و همچنین به خاطر آشنا کردن مردم به حقوقشان، خود را آتش زد و باعث شد نسیم بهار عرب وزیدن بگیرد. ولی مردم افغانستان ظاهر به خواب اصحاب کهف فرو رفته‌اند.

نام نیک

آدم‌ها می‌میرند. همه می‌میرند. شاید روزی رسد که انسان به مدد علم بتواند پیری را کنترل کند و عمر را چند صباحی به درازا بکشاند ولی مطمئناً نمی‌تواند خود را به ساکن جاویدان دنیا تبدیل کند. پس به صورت قطع همه می‌میرند. اگر آدم بزرگی باشی فقط یک نام باقی می‌ماند. ولی اگر ریزه میزه باشی همان هم باقی نمی‌ماند و بسیار زود فراموش خواهی شد. نام باقی مانده نیز یا به خوبی یاد خواهد شد یا به بدی. اول همین هفته، دو نفر برجسته، یکی در اروپای شرقی و دیگری در شرق دور، رخت از این جهان بر بستند. یکی آزادی خواه و دشمن کمونیسم که کسی نبود، جزء اسلوهاول رئیس جمهور سابق چک و دیگری دیکتاتوری تمام قد و معتقد به اندیشه‌های کمونیستی که کسی نبود، مگر کیم جون ایل رهبر خلق کره شمالی. اولی برای آزادی و به خاطر مردمش مبارزه کرد و دومی برای خفقان و ضد مردمش تلاش کرد. چه بهتر آن‌های که در مسند قدرت قرار دارند این سنت طبیعت را فراموش نکند که «همه میرند» لذا تلاش نماید از خود نام نیک به جای گذارند. که در این صورت در واقع مرگی نیست زندگی است. راز جاودانگی آدم‌های بزرگ همین است. نام نیک.

آزادی برا چه؟ حقوق برای چه؟

 به مظلومیت کشته‌های عاشورای کابل باید گریست و بازهم باید گریست. انسان‌های که فقط می‌خواستند از حقوق و آزادی اساسی خود بهره ببرند و استفاده نمایند، افراط گرایان تاب تحمل این آزادی را نداشتند و آنان را به کام مرگ فرستادند، نه آنان را بلکه قلب حق، آزادی، انصاف، انسانیت مروت را دریدند. افراط گرایانی که به احتمال زیاد ریشه در خارج از مرزها دارند. مظلومیت آنان در این جا پایان نمی‌یابد بعضی به بهانه دفاع می‌خواهند آنان را تخطئه کند که چرا از حقوق و آزادی‌های تان استفاده کردید. در این باره باید گفت هیچ مجموعه‌ای انسانی را نمی‌توان یافت که بدون هویت باشند. هیچ تعلق مذهبی، نژادی، زبانی، فرهنگی... نداشته باشند. در این صورت پس آزادی برای چه؟ حقوق برای چه؟ آزادی برای این است که من به عنوان فرد یا مجموعه، چیزی را دوست دارم یا داریم که ممکن است دیگری آن را نپسندد. حقوق برای این است که من چیزهای را می‌خواهم که دیگری برایم قائل نیست. آزادی برای این است که من اقلیت که از نظر نژاد، زبان، دین، مذهب، رنگ، جغرافیا، با توی اکثر متفاوتم باید دارای حقوق برابر و آزادی‌های همسان باشم. پس برای آزادی، برابری، احقاق حق باید مبارزه کرد نه این که چگونه باید هویت خود را مخفی کرد، البته هر کس حق دارد که خود را از هر قید و بندی اعتباری و اکتسابی برهاند اما از هویت ذاتی نمی‌توان رهاند در این صورت باید چه کرد؟! در این فرض آیا کشته شدن حق منی اقلیت است که توانایی پنهان کردن هویت ذاتی‌ام را نداشتم. بر اساس این نگرش هیچ جلاد و خون آشامی، هیچ ناقض حقوق بشری را نباید محکوم کرد چرا که چنین نگرشی هیچ حقی را برای انسان قائل نیست هیچ تفاوتی را به رسمیت نمی‌شناسد. همه باید یکسان باشد نژاد، جنس، قوم، ارزش، فرهنگ، دین، مذهب، سرزمین. آیا چنین چیزی ممکن است؟! هرچند برخی از رفتارها ممکن است تحریک کننده باشد که چنین است. قبل از عاشورا در این باره نوشتم. اما آزادی فردی، اجتماعی و سیاسی یک اصل است هیچ چیز نمی‌تواند این اصل را مخدوش کند.

هوشیار باشیم

کشور افغانستان با مشکلات عدیده ای رو برو است که فرهنگ و نگرش مردم افغانستان در آن نقش و دخالت دارد و نمی‌توان همه‌ای این مشکلات و معضلات را به گردن کشورهای خارجی و همسایه انداخت. اما بدون تردید بخشی از مشکلات موجود در افغانستان، از سوی کشورهای خارجی و همسایه بر افغانستان تحمیل شده است و همچنان تحمیل می‌شود. یکی از پروسه‌های ایجاد مشکل فرا روی مردم افغانستان که با انفجار دیروز 15 قوس/ آذر، از سوی بیگانگان کلید خورد، از بین بردن همزیستی مسالمت آمیز مذهبی است. تاریخ این کشور حملات تروریستی فرقه‌ای را به خود ندیده است. البته خشونت و نا امنی به انواع مختلف در افغانستان  انکار ناپذیر است، همچنان که بانکی مون دبیر کل سازمان ملل متحد روز قبل از این حادثه، در کنفرانس بن 2 مطرح کرد، ولی باید گفت این خشونت ربطی به گرایش فرقه‌ای و مذهبی ندارد آن گونه که در پا کستان و عراق است. دشمنان افغانستان در صدد است که این بار افراط گرایی و جنگ‌های فرقه‌ای را به مردم افغانستان تحمیل نمایند. این هشیاری مضاعف افغانستانی‌ها را می‌طلبد که مبادا در دام چنین توطئه‌های شومی بی افتند. هرکس با حرکت‌های نابجا به چنین اختلافاتی دامن بزند بی شک دشمن دین و خائن به وطن است. باید به یاد داشت باشیم که یکی از حقوق اساسی و بینا دین بشر آزادی‌های مذهبی است از نظر دین هم هرکس در دین و مذهب خود آزاد است. لااکراه فی دین.

