عدالت بنیادی‌ترین عنصری است که دین اسلام، در عرصه سیاست و اجتماع، ارائه کرده است؛ اما مسلمان در زمینه برقراری عدالت، ناکام‌ترین‌اند، تاریخ مسلمانان پر است از جنگ و جباریت، قساوت و شقاوت، بی‌رحمی و سفاکی و ظلم جانکاه برادر بر برادر. اینک وضعیت مسلمان، چنان اسفناک است که فراط‌‌گرایان، از هر فرصتی، در پی دریدنِ دیگرانند. آنان، با فهم ناشی از جبر جغرافیا، خویشتن را مسلمانان واقعی می‌دانند که از جانب خدا ماموریت دارند تا مسلمانان غیر واقعی را در هرجای ممکن، حتا در مساجد، نابود کنند. ولی حقیقت این است که ترکیب قدرت با خشونت در سیاست مسلمانان تازگی ندارد و آنان در این زمینه از عدالت به غایت دورافتاده‌اند و خشونت را جایگزین عدالت کرده‌اند. حتا در دوره طلایی مسلمانان، یعنی دوره خلفای راشدین، سه خلیفه از چهار خلیفه، ترور شدند، اگر با زبان آمار صحبت کنیم یعنی 75 در صد خلیفه کشی در ظرف ۳۰ سال و به طور متوسط هر 7/5 سال، کشتن یک خلیفه. مسلمانان، آب کفن پیامبرشان خشک نشده بودند که همدیگر را به انحراف از اصول و آموزه‌های ترسیم شده از جانب پیامبر متهم کردند و به خشونت‌ورزی روی آوردند و برخی از بهترین یاران و جانشینان پیامبر را با ادعای اینکه مسلمان واقعی و خلیفه راستین نیستند، از میان برداشتند. هنوزم هم این روند ادامه دارد. یعنی عجین کردن قدرت، سیاست و خشونت با ادعای دین‌داری و جدا کردن مسلمانان واقعی از غیر واقعی. اینک بیش از هر زمان دیگری، دنیای اسلام لبریز از خون‌ریزی و مشحون از خشونت ورزی است. آنکس که می‌کشد هم الله اکر می‌گوید آنکه کشته می‌شود هم الله اکبر می‌گوید. برایند هر دو تکبیر بازهم چیزی جز تداوم خشونت نیست.
با این وجود، در دنیای جدید و در عرصه سیاست و حکومت، آیا مسلمانان می‌توانند حقوق بشر و تمدن غرب را به سخریه بگیرند و آن را منفور، مبتذل و ناکارآمد بدانند؟ می‌توان پرسید که اساساً مسلمانان در چگونگی تعامل و سیاست ورزی، نه با پیروان دیگر ادیان که در میان خود، چه چیزی، بغیر از خشونت و خون‌ریزی برای عرضه دارند؟! آیا ما واقعا وامدار تمدن و فرهنگ بردبار و متساهل غرب نیستیم؟ آیا نباید حقوق بشر را پرشکوه قلم داد کرد که دریچه‌ای به سوی، تنفس بشریت می‌گشایند؟