شخصیت ملی
تفکر ملی، از فرایند هیچانگاری و درهم شکستن حصار قومیت، مذهب، منطقه، زبان و هر عنصری که مانع از شکلگیری «ما»ی ملی گردد، به وجود میآید. تا این حصارهای ضخیم و بلند وجود دارد، بستر اندیشه ملی فراهم نمیشود و در نتیجه محصول آن که شخصیت ملی باشد نیز پا به هستی در یک واحد جغرافیای سیاسی نمیگذارد. شخصیت ملی، در عین حال که فاقد رنگ است در بر دارنده رنگهای بسیار است. شخصیت ملی را نمیتوان به یک گروه، قوم، مذهب، زبان، دین و منطقه خاص منتسب کرد؛ اما در عین حال او، آینهای است که تمام آن مؤلفههای متخلف و واگرا را با پرتوی از مشعل همگرایی، برای جامعه بازتاب میدهد. میان شخصیت و افکار یک شخصیت ملی، با تودههای مردم با تنوع از فرهنگها، پیوند ناگسستنی وجود دارد.
در جامعه ما، تقریباً تفکری ملی و جود ندارد و بر این اساس، اگر داوری واقعگرایانه انجام شود، سخن گفتن از شخصیت ملی بسیار دشوار است. با اینکه در بستر شعار و هیاهوی سیاسی ما، برخوردار از شخصیتهای ملی فراوان هستیم؛ اما در حقیقت آنان، شخصیت و اسطوره قومی هستند. معیار سنجش ساده است؛ کافی است پس از مطالعه کارنامه فعالیتها و موضع گیریهای چنین شخصیتهای، با چند نفر از اقوام دیگر در باره شخصیت مورد نظر صحبت شود؛ آنگاه متوجه خواهیم شد که سخن گفتن از شخصیت ملی، در بسیاری از موارد، سخن گزاف است.
در این میان؛ اما، اگر از سید اسماعیل بلخی به عنوان یکی از معدود شخصیتهای ملی نام برده شود، شاید جای تردید برای کسی باقی نماند. بدون شک او دارای اندیشه ملی بود. آزادی، برابری، نفی تبعیض، رهایی از نابسامانی، دستیابی به زندگیبهتر را برای کل جامعه افغانستان میخواست و در این راه کوشید. او هیچگاه خود را در حصار قومیت، مذهب، و منطقه محصور نکرد، یک قوم، یک زبان و یک مذهب را بیش از دیگری تکرار نکرد و آزادانه فریاد آزادی و برابری، برآورد.
نباید از نظر دور داشت که در عرصه اندیشه و فعالیتها سیاسی و اجتماعی، هیچ خطی قرمزی وجود ندارد؛ هیچ کس غیر قابل نقد نیست، بلخی نیز از این قاعده مستثنا نیست. انتقادی که از کارنامه بلخی، در ذهن خطور میکند و شاید هم خود این نقد، مورد انتقاد جدی قرار گیرد؛ ولی چارهای نیست، میبایست نفی مطلق نگری، نقد سازنده، باور به نسبیت را تمرین کرد، خطوط قرمز، مطلق نگری، برنتافتن انتقاد سازنده، برای جامعه، سممهلک و فاجعه بار است.
به نظر میرسد، بزرگترین نقص در کارنامه بلخی، «طراحیکودتا» است؛ توسل به روشهای خشونتزا و براندازی، جامعه را دچار پیرایشانی، التهاب و از بستر تعادل خارج میکند و برای سازندگی فکری و فیزیکی جامعه؛ هرگز مناسب نیست. بلخی یک آزادیخواه و روشناندیش بود، او باید، از طریق روشنگریفکری، فعالیتهای نرم و اصلاحات تدریجی، اهداف متعالی خود را تعقیب میکرد که اگر چنین میکرد؛ به احتمال بسیار، موفق هم میشد و آثاری ماندگارتری برجای میگذاشت.
ولی، یک چیزی را نباید فراموش کرد که ظرف زمانی ما با ظرف زمان بلخی تفاوت بسیار دارد. شاید چنین سخنی، در این زمان آسان باشد؛ اما در زمان شهید بلخی، درک آن دشوار بود.
به هر صورت حتا با پذیرش این انتقاد، از بزرگی بلخی، از آزادی و آزادگی بلخی، از پیشگامی او برای راهایی نابسامانیهای جامعه، از اندیشههای رهایی بخش او و از ملی بودن بلخی چیزی کم نمیشود.