حق حیات حق امنیت

 چندی قبل آشنای را دیدم که سیاه پوشیدبود. گفتم خدا بده ندهد، چرا سیاه پوشیدی؟ گفت برادرم را کشتند...
 ناگاه به یاد دوستی افتادم که چند سال قبل برادرش را به علاوه یازده نفر از اقوام و آشنایانش در حادثه مشابه در استان ارزگا از دست داده بود...
 بهار همین سال بود که برادر بنده خدای را نزدیک هلمند گروگان گرفته بود...
یکی از اعمال که به صورت مکرر در کشور ما اتفاق می‌افتد، قتل مسافرین، تهدید و ارعاب آن‌ها است. این عمل به بهانه‌های واهی از سوی جنگجویان و افراد مشخص صورت می‌گیرد. عمل که خلاف دین، مذهب، جوانمردی، فطرت، انسانیت و غیرت افغانی و در عین حال نشان دهنده سبوعیت، خون آشامی و ناجوانمردی است.
حق حیات از حقوق اساسی و بنیادین انسان است٬ اعلامیه جهانی حقوق بشر این مسئله را مورد توجه قرار داده است(ماده۳) بگذریم. این حق به عالی‌ترین وجه در آموزه‌های دین مورد تاکید قرار گرفته است در مورد تهدید کنندگان این حق خداوند شدید نرین هشدارها را بیان می‌دارد و اين حق از سوی اسلام براي همه تضمين شده است. خداوند در قرآن بیان می‌دارد که نکشید جانی را که خداوند حرام کرده است، مگر به حق[1] و این که هر کسی دیگر را به ناحق بکشد، گویا همه آدم‌های روی زمین را کشته است[2]. همچنین قرآن حق امنیت را برای همه باز گو می‌نماید، و کسی حق ندارد که این حق را از دیگران سلب نماید بنا بر این اگر کسی امنیت را از كسي ديگر سلب نماید، سخت‌ترین كيفر درباره او مقرر شده است خدا در قران می‌گوید کسانی که با خدا و رسول او جنگ می‌کند و فساد را در زمین توسعه می‌دهد مجازاتشان این است که آن هار بکشید یا به صلیب بکشید یا این که دست‌ها و پاهایشان را از پشت قطع کنید یا این که تبعیدشان کنید[3]  مصداق‌های جنگ با خدا و رسول در آموزه‌های دینی بیان شده، از آن جمله است؛ راهزنی، قطاع طریق، ارعاب و ترساندن افراد بی گناه. این اعمال از آن جهت که مخل امینت عمومی است محاربه با خدا و رسول او دانسته شده است؛ و این نیست مگر به خاطر اهتمام به حقوق مردم. حال باید پرسید که چهار تا مسافر بی گناه و بی پناه که این طرف و آن طرف می‌رود به چه جرمی باید کشته شود؟ آیا تعلق داشتن به یک قوم یا یک مذهب جرم است؟ آیا کشتن چنین افرادی شجاعت می‌خواهد؟ چنین اعمالی اگر قطاع الطریقی نیست پس چه می‌تواند باشد؟ اگر چنین اعمالی محاربه با خدا نیست پس چیست!؟

 



[1] و لا تَقتُلُوا النَفسَ الَتي حَرَم اللهُ اِلا بِالحَقِ

[2] مَن قَتَلَ نَفساَ بِغَيرِ نَفسِ اَو فِسادٍ فِي الاَرضِ فَكَانَما قَتَلَ الناسَ جَميعًا

[3] اِنَما جَزاءُ الَذينَ مُحاربُونَ اللهُ وَ رَسُولَهُ وَ يَسعَونَ في الاَرضِ فَساداً اَن يُقتَلُو اَو يُصلَبُوا اَو تُقطَعَ اَيديهِم وَ اَرجُلُهُم مِن خِلافٍ اَو يَنفَوا مِن الاَرضِ.

 

افسوس

ببرک کارمل در یکی از سخنرانی‌های خود گفته بود: «انسان مدرن انسانی است که به روابط عمیق افغانستان و شوروی ایمان داشته باشد». تعریف رئیس جمهور اسبق افغانستان از مدرنیته و مدرنیسم این بود. با دریافت این سخن، انسان، اعم از مدرن و سنتی به خنده می‌افتد و به خشک مغزی آقای کار مل پی می‌برد. پس از ربع قرن بعد از او که تحولاتی به شماری بر افغانستان رفته است و انتظار می‌رود که سیاستمداران افغانستان به پختگی لازم رسیده باشند؛ اینک جناب رئیس جمهور محترم با ادبیات سخن می‌گوید که نه تنها باعث خنده نمی‌شود بلکه انسان را در فضایی یاس نا امیدی و رنج جانکاه قرار می‌دهد. «او می‌گوید در صورت حمله امریکا به پاکستان، افغانستان در کنار پاکستان قرار می‌گیرد». با مطالعه این سخنان چه می‌توان گفت!؟ جزء این که به حال مردم افغانستان، باید افسوس خورد. به بدبختی‌ها و مصائب آن‌ها گریست و گفت؛ وای به روزتان با چنین زمامدارانی. باید خاطر نشان کرد که ریشه اصلی این بدبختی‌های در حاشیه بودن مردم افغانستان بوده است. تحولات جهان عرب می‌تواند الگوی خوبی برای افغان‌ها باشد که از حاشیه به متن بیایند.

عمل منزجر کننده.

 بسیاری از شخصیت‌های بلند پایه دولت انتقالی لیبی، از مداحان، چاپلوسان و بله قربان گویان قذافی بودند. اما پس از خیزش مردمی، آنان با درک واقعیت و استفاده مطلوب از فرصت، در چرخش صد و هشتاد درجه‌ای، قذافی را رها کردند و به بنغازی رفته، بر موج احساسات ضد دیکتاتوری مردم سوار شدند. این بار در قیافه اصلاح طلب، دموکرات و آزادی خواه ظاهر شدند و انقلاب مردم را دزدیدند. بنابراین آنان با قذافی چندان فرقی ندارند و در بسیاری از جنایت‌های او شریک هستند. فرق آنان باقذافی تنها همین است که آن‌ها با خیزش مردم به سرعت متوجه واقعیات شده و موج سواری کردند، اما قذاقی غرق در اوهام باقی ماند. سران دولت انتقالی چون در واقع اخلاق مدار نبودند، بلکه در دامن قذافی تربیت شده بودند با دستگیری قذافی، ماهیت اصلی خود را برملا ساختند. آنان، ثابت کرد که اعمال ضد انسانی را از استاد، خوب یاد گرفتند در قدم اول هم تمرین را با پیکر زنده و مرده استاد آغاز کردند. آنان قذافی را بعد از دستگیری و بدون محاکمه پس از شکنجه٬ به قتل رساندند، این عمل، نقض آشکار حقوق بشر است. از همه منزجر کننده این که، پس از قتل٬ جسد او را زیر لگد مالیدند و سرانجام در معرض نمایش گذاشته و مردم از آن دیدن می‌کنند و عکس یادگاری می‌گیرند. این عمل نیز آشکار در تعارض با تعالیم اسلامی است که مرده انسان را نیز دارای حرمت می‌داند. درست است که قذافی جنایات زیادی مرتکب شده بود ولی هیچ جنایتی، باعث مشروعیت ارتکاب جنایت، از سوی دیگران نمی‌شود. به هر صورت رفتار سران دولت انتقالی، نسبت به قذافی پس از دستگیر در زمان حیات او غیر قابل قبول بوده٬ اما پس از قتل به خصوص با جسد او بسیار نفرت انگیز و منزجر کننده بوده است، آنان هم حقوق بشر را نقض کردند و هم اخلاق و دستورات اسلامی را زیر پا گذاشتند.

