دیشب، تا صبح نتوانستم بخوابم. گویا زمین و آسمان مثل قبر تنگ آمده بود و مرا بی‌رحمانه در خود می‌فشرد. برق هم رفته بود و تا صبح هم نیامد. تاریکی و سکوت مرگبار حاکم بود. شبی دست و پازدن با کابوس‌های و حشتناک؛ اما نه در خواب که در بیداری؛ آخر، درست چند ساعت پیش از آن، در همسایگی ما، انسان‌های بی‌گناه‌ی بسیار، پورد شدند و رفتند هوا یا تکه تکه شدند و افتادند زمین.
چندین بار زیر درخت رفتم و به اتاق برگشتم و باردیگر، داخل حیاط قدم زدم؛ اما لحظه‌ای نمی‌توانستم آرام گیرم. به خانوادهای داغ‌دیده فکر می‌کردم، به اشک‌ها، به دلتنگی‌ها و بی‌قرارهای آن‌ها. به آنانی می‌اندیشیدم که تنها وتنها نان‌آور خانواده خود را در فاجعه هول‌انگیز دهمزنگ، از دست دادند و فردای ناپیدای آن‌ها و آینده پرابهام فرزندان خردسالشان. همچنین به عاملان، مسببان، سهل‌انگاران، قصورورزان و تقصیرکاران این حادثه دلخراش فکر می‌کردم که بدون احساس شرمندگی در پیشگاه وجدان، همچنان به قدرت، حکومت و موقعیت می‌اندیشند؛ و نیز به عدم پیگیری حادثه و مسئولیت‌ناپذیری و مسئولیت‌گریزی مسئولان و نقش‌آفرینان این سرزمین بی‌رحم و قسی‌القلب‌پرور.