جنگ را باهر عنوانی باید دفن کرد
باور کنید٬ همه بدبختی های عالم٬ زیرسر همین فقر لعنتی است. برفرض اگر این فقر نبود، آدم ها جوری دیگر به همدیگر نگاه می کردند. حال که به عنوان یک و اقعیت غیر قابل انکار و جود دارد طوری دیگری فکر می کنند. فقیر تصویری دیگری از آدم و جا معه ارائه می کند. منزلت آدمها و جوامع ارتباط مستقیم با فقر و غنا دارد. فکر نمی کنم کسی نسبت به این مسئاله تردید داشته باشد.
چند روز پیش با یک دستگاه اتو توبوس شیک ولو، که رنگ نارنجی داشت، از تهران به طرف مشهد می آمدم. نقدا، این را بگویم که سفر با اتوبوس هم برای افراد مثل من، نشانه یک نوع عدم مایه داری است، نه اختیار. بگذیرم. صندلی جلو نشسته بودم. راننده آدمی نسبتا جوان بود. داری پست روشن و مو های مشکی پر پشت، با هیکل درشت، شکم بر آ مده، پیراهن به رنگ شیر. پشت سرمن چند نفری بیش نبوند، تقریبا اکثر صندلی ها خالی بود، از بوی بد جورا ب و پیچ پیچ آدم ها خبری نبود. تلویزیون اتو بوس هم خا موش بود. شب بود و باران می بارید. باران نگو، گویا ناوه دان های آسمام فوران کرده بود. برف پا کن اتو بوس با سرعت ازهم دور ونزدیک می شد و میان آب و بر روی شیشه بازی می کرد. چراغ هایش درقلب تاریکی فرو می رفت و می رفت، گویا انتهای نداشت. باران به صورت سیل آسا، از صافی نور می گذشت و در تاریکی فرو می رفت. اتو بوس سینه جاده را می درید، لایه از آب را برش می کرد و رو به جلو می تاخت. فضا دل انگیز بود. حض می بردم. خیال هایی عجیب و غریبی به سرم می زد و سپس تنهایم می گذاشت، و خیال دیگری مرا درهم می پیچاند. به سمنان رسیدم . به یک باره خیال ها از سرم پر کشید، واقعیت ها تلخ به تاملم واداشت. در پاسگاه غربی سمنان پلیس اتو بوس ها را نگه می داشت، و افغانسانی های فاقد مدرک را باز داشت می کرد سپس به یک اتو بوس سفید بین شهری که زیر باران حسابی شسته شدبود و رو به غرب نگهداشته شده بود، سورا می نمود. بعضی خیال شان نبود. ولی برخی دیگر، رنگ از رخ شان پریده بود.گویا به قربانگا می برد. شاید به خانوانده اش فکر می کرد. به مشکلات خانواده اش، و این که چگونه می شود بار دیگر به آغوش آنها پیوست، و چه خطراتی را باید در این راه به جان خرید... گفتم حق تان است. شما اگر فقیر نبودید این گونه هم نبودید. اگر کمی به جای و یرانی خانه تان، به آبادانی آن نیز فکر می کردید این گونه نبودید. اگر از سر عقل و به دور از احساسات تصمیم می گرفتید این گونه نبود دید.
درداین نیست. در این است که عده ای هنوزهم از خواب بیدار نشده اند. هنوزهم سر عقل نیا مده اند. هنوز خانه خود را آتش می زنند. هنوز هم در پیچ و خم احسا و شعار هستند. پس می ارزد که برای بیدار شدن و درک واقعیت رنج ببرد. سی سال جنگ است بدون این که بدانیم برای چه؟! لعنت به جنگ، نفرین به فقر. تف به جهل و احساسات نابجا.