واقعیت و پندار دیکتاتور از واقعیت

 دیکتاتورها ممکن است هرکدام دارای خصوصیات اخلاقی منحصر به فرد باشد. مانند قذافی که لباس رنگارنگ بلند می‌پوشید٬ دختران باکره را برای محافظت شخصی به خدمت می‌گرفت٬ هر جا می‌رفت شترهایش را با خود می‌برد و خیمه ای خود را بر پا می‌کرد و... اما برخی از خصوصیات دیکتاتورها شبه هم هستند. به عبارت دیگر برخی از خصوصیات و ویژگی‌ها اگر در دولتمردی جمع شود، از او دیکتاتور می‌سازد که عبارتند از: مادام‌العمر٬ موروثی و متمرکز بودن قدرت و حاکمیت، عدم آزادی و خفقان آلود بودن فضا سیاسی و اجتماعی، رسمیت نداشتن حقوق مدنی، سیاسی و شهروندی، قانون بودن امیال و خواسته‌های دیکتاتور، مطلق العنان و سنگ دل بودن دیکتاتور و... در این میان٬ یکی از خصوصیات دیکتاتورها، بیگانه بودن آن‌ها از واقعیات است. آنان با القائات چاپلوسان که دور خود جمع می‌کنند، از واقعیات جامعه بی خبرند آن گونه که دوست دارند شرایط جامعه به آن‌ها بازگو می‌شود نه آن گونه که هست. دیکتاتور می‌پندارد که شخصیت کاریزما است، نجات بخش و شایسته پرستش است. گمان می‌برد که محبوب‌ترین فرد جامعه است و همه عاشق اویند و دوست دارند خود را فدای او کنند٬ در حالی که این گونه نیست. همین چند ماه پیش بود که قذافی ادعا می‌کرد که همه او را دوست دارند، هرگونه تظاهرات و نا آرامی را انکار می‌کرد، و گاهی هم مخالفان خود را مشتی معتاد و اوباش می‌خواند. یا به صورت ایستاده سوار بر لندگروزیر ژاپنی، در خیابان‌های طرابلس میان انبوه جمعیت راه می‌رفت و با مشت‌های گره کرده دست تکان می‌داد و مردم هم ابراز احساسات می‌کردند. او با این کار می‌خواست و اوضاع را آرام و حکومت خود را دارای مشروعیت مردمی جلوه دهد.  آن گونه که او گمان می کرد با این اقدامات شور و احساس محبوبیتش در دل مردم به جوشش می آید و آنان به عشق سرهنگ علیه شورش می ایستند. قذافی در دنیای خیالات و اوهام گم بود. مردم او را دیگر دوست نداشتند بلکه از او متنفر بودند. واقعیات آن نبود که او گمان می‌کرد واقعیات آن بوده است که سرانجام او را امروز از پای در آورد. این است واقعیت و پندار دیکتاتور از واقعیت.

