کمی عجیب
«دیالوک بین الا فغانی» را حتماً شنیدید. این را برخی آدمهای بیبنیه، وقتی میخواهند سواد نداشته خود را به رخ به کشند، به کار میبرند. کاری ندارم به اینکه بلغور کردن دو کلمه بیگانه نشانه سواد نیست و فارسی گویی، نشانه بی سوادی. دیالوگ بین الا فغانی؛ مرکب از واژگان انگلیسی، عربی، و فارسی است. دقیقتر اگر نگاه شود، مرکب از دو زبان اول است. چنانکه افغانیها، این واژه تهوع آور و عجیب و غریب را برای گفتمان صلح به کار میبرند، عمل افغانها برای صلح نیز عجیب غریب است. اول اینکه افغانها همواره در پی صلح؛ ولی در عمل، همیشه در حال جنگ هستند. در ثانی؛ دولتی که پشتوانه ملی و بینالمللی دارد، به هر نا کجا آبادی، سرک میکشد تا طرف صلح را پیدا کند؛ اما موفق نمیشود. علاوه بر آن، نزد زندانیان خود التماس میکند و برای خوش خدمتی، آزادشان میکند تا با دولت صلح کنند! زندانیانی که حاضر نیستند در مراسم آزادی خود، به احترام سرود ملی به پا خیزند. در اهمیت صلح تردیدی وجود ندارد، به شرط اینکه دو طرف، اراده لازم برای تحقق و ایجاد صلح داشته باشند. در موضوع مورد بحث، نه تنها اراده طرف مقابل دولت مطرح نیست، بلکه از صلا خود طرف شبه گونه است، اصلاً معلوم نیست، طرف کجا است. حرف اصلی را چه کسی میزند یا چه کسانی میزنند. به همین دلیل است که در مواردی آدمهای شیادی، از سوراخی پیدا شده و ادعای نمایندگی از طرف مقابل را مطرح کرند؛ در حالی که در واقع چنین نبوده است. حقهای به دولت زدند٬ یا هزینهای به آن تحمیل کردند و بعد رفتند دنبال کارشان.
اضافه بر این، دولت در این مورد، فاقد استراتژی است، معلوم نیست دولت به چه قیمتی و تا کی، ندای صلح سر میدهد؟ اگر طرف مقابل، حاضر به مصالح نشدند چه؟ نباید حدی پایان و چارچوبی در این مورد در نظر گرفته شود؟