تفکر فیلسوفانه و حقیقت یاب، چیزی را به ارث نمی‌برد؛ یا آنچه را به ارث می‌برد، به آن اکتفا نمی کند، و خود را مکلف به پاسداری بدون چون و چرا از آن نمی‌داند. چنین تفکری، با معیارهای عقلانی و نه قالب‌های پیش ساخته و نه الزاماً پشت‌پا زدن به همه‌ای آن‌ها، در پی یافتن معرفت و حقیقت است، با در نظر داشت این نکته که آنچه از میراث پیشینیان به ما رسیده است، الزاماً باطل مطلق و حقیقت مطلق نیست؛ اما حامل یک واقعیت انکارناپذیر است که سنگینی آن، پشت این ارث را خمانده است و آن نقش‌آفرینی بزرگ محیط، بر پدیدآمدن و حفظ این دارایی و میراث است؛ لذا، عناصر حقیقت یابی و جست‌وجوگری، در آن بسیار ناچیز است. نقش جغرافیا و خالی بودن روحیه جستجوگری منهای تأثیرگذاری محیط، در عرصه تفکر دینی و مذهبی بیش از هر تفکری دیگری پررنگتر است.
به این ترتیب می‌توان گفت؛ ما اگر در رم به دنیا می‌آمدیم یک مسیحی کاتولیک بودیم، اگر در برلین زاده‌می‌شدیم، به سمت مسیحیت پروتسان کشیده می‌شدیم، اگر در مسکو به دنیا می‌آمدیم، پیرو آیین مسیحیت ارتدکس بودیم، اگر در قاهره به دنیا می‌آمدیم یک مسلمان شافعی مذهب بودیم. به همین ترتیب زاده شدن در افغانستان اگر در لوگر باشد، انسان را مسلمان سنی حنفی بار می آورد و اگر در بامیان باشد بدون شک او به عنوان مسلمان شیعه امامیه، رشد می‌کند.
می شود، تفکر فیلسوفانه داشت و فارغ از میراث برجای مانده، در پی حقیقت بود، ولی این تفکر ممکن است پاره‌ای، از دیوارهای میراثی پیش ساخته را تخریب کند؛ اما باکی نیست چرا که گوهر مراد، یک چیز است و آن حقیقت است؛ ولی این کار هر کس نیست.
در مقابل، می‌توان با آیین نیاکان زندگی کرد و به میراث اجدادی دلخوش بود و در آرزوی رستگاری نشست؛ لیکن آن را ساطور حقیقت مطلق دانستن، به منظور هدایت دیگران، در پی سلاخی بر آمدن، دنیا را به جهنم تبدیل می کند. همان چیزی که الان شاهدش هستیم.
ما حق داریم بیندیشم، چه فیلسوفانه و چه میراثمدارانه و آنچه را می‌اندیشیم نشر کنم؛ ولی حق نداریم دیگران را مجبور به پیروی از اندیشه‌های خود کنیم، چرا که حقیقت در انحصار ما نیست. در دنیا، شرکت فکری که امتیاز انحصاری حقیقت را داشته باشد وجود ندارد.