یک دهه پس از سقوط حکومت طالبان

ده سال پیش در چنین روزهای حکومت طالبان سقوط کرد. این سقوط، محصول عطف توجه جامع جهانی به افغانستان و متعاقب آن مداخله مستقیم نظامی نیروهای پیمان آتلانتیک شمالی ناتو در این کشور بود. نتیجه این تحول، ظهور نظام جدید و همسو با غرب در افغانستان بوده است. ظرف این ده سال گذشته که زمانی کمی هم نیست، نیروهای خارجی و عمدتا امریکایی، در کنار نیروهای افغانستانی، تلاش نموده‌اند که چهره‌ای جدید از افغانستان به نمایش بگذارند که در آن پیش رفت های در عرصه زندگی پدیدار گشته و ارزش‌های انسانی محترم شمرده می‌شود این که چقدر این کوشش‌ها به ثمر نشسته است، اینک پس از یک دهه در باره آن، به صورت کلی، دو دیدگاه متفاوت وجود دارد: یک دید گاه این است می‌گوید، افغانستان طی این سال‌ها عقب گرد کرده است، در هیچ نقطه‌ای از افغانستان و حتی در پایتخت کشور امنیت نیست. حکومت افغانستان یک حکومت دست نشانده است، اراده واقعی را برای اعمال سیاست‌های مستقل ندارد، افغان‌ها به گونه‌ای مختلفی مورد شکنجه و کشتار قرار گرفته است عروسی و خوشی‌های آنان به خاک خون کشیده شده است. افزایش مواد مخدر همواره طی این سال‌ها روند صعودی را پیموده است. در مورد سازندگی زیر ساخت ها هیچ گامی برداشته نشده، کمک‌های که برای افغان‌ها صورت گرفته بسیار تحقیر آمیز و ناچیز بوده است. بر اساس این پندار، مهم‌تر از همه، افغانستان طی این سال‌ها از سوی نیروهای نظامی غربی به سرکردگی امریکا اشغال‌شده اند. هیچ مصیبتی بالاتر از تحت اشغال بودن نیست...
 در مقابل، دیدگاه دیگری معتقد است اولاً: حضور نیروهای خارجی در افغانستان بر اساس مجوز شورای امنیت صورت گرفته است، در نتیجه اشغال معنا ندارد. در ثانی: شرایط فعلی با زمان طالبان اصلاً قابل مقایسه نیست؛ به دلایل مختلف. افغانستانی که در آن، مستبدترین و عقب مانده‌ترین نظام سیاسی، با قوانین قرون وسطایی حاکمیت داشت، از بین رفت، نظامی که ابتدایی‌ترین حقوق را برای شهروندانش قائل نبود. پس از آن برهه تاریک، نظام جدید روی کار آمد که در آن آزادی‌های اساسی مردم، حقوق بشر به نحوی محترم شمرده می‌شود و هیچ کس به خاطر عقیده، مذهب و نژاد خود مورد شکنجه قرار نمی‌گیرد. ده‌ها شبکه تلویزیونی، و صداها شبکه رادیویی فعالیت دارد. مطبوعات آزاد و مستقل که ستون چهارم دموکراسی است بدون محدودیت و اعمال نظر منتشر می‌گردد. هر چند این مطبوعات به لحاظ کیفی هنوز در نیمه راه است. میلیون‌ها دانش آموز به مدرسه و هزاران دانشجوی به دانشگاه می‌روند٬ مخصوصاً دختران که در زمان طالبان تحصیل آنان مطلق ممنوع بود و حتی اجازه نداشتند بدون همراهی محرم، از خانه خارج شوند. افغانستانی که در جغرافیای سیاسی عالم سیاست گم شده بود به یک باره مورد توجه کشورهای قدرتمند قرار گرفت، کمک‌های فراوانی به این کشور سرا زیر شد...
اما این واقعیت را نیز نباید از نظر دور داشت که با توجه به حضور پر رنگ جامعه جهانی در افغانستان و نیز هزینه میلیاردها دلار در این کشور٬ پیش رفت ها٬ آن گونه که انتظار می‌رفت٬ محسوس نبوده است. گام‌های اساسی در جهت بازسازی و سازندگی بنیادین افغانستان برداشته نشده، بسیاری از پول‌ها اگر چه در ظاهر به افغانستان اختصاص داده شد، امای این پول‌های یا به صورت دیگری مجددا توسط خارجی‌ها از افغانستان خارج شده‌اند٬ یا هزینه اموری شده که در بهبود معیشت مردم افغانستان دخالتی نداشته است. در قسمت بر قراری امنیت نیز اراده جدی از سوی نیروهای خارجی مستقر در افغانستان نشان داده نشدند. آنان حتی در مواردی به صورت مستقیم و بدون اطلاع مقامات حکومت افغانستان با طالبان مذاکره داشته و گاهی نیز به آنان رشوه پرداخت نموده‌اند. می توان گفت٬ هرچند کوتاهی نیروهای خارجی در افغانستان و نبود برنامه شفاف برای تغیراتی اساسی از سوی آنان در این کشور قابل انکار نیست؛ ولی ظرفیت پایین افغانستان را نیز نباید از یاد برد که در لایه‌های مختلف جامعه وجود دارد. از نهادهای سیاسی و حکومتی گرفته تا نهادهای مدنی و غیر حکومتی. در حالی که فقر و نبود زیر ساخت های اساسی در کشور کاملاً عریان و هویدا، بعضی از دولتمردان افغانستان در مرکز و برخی ولایات، از صرف بودجه ناچیز سالانه عاجز بودند. به علاوه فساد لجام گسیخته اداری که در این کشور وجود دارد، راه را برای هر گونه پیش رفت در افغانستان بسته است. نهادهای مدنی نیز در این کشور از توانمندی‌های لازم بر خورد دارد نبوده است. این نهادها نتوانسته است در بالا بردن افکار عمومی برای پذیرش تغییرات اساسی از فرصت به و جود آمد نقش اساسی ایفا نماید. متفکران افغانستان بیشتر نظریه پردازان قومی هستند و آنا نیز از به وجود آوردن یک تفکر ملی عاجز بوده‌اند. بنا بر این به صورت خلاصه می‌توان گفت پیش رفت های ظرف یک دهه گذشته در این کشور به وجود آمده است که غیر قابل انکار است. وضعیت می‌توانست بسیار بهتر از این باشد. در این باره هم نیروهای خارجی مقصر هستند به علت کم کاری‌ها، ندانم کاری‌ها و نداشتن برنامه جامع و هم خود افغانستانی‌ها به صورت عام و حکومت این کشور به صورت خاص به دلائل مختلف. اگر قرار است پیش رفتی در افغانستان حاصل گردد، قدم اول را باید افغان‌ها بر دارند و این پیش رفت باید توسط خود افغانستانی‌ها صورت گردد، خارجی‌ها صرفه می‌توانند نقش کمک کار را داشته باشند، بنابراین تا یک تحول بنیادین و اصلاحات اساسی در دل جامعه افغانستان پدید نیاید پیش رفت اساسی غیر ممکن خواهد بود.

فرار از پذیرش مسئولیت

حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان، سرانجام اعتراف کرد که صلح با طالبان معنا نداشته و او در این مورد حرفی برای گفتن ندارد. وی تصریح کرد که نمی‌تواند طالبان و ملا عمر را پیدا نماید، در نتیجه مذاکرات صلح با طالبان را متوقف می‌کند و ازین پس، طرف مذاکره پاکستان است.
مصالحه با طالبان از ابتدایی طرح آن مشخص بود که فرجامی ندارد. به این دلیل که نه پایگاه طالبان به صورت دقیق مشخص بود، نه رده بندی مقامات تصمیم گیرنده آنان در این باره معلوم بود و نه هم در خواست‌های معینی آنان برای مشارکت در مذاکرات صلح. علاوه واکنش طالبان در برابر ندای صلح طلبانه دولت، همواره تشدید خشونت بود. حکومت بدون توجه به این واقعیت، اعتبار خود را در این باره یکجا به گروه گذاشت و به گونه‌ای شتاب زده و عجولانه عمل کرد که هر دلال و شیادی که در هیأت و قیافه طالبان ظاهر می‌شد، قدم در این سوی خط دیو رند می‌گذاشت و خود را نماینده طالب می‌گفت، دولت فرش قرمز زیر پایش پهن می‌کرد، بالاترین منزلت را برای وی قائل می‌شد و تمام امکانات را در اختیار وی قرار می‌داد تا حسن نیت خود را برای ایجاد صلح به نمایش بگذارد، بدون که مقام و صلاحیت و حتی هویت مدعی را احراز نماید که آیا سکنه این طرف خط دیو رند است یا آن طرف. به همین دلیل طی فراز و نشیب روند به اصطلاح صلح، شیادی، یک‌بار سر حکومت کلاه گذاشت و مبالغ کلانی پول را از دولت به جیب زد و بعد روشن شد که حقه باز بیش نبوده است. اما حکومت با زهم دست از عملکرد ناشیانه خود بر نداشت و با زهم ندای صلح سر داد و توجهی به صدای به حق منتقدین در این باره نکرد. آخرینش هم ترور برهان الدین ربانی بود که گفته می‌شود فرد انتحار کننده شهروند پاکستان بوده!!
حالا سوال این است که چرا دولت چنین ساده‌انگارانه قدم در این وادی نهاد، آیا واقعاً دولت افغانستان نمی‌دانست که صلح با طالبان سرانجامی ندارد!؟ دو تحلیل عمده در این باره وجود دارد:
حکومت در عرصه‌های مختلفی ناکار آمد است، در این مورد نیز ناکار آمدی خود را نشان داد و آن این که تصمیم سازان حاکمیت از طالبان شناخت درستی نداشته‌اند، طرح صلح با آنان نیز در نتیجه عدم شناخت دقیق مواضع طالبان صورت گرفت و فاقد راهبر مشخص بود، دولت تنها از سر خوش خالی و به صورت احساسی فریاد صلح بر آورد تا بین طالبان و القاعده از یک طرف و از طرف دیگر بین صفوف طالبان میانه رو و تندرو که گرایش به راه و روش القاعده دارد جدایی بیندازد در حالی که این خیال خامی بیش نبوده است.
تحلیل دیگر این است که بسیار بعید است که بگویم حکومت این مسئله را نمی‌دانست، زیرا بی پایه بودن صلح چنان واضح بود که نیاز به استدلال نداشت اما حکومت به دلیل گرایش‌های قومی منافع قومی را به نحوی بر مصالح ملی ترجیح داد به این معنا که با سردادن ندای صلح خواست از فشارهای نظامی و امنیتی علیه طالبان بکاهد، چرا که ضربه به طالبان نهایت ضربه یک قوم خاص محسوب می‌شد.
هر تحلیل را که بپذیریم عملکرد دولت در این باره زیان‌های زیاد را بر ملت افغانستان تحمیل کرده است٬ به نحوی می‌توان گفت حکومت در این باره مرتکب تقصیر سنگین شده است که باید مسئولیت آن را بپذیرد. اعتراف به بی ثمر بود مذاکره با طالبان، اعتراف دیر هنگام است و به گونه­ای شانه خالی کردن از زیر بار این مسئولیت سنگین که ملت افغانستان آن را نمی‌بخشد.