برای پاره کردن دور باطل فقر٬ جهل و احساسات باید ابتدا سر عقل آمد به دانایی افزود و سیاست آموخت،آنگاه است که حلقه دیگر این زنجیره، یعنی فقر شکسته خواهد شد، جنگ را که مادر نگون بختی هاست باهر عنوانی٬ باید دفن کرد و منافع را با هر عنوانی٬ باید در نظر گرفت در این صورت است که بد بختی دیگر و جود نخواهد داشت.
چند روز پیش با یک دستگاه اتو توبوس شیک ولو، که رنگ نارنجی داشت، از تهران به طرف مشهد می آمدم. نقدا، این را بگویم که سفر با اتوبوس هم برای افراد مثل من، نشانه یک نوع عدم مایه داری است، نه اختیار. بگذیرم. صندلی جلو نشسته بودم. راننده آدمی نسبتا جوان بود. داری پست روشن و مو های مشکی پر پشت، با هیکل درشت، شکم بر آ مده، پیراهن به رنگ شیر. پشت سرمن چند نفری بیش نبوند، تقریبا اکثر صندلی ها خالی بود، از بوی بد جورا ب و پیچ پیچ آدم ها خبری نبود. تلویزیون اتو بوس هم خا موش بود. شب بود و باران می بارید. باران نگو، گویا ناوه دان های آسمام فوران کرده بود. برف پا کن اتو بوس با سرعت ازهم دور ونزدیک می شد و میان آب و بر روی شیشه بازی می کرد. چراغ هایش درقلب تاریکی فرو می رفت و می رفت، گویا انتهای نداشت. باران به صورت سیل آسا، از صافی نور می گذشت و در تاریکی فرو می رفت. اتو بوس سینه جاده را می درید، لایه از آب را برش می کرد و رو به جلو می تاخت. فضا دل انگیز بود. حض می بردم. خیال هایی عجیب و غریبی به سرم می زد و سپس تنهایم می گذاشت، و خیال دیگری مرا درهم می پیچاند. به سمنان رسیدم . به یک باره خیال ها از سرم پر کشید، واقعیت ها تلخ به تاملم واداشت. در پاسگاه غربی سمنان پلیس اتو بوس ها را نگه می داشت، و افغانسانی های فاقد مدرک را باز داشت می کرد سپس به یک اتو بوس سفید بین شهری که زیر باران حسابی شسته شدبود و رو به غرب نگهداشته شده بود، سورا می نمود. بعضی خیال شان نبود. ولی برخی دیگر، رنگ از رخ شان پریده بود.گویا به قربانگا می برد. شاید به خانوانده اش فکر می کرد. به مشکلات خانواده اش، و این که چگونه می شود بار دیگر به آغوش آنها پیوست، و چه خطراتی را باید در این راه به جان خرید... گفتم حق تان است. شما اگر فقیر نبودید این گونه هم نبودید. اگر کمی به جای و یرانی خانه تان، به آبادانی آن نیز فکر می کردید این گونه نبودید. اگر از سر عقل و به دور از احساسات تصمیم می گرفتید این گونه نبود دید.
درداین نیست. در این است که عده ای هنوزهم از خواب بیدار نشده اند. هنوزهم سر عقل نیا مده اند. هنوز خانه خود را آتش می زنند. هنوز هم در پیچ و خم احسا و شعار هستند. پس می ارزد که برای بیدار شدن و درک واقعیت رنج ببرد. سی سال جنگ است بدون این که بدانیم برای چه؟! لعنت به جنگ، نفرین به فقر. تف به جهل و احساسات نابجا.
برای پاره کردن دور باطل فقر٬ جهل و احساسات باید ابتدا سر عقل آمد به دانایی افزود و سیاست آموخت،آنگاه است که حلقه دیگر این زنجیره، یعنی فقر شکسته خواهد شد، جنگ را که مادر نگون بختی هاست باهر عنوانی٬ باید دفن کرد و منافع را با هر عنوانی٬ باید در نظر گرفت در این صورت است که بد بختی دیگر و جود نخواهد داشت.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 17:48 توسط سید جواد سجادی
|