ملت بیکتاب
در بعضی از مناطق افغانستان از جمله منطقه ما، یکی از فحشها و توهینهای خیلی سنگین «بیکتاب» خواندن یک نفر است. بیکتاب؛ کنایه از نشناختن قرآن است؛ یعنی که طرف، به هیچ دین و آینی پایبند نیست و یک بدبخت و پلید تمام عیار است. حال اگر با دقت نگریسته شود، این ملت اساساً ملت بیکتاب و شاید بیکتابترین ملت در دنیا باشد. بیکتاب؛ اما نه به معنای آن فحش معمول و توهین مرسوم، بلکه بیکتاب؛ به این معنا که این مردم با کتاب و مطالعه،هیچ میانهای ندارند. کتاب خواندن در این جامعه نادرترین چیز محسوب میشود. بدون تردید، اگر از یک نفر در جوامع پیشرفته سوال شود، که آخرین کتابی که خواندی، کی بود و عنوانش چه بود، حتما خواهد گفت، همین دو روز پیش یا همین هفته و فلان عنوان؛ اما در این جامعه اگر از رهبران سیاسیاش همین سوال، پرسیده شود، شاید زمان و عنوان آخرین کتاب را به یاد نیاورند و شاید هم برخی از این رهبران، جدای از کتابهای که در مکتبخانهها خوانده اند؛ در عمر خود یک فصل کتاب در حوزه سیاست، مدیریت، حکومت و جامعه نخوانده باشند. حتا ممکن است، برخی افراد تحصیلکرده، که هویت آنها را کتاب و مطالعه تشکیل میدهد، بغیر از کتابهای که مجبورند به دلایلی بخوانند، زمان خواندن آخرین عنوان کتاب را به یاد نیاورند. