بی‌تردید بسیاری، پرسش‌های این چنین را مطرح کرده‌اند که چرا افغانستان از این باتلاق نجات پیدا نمی‌کند؟ چرا آباد نمی‌شود؟ تا کی این وضعیت اسفبار و دردناک ادامه پیدا می‌کند؟ اما شاید کمتر کسی از خود پرسیده باشد که سهم من به عنوان روشنفکر، دولتمرد، سیاست‌پیشه، روزنامه‌نگار، روحانی، معلم، دانشجو، طلبه، عکاس، فیلم ساز، نقاش و... در جهت آبادانی افغانستان چیست؟ و چقدر است؟ آیا فکر و قلم من در جهت آبادانی افغانستان است یا در جهت ویرانی افغانستان. آیا من در خدمت ملت و مردم افغانستانم یا در خدمت قوم و قبیله. آیا من در خدمت دینم یا در خدمت فرقه‌گرایی. آیا من اخلاق را ترویج می‌کنم یا بد اخلاقی را. آیا من تساهل و تسامح را بسط می‌دهم یا کینه‌توزی و نفرت را می‌پراکنم. آیا من بر اتحاد ملت پای می فشارم یا با دامن زدن به قوم‌گرایی زمینه افتراق و جدایی را فراهم می‌کنم. آیا و هزاران آیای دیگر. پرسش‌های که به نظر می‌رسد زمینه را برای ورد به بستر آبادانی فراهم می‌کند.
نباید از یاد برد که خدا از آسمان برای ساختن و آبادانی کشوری و برای رفاه مردم آن، هیچ‌گاه ملائکه نفرستاده است و هیچ‌گاه هم نخواهد فرستاد. وقتی بستری برای رشد فراهم نباشد، هیچ قدرت و ابر قدرتی نیز ملتی را نمی‌تواند بسازد که آن ملت خود اشتهای سیری ناپذیری برای ویرانگری داشته باشد. وضعیت و شرایط هر جامعه در تمام ساحات زندگی معلول تفکر و نگرش همان جامعه است. وقتی نه تنها ابتدایی‌ترین روش گفت‌وگو و تعامل را بلد نباشیم بلکه بر خصومت‌ها اصرار کنیم، این مملکت چگونه ساخته خواهد شد؟ وقتی به جای زندگی مسالمت‌آمیز، خصومت و دشمنی را ترویج کنیم بسیار ابلهانه خواهد بود که انتظار بهبود زندگی را داشته باشیم.