مطلب مرتبط: چرایی صلح با طالبان مورخ۱۸ خرداد هیمن سال در همین وبلاک

 

 

مفهوم صلح با طالبان

کشته شدن برهان الدین ربانی رئیس شورای عالی صلح و رئیس جمهور پیشین افغانستان، همچنین حمله هفته گذشته طالبان به سفارت امریکا و مقر فرماندهی ناتو در کابل، کاملاً روشن کرد که صلح با طالبان از بنیان غلط است و هیچ مفهومی ندارد. مؤثرترین راهبرد در برابر طالبان، تنها گزینه نظامی و استفاده از زور است. این تنها زبان و منطقی است که طالبان آن را می‌دانند می‌فهمند جز این هر حرکت و منطقی در برابر طالبان شکست خواهد خورد. فریاد صلح در برابر گروهی که تنها قتل و به راه انداختن خشونت را بلد هستند، باعث جری‌تر شدن آنان و خدشه دار شدن امنیت نیم بند کنونی می شود و همچنین به حرمتی به حقوق شهروندی مردم افغانستان است. البته نباید از یاد برد که همواره پاکستان در پشت چنین قتل‌ها و ترورها٬ نقش هدایت کننده و اساسی دارد. غفلت امریکا از فشار فزاینده و بی امان به پاکستان، یک خطای استراتژیک است.

بازنگری استراتژی مبارزه علیه تروریسم

افغانستان به لحاظ موقعیت جغرافيايي خود، همواره مورد توجه كشورگشايان و قدرت‌های منطقه‌ای و فرا منطقه‌ای بوده است؛ از اين رو می‌توان گفت در عين اين كه اين كشور استعداد زيادي براي تبديل شدن به يك كشور بحران زده را داشته، همواره قدرت‌های دیگر نیز بحران و نا امني را به اين كشور صادر نموده‌اند و اين کشور را با بحران‌های مضاعف رو برو کرده است. در برهه‌های از تاریخ، کشورهای فرا منطقه‌ای به افغانستان به عنوان نقطه امتياز گيري یا امتياز دهی می‌نگریستند که بتوانند از آن در جهت رقابت‌های بین‌المللی بهره ببرند. کشورهای منطقه‌ای نیز همواره بر اين تصور بوده‌اند که افغانستان را به حيات خلوت خود تبديل نمايد. در دهه هفتاد و هشتاد، امريکا و شوروي سابق صحنه رقابت و زور آزمايي را به اين کشور کشانده بودند. امريکا از نیروهای راديکال مذهبي حمايت می‌کرد تا رقيب خود را زمين گير نمايد؛ و روس‌ها به بهانه حمايت از هم پيمان خود به اين کشور لشکر کشي کردند تا به بتواند گام بیش‌تری در جهت کشور گشايي بر دارند. کشورهای منطقه هم بنا به مصالح و منافع خود هر یک از گروهي حمايت می‌نمودند. در اين ميان تنها به چيزي که توجه نمی‌شد، مصالح و منافع مردم افغانستان بود. آنان به قربانيان بي اختياري تبديل شده بودند که نسبت به سر نوشت خود هيچ حقي انتخاب نداشتند. پس از خروج روس‌ها٬ اين کشور به باد فراموشي سپرده شده و به سمت جنگ‌های داخلی کشیده شد، اين مهم نبود، زيرا کشورهاي غربي به هدفشان مبني به شکست حريف نایل آمده بودند. اين بار کشورهای منطقه نقش خو در را در غياب قدرت‌های فرا منطقه‌ای بیش‌تر کردند. افغانستان تبديل شد به بازيچه آن‌ها. تا جاي که کشورهای همسايه، هم‌زمان از چندين گروه متعارض و ناسازگار حمايت می کردند. آنان در پی ويراني و نابودي افغانستان بودند و آن را ضعيف و محتاج می‌خواستند و لذا در پي هرچه بیش‌تر شعله‌ورتر کردن آتش جنگ در این کشور بودند. اين کشورها، در پی به قدرت رساند نيروهاي مورد حمايت خود بودند تا در جهت سیاست‌ها و منافع آن‌ها حرکت کنند کاملا فرمان بردار و مطيع باشند. در این میان، گروهای مسلح به خاطر منافع ناچیز حزبی و قومی، هرکدام حلقه فرمانبری کشورهای همسایه را به گردن آویخته و منافع افغانستان را به باد فراموشی سپردند و فقط به جنگ اندیشیدند و خشنودی کشور فرمانروای بیرونی را مد نظر قرار دادند. این بود که افغانستان به آورد گاه همسایه‌ها و خانه تروریست‌ها تبدیل شد و به گرداب بحران عمیق فرو افتاد. بحران فزاینده و لجام گسیخته افغانستان، با انفجار برج‌های دوقلو در منهتن بازتاب یافت. این انفجار هرچند یک فاجعه بود اما خبر از اوضاع فاجعه بارتر در افغانستان می‌داد و در عین حال اثبات کرد که امنيت افغانستان با امنیت دنیا رابطه‌ای تنگاتنگ دارد. پس از این واقعه تروریستی، جامعه جهانی به وخامت اوضاع و بحران به افغانستان آگاهی یافتند و لذا حاکمیت طالبان و القاعده را در افغانستان به زیر کشیدند. پس از فروپاشی طالبان سران دولت‌های غربی بارها تکرار کردند که دیگر افغانستان را رها نخواهند کرد و این کشور را به دست تروریست‌ها نخواهند سپرد و در جهت آبادانی آن خواهند کوشید. اینک پس از ده سال، بسیاری از قول و قرارها در جهت سازندگی از یاد رفته و مبارزه با طالبان و تروریسم چندان موفق نبوده است طالبان همچنان از قدرت مانور بر خور دارست و می‌تواند در قلب پایتخت دست به عملیات انتحاری و تروریستی بزنند. القاعده با وجود از دست دادن رهبر شماره یک خود، همچنان یک تهدید است. با این وجود امریکا و دولت افغانستان از ضرورت مذاکره با طالبان سخن می‌گویند و قرار بر این است که امریکا پس از سال 2014 نیروهای خود را از افغانستان خارج نماید٬ هر چند که مذاکراتی بین مقامات امریکا و افغانستان بر سر پیمان دراز مدت یا استراتژیک در واشنگتن در جریان است. به هر ترتیت استراتژی مبارزه علیه طالبان و القاعده، نیاز به بازنگری جدی دارد، در این صورت است که می‌شود، به موفقیت نبرد علیه تروریسم امیدوار بود. سه فاکتور در این باره از اهمیت بر خور دار است که جامعه جهانی می‌بایست مدنظر قرار دهند: عطف توجه به سازندگی و بازسازی بینادین افغانستان، در پیش گرفتن سیاست مشت آهنین در برابر طالبان و القاعده و تحت فشار قرار دادن پاکستان مبنی اتخاذ سیاست سازنده قبال افغانستان.

دور باطل

 

  انفجار پشت سر انفجار. انتحاری بار دیگر انتحاری، قتل با زهم قتل. این قصه افغانستان است. قصه‌ای که بسیار بغرنج است. سرزمین جنگ و منازعه، سر زمین خشونت و کشتار، سرزمین انفجار و ویرانگری. بیش از سه دهه است که در این سر زمین جنگ است اما نمی‌دانیم این جنگ برای چیست؟ اگر هم بدانیم، لا اقل نمی‌دانم که چگونه به آن پیان دهیم. باز می‌جنگیم. به این صورت است که ارابه جنگ همچنان با سرعت فوق‌العاده می‌چرخد و منازعه همچنان پرجذبه است. تردید نیست که بخشی از این مشکلات از خارج بر ما تحمیل می‌شود، اما نباید از یاد ببریم که تقصیر افغانی‌ها در این باره کم نیست. اگر افغان‌ها ظرفیت لازم را برای ساختن یک ملت می‌داشتند، مردمان صبور و دور اندیش می‌بودند، به تاریخشان اهمیت می‌دادند، دلشان برای هم دیگر می‌سوختند و برای کشور و مملکتشان ارزش و آبرو قائل بودند، اگر افغان‌ها به خفت، خاری، بی کاری و نداری خود و عزت، دارندگی، و پیشرفت و بالندگی دیگر کشورها می‌اندیشیدند، کار به این جا نمی‌رسید. صادقانه باید اعتراف کرد که ما از ظرفیتی پایینی برخورداریم. سطح فرهنگ ما پایین است. دور اندیش نیستیم. منافع و ضرر خود را به خوبی نمی‌توانیم تشخیص دهیم. زندگی را خوب بلد نیستم، ساختن را یاد نداریم و نمی‌خواهیم سازنده باشیم. روی هر چیز و هر موضوع و هر روشی که دست می‌گذاریم، اگر هم فی نفس مطلوب باشد ما آن را به بدترین شکل آلوده می‌کنیم. ما از اسلام فقط کشتن را یاد گرفتیم، از جهاد ویرانگری را، از مقاومت پوست کندن همدیگر را، از دموکراسی و انتخابات فقط تقلب را، از اداره و مدیرت فقط فساد را، از انجو فقط دزدی را، از حکومت کردن جیب بری و پاسخگو نبودن را و این دور باطل قصه پر غصه افغان‌هاست که همچنان به دور خود می‌چرخد.

مثل ماندلا

امروز نلسون ماندلا نود و سه ساله شد. در افریقای جنوبی مراسم کوچکی به این مناسب برگزار می‌شود. منش و سلوک زندگی ماندلا می‌تواند الگوی باشد برای سیاستمداران. همان‌های که ادعای خدمت به مردم را دارند. این مرد بزرگ در راه آرمان‌های انسانی خود سختی‌های جانکاهی متحمل شد اما دست از مبارزه علیه ظلم و تبعیض بر نداشت. سرانجام نهضت ضد تبعیض نژادی را در افریقای جنوبی به پیروزی رساند. پس از پیروزی راه مدارا پیشه کرد و به سمت خشونت کشیده نشد. از کسانی که او را به ناحق افزون بر ربع قرن به زندان افگنده بودند، انتقام نگرفت و با صبوری همه را بخشید. به این ترتیب وی اولین رئیس جمهوری پس از آپارتاید بود. وی پس رسیدن به قدرت، خودش را گم نکرد و سحر قدرت او را نتوانست افسون کند او همچنان راه تساهل را با درایت ادامه داد. پس پایان دوره ریاست جمهوری‌اش در اوج محبوبیت قدرت را به نسل بعد واگذار کرد. پس از آن به فعالیت‌های اجتماعی و بشر دو ستانه روی آورد و اینک دارای مقام ولا در میان شخصیتت های مطرح و صلح دوست جهان محسوب می‌شود. چه نیکوست که سیاستمداران، مخصوص سیاست‌مداران کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته زندگی نامه ماندلا را هر چند از سر اجمال یک بار بخوانند تا بدانند که بدون خون و خشونت هم می‌شود سیاست کرد. بودن مثل ماندلا سخت است ولی غیر ممکن نیست.

