عرصه سیاست در این سرزمین چقدر آشفته و بی‌قاعده است. صبح از خواب بلند می‌شوی می‌بینی که یکی چپن رنگارنگ بر شانه انداخته و قامت سروری خویش را بر آیینه رخ رهروان اندک می‌تاباند. وظیفه خطیر خود را دفاع از عزت و شرف قوم می‌داند. جان‌فشانی برای تحقق آرمان‌های قبیله را والاترین ارزش و اثیار می‌خواند. قومی که شریف‌ترین است؛ ولی بیش‌ترین جفا را متحمل شده وکم‌ترین امتیاز را دریافت کرده است! این رهروان و تابعان که الزاماً نمی‌توانند غیر از هم‌خونی‌های رهبر تازه باشند و برآورده شدن آرزوهای ناچیز خود را در بزرگی او می بینند؛ به دورش حلقه‌زده، چاپلوسانه و سراب‌وار، سیمای رهبری را به وی بازتاب می‌دهند و مجد و عظمت قوم را با برجستگی و درخشش او گره می‌زنند. او را تنها فردی می‌دانند که می‌تواند حقوق از دست رفته قوم را استیفاء نماید و تمام خوشبختی‌ها را یک‌جا به ارمغان آورد. این مشق سیاست و رهبری است، به همین راحتی. این، نهایت ابتذال سازی رهبر؛ و ابتذال‌گرایی رهبری است که فقط در سرزمین افغانستان امکان وقوع و تحقق دارد. به راستی، سیاست‌ورزی و زعامت، دانش، اندیشه، تجربه، هوش سیاسی، مقبولیت فراگیر و برجستگی چشم‌گیر در سطح نخبگان لازم ندارد؟ فقط یک چپن که اندک امکاناتی در آستین داشته باشد و بتواند رایحه‌ای قومی و تباری را از خود ساطع سازند و صاحب چپن، مشتی بلوف بر زبان جاری کند و چند نفر نیز از سر احساسات هورا بکشند؛ کافی است؟! هرچند تلخ است، ولی واقعیت این را نشان می‌دهد؛ و در کوتاه‌مدت هم چشم‌انداز سامان یافتن این بازار آشفته‌ به چشم نمی‌آید.