  آیا افغانستان روزی راه سودان را برخواهد گزید؟

 

 سودان پس از سال ها جنگ و خشونت تجزیه شد. به این ترتیب سودان جنوبی در تاریخ18/ 4/1390 در جمع کشورهای مستقل جهان اضافه شد و «سالوا کیر» به عنوان اولین رئیس جمهور این کشور تازه تاسیس قدرت را در دست گرفت. جنگ سودان را با بحران و معضلات لاینحل رو برو کرد و سر انجام کار خودش را کرد. مردم این کشور فقیر، از جنگ و نا امنی به ستوه آمده بودند و به مدت تقریبا سی و پنج سال جنگ داخلی را تجربه کردند. در نهایت، طی همه پرسی، جنوبی‌های عمدتاً غیر مسلمان و غیر عرب، راه خود را از شمالی‌های عمدتاً مسلمان و عرب جدا کردند و رای به استقلال دادند. به امید صلح و فردای بهتر. این که آیا تجزیه باعث ثابت در شمال و جنوب خواهد شد بحثی دیگر است. افغانستان نیز خصوصیت‌های نسبتاً کم و بیش مشابهی با سودان دارد. با این تفاوت که نزاع در این کشور بین مسلمانانی است که هیچ کدام عرب نیستند ولی در امر مسلمانی هر کدام خود را پیش تاز می‌دانند. از نفت قابل توجه نیز در این کشور خبری نیست ولی به لحاظ جغرافیایی سیاسی موقعیت نسبتاً مهم دارد. در این کشور نیز هستند کسانی که از جنگ خسته نمی‌شوند و لذت بخش تر ین زندگی، زندگی جنگی است و شرافتمندانه‌ترین شغل نیز جنگ است. که از آن به نام جهاد و مقاومت یاد می‌کند. در حالی هیچ سنخیتی بین خشونت‌های غیر انسان در افغانستان و جهاد مقدس که در آموزه‌های دینی است وجود ندارد. هیچ تشابهی نیز بین جنگ‌های دزدانه و بی هدف در افغانستان، با مقاومت جوانمردانه، ملی، میهن‌پرستانه و آزادی بخش وجود ندارد. مردم به شدت از جنگ خسته‌اند. فقر و بی کاری این خستگی را مضاعف ساخته است. فساد لجام گسیخته هرگونه امید را بسته است. قبیله از نقش تعیین کننده بر خوددار است. منافع قومی در اولویت است. هویت ملی و جود ندارد. هویت قبیله‌ای پررنگ است. منافع ملی در نظر گرفته نمی‌شود، برای برون رفت از معضلات، به علت نبود کفایت مدیریتی، راهبرد مشخص و ثمر بخش و جود ندارد. حتی برای امور بسیار پیش پا افتاده برنامه‌ی روی دست نیست. کشتار و ترور بی داد می‌کند. حکومت مرکزی از اقتدار لازم بر خور دارد نیست. تجارت مواد مخدر دامنه منازعات را گسترده و به خون ریزی‌ها تداوم می‌بخشد. برخی از اقوام بر این باورند که حرکت‌های قومی سازمان یافته‌ای برای منزوی کردن دیگر اقوام جریان دارد و... همه‌ی این دلائل نشان دهنده این امر است که اگر اقدامات اساسی صورت نگیرد، ممکن است افغانستان نیز روزی به سرنوشت سودان دچار گردد و راه سودان را برگزیند. افغانستان جنوبی- شمالی.

ناجوانمردانه

 هفته قبل، طالبان، جواد ضحاک رئیس شورای ولایتی بامیان را در منطقه سیا گرد ازتوابع ولایت پروان، دستگیر و سپس به صورت ناجوانمردانه و به بدترین شکل کشتند. کشته شدن و کشتن به این شکل در کشور ما، تبدیل به امر معمول شده است. در حالی که حق حیات از حقوق اساسی، ذاتی و بنیادین انسان است. هیچ کس با هیچ مجوزی حق ندارد این حق را از انسان سلب کند. در ماده سه اعلامیه حقوق بشر آمده است «هر كس حق دارد از زندگی و آزادی و امنیت شخصی خویش برخوردار باشد.» می‌شود گفت این حرف‌ها برای آدم روشن‌فکری یا کمی متمدن به درد می‌خورد. هیچ نسبتی بین این منطق و منطق طالبانی نیست. طالبان و گروه‌های همفکر، اعلامیه حقوق بشر و امثال آن را دست پرورده غرب می‌دانند می‌گوید آموزه‌های اسلامی در این باب پیش تاز است. غربیان باید از اسلام یاد بگیرد. بنا بر این مواد نه چندان زیاد ولی گران‌سنگ اعلامیه جهانی حقوق بشر را کنار می‌گذاریم و می‌رویم سراغ قرآن. در این کتاب آسمانی آمده است: ولا تقتل انفس التي حرم الله الا بالحق[1] نکشید نفسي را که خدا وند محترم شمرده است مگر به حق. در جای دیگر می‌گوید «اگر کسی یک نفر را به غیر از قصاص و یا فساد دیگر بکشند گویا همه‌ای انسان هار کشته‌اند». بنا بر این کشتن انسان در قرآن ممنوع است مگر به حکم حق یا به موجبات که خود قرآن حکمش را بیان کرده است. این که حق چیست جای سخن بسیار است. عجالتا از طالبان باید پرسید که شما که از همه خود را مسلمان تر می دانید٬ با کدام حکم حق، و به کدام موجب منصوصه در قرآن به بدترین شکل ممکن جان انسان‌ها را می‌گیرید؟ در کدام دادگاه حق و عدالت و به کدام سنت پیامبر چنین افرادی محکوم به مرگ می‌شوند؟! مسلماً جواب منفی است و آنان در برابر دستور صریح قرآن پاسخی ندارند٬ علاوه بر آن، عمل راهزنی  و قطاع الطریقی که روش معمول و ناجوانمردانه طالبان است٬ حکمش در اسلام محاربه با خدا است. پس می‌توان نتیجه گرفت که چنین انسان‌های نسبت به احکام قرآن، کافرتر از کافرند و فسادشان از همه بیشتر٬ بنابراین به موجب حکم قرآن٬ این  تنها طالبان و  آدم های مانند آن ها هستند که مستوجب مرگ اند.



[1] بني اسرائيل/33

 

چرایی صلح با طالبان

  صلح و مصالحه هر چند بار معنایی مثبت و انسانی دارد و امریست بسیار پسندیده؛ اما در افغانستان به واژگانی کلیشه‌ای و کمی بی مزه تبدیل شده است. این واژگان هر روز از رسانه‌ها شنیده می‌شود و مقامات حکومتی بی وقفه آن را نشخوار می‌کنند بدون این که یک راهبرد ملی، منطقی و همه جانبه را برای تحقق آن در نظر داشته باشند. برای صلح هر مفهومی در نظر گرفته شود، جهت تحقق آن در میدان عمل، دو اراده متقابل و جود دارند تا آن را ایجاد کنند؛ اما وقتی حد اقل یک اراده تمایل برای ایجاد این رابطه نداشته باشد، اصولاً سخن گفتن از صلح بی معناست، چه رسد به این که اراده یک طرف خلاف آن باشد. در این صورت این دو اراده مانند دو خط موازی می‌مانند که هیچ وقت تلاقی پیدا نخواهد کرد. بنا بر این برای ایجاد صلح، نیاز طرفین به صلح، بستر مناسب برای صلح و اراده‌های طرفین برای ایجاد صلح، می‌بایست وجود داشته باشد تا موجودی بنام صلح خلق شود. با توجه به این مطلب، در حالی که حکومت از صلح دم می‌زند اما در مقابل طالبان بمب منفجر می‌کنند و موشک شلیک می‌کنند، دولت فریاد آشتی سر می‌دهد طالبان به حملات انتحاری خود شتاب بیش‌تری می‌دهند؛ در ظاهر میان کنش مقامات حکومت و واکنش طالبان پارادوکس آشکار مشاهده می‌شود. وقتی اظهار نظر خارجی‌های زی دخیل را در این باره می‌شنویم و تمایل آن‌ها را در این باره مشاهده می‌کنیم موضوع بسیار پیچیده می‌شود. در تحلیل منطقی هیچ رابطه و سنخیتی بین صلح و مصالحه با آدم کشی و انتحار وجود ندارد و چنان که بیان شد تعارض آشکار به نظر می‌رسد. اما فضای افغانستان در زمینه سیاست، حکومت، مدیرت جامعه و فرهنگ ویژگی‌ها و پیچیدگی‌های خاص خود را دارد. نسبت به طالبان و صلح با آنان نیز باید این امر را در نظر گرفت. به این معنا که در قبال صلح با طالبان راهبردی ملی وجود ندارد و شاید از انصاف دور نشویم اگر بگویم بر عکس، در قبال آنان استراتژی قومی دنبال می‌شود. این مدعا از آن رو درست به نظر می‌رسد که برخی از مقامات حکومتی مدام به گفتمان صلح تکیه می‌کنند بدون این که کوچک‌ترین نظری به واقعیات داشته باشند و بدون این که نیم نگاهی داشته باشند به خشونت که از سوی طالبان پدید می‌آید. اگر کمی به عقب بر گردیم طالبان واقعاً مرده بود و به تاریخ پیوسته بود، ولی دوباره زنده شد. هم اینک طالبان جنگجویان شکست ناپذیر جلوه داده می‌شود، در حالی که شبح بیش نیست. بر این اساس، به هم پیمانان بین‌المللی افغانستان نیز مشاوره‌های غلط داده می‌شود مبنی بر این که طالبان، در راه عقیده مبارزه می‌کنند، دارای پایگاه مردمی هستند، پس شکست ناپذیراند، در نتیجه راه چاره این است که باید امتیاز داد و التماس کرد. بگذریم از این که خارجی‌های نیز در مبارزه علیه طالبان چندان صادق نیستند. با در نظر داشت موارد فوق، تعارضی میان ندای صلح و صدای انفجار باقی نمی‌ماند. به این معنا که اصرار خارج از عرف نسبت به صلح با کسانی همچنان بر طبل جنگ می کوبند و عملیات انتحاری انجام می‌دهند به نوعی هم‌سویی وجود دارد و هدف مشترکی را تعقیب می‌کند. منافع یک قوم نه منافع افغانستان.

مرگ بن لادن و آینده طالبان

  بن لادن کشته شد. خبر کوتاه بود ولی انعکاس آن در دنیا بسیار گسترده و بزرگ. این خبر٬ در صدر اخبار دینا قرار گرفت و بسیاری از رسانه‌های خبری برنامه‌های عادی خود را قطع کردند و به پوشش آن پرداختند. و سران بسیاری از کشورهای زی دخل نیز از خود واکنش نشان دادند. کشته شدن بن لادن مسلم یک اتفاق عمده در جنگ بین‌المللی علیه تروریسم بود. همچنین برگی برنده‌ای است در کارنامه اوباما که در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو در امریکا از آن به خوبی استفاده خواهد کرد. به علاوه٬ این واقعه روشن کرد که بن لادن طی این مدت در پا کستان حضور داشته، آن هم در پایتخت این کشور، چیزی که مقامات پاکستان همواره آن را انکار می‌کرد. حضور بن لادن، قریب به ده سال در پا کستان، بسیار بعید است که بدون اطلاع و همکاری مقامات بالای سیاسی و امنیتی این کشور بوده باشد. اما در عمل مقامات پاکستان اذهان جهانیان را نسبت به حضور بن لادن در پاکستان منحرف می‌کردند و آن را کتمان می‌کردند. پرویز مشرف رئیس جمهور قبلی پا کستان چندین بار گفت: « با تاکید می کویم که بن لادن در پا کستان نیست» و این نشان می‌دهد که پا کستان مامن، خواستگاه و جولانگاه تروریسم است. بنابراین می‌طلبد که جامعه جهانی، پاکستان را تحت فشار قرار دهند تا از این بازی دوگانه دست بردارد.

 با کشته شدن بن لادن پرسش‌های نیز به وجود می‌آید و این که سرنوشت جنگ علیه‌ تروریسم به کجا خواهد انجامید؟ کشته شدن وی٬ چه تأثیری بر روحیه جنگجویان طالبان و از جمله شخص ملا عمر خواهد داشت؟ این که آیا آقای عمر، صلح آبرومندانه را با دولت ترجیح خواهد داد و دست از اسلحه برخواهد داشت و راه مصالحه را در پیش خواهد گرفت؟ یا همانند بن لادن کشته شدن را به پای باورها و عقایدش برخواهد گزید؟ احتمال می‌رود که بعد از فروکش کردن احساسات ناشی از کشته شدن بن لادن، طالبان در مقابل واژه جنگ، علامت سوال بزرگی قرار خواهند داد که آیا جنگ آن‌ها را به هدفشان خواهد رساند یا نابود خواهند کرد. به رهبر طالبان نیز از هر جهت فشار وارد خواهد شد که تحمل آن٬ آسان تخواهد بود. بازهم تاکید باید کرد که هرچند مرگ بن لادن ضربه مهلک بر پیکر طالبان و مخصوصاً القاعده بود ولی پاسخ به پرسش‌های فوق با  گذشت زمان مشخص خواهد شد و داوری در این باره فعلاً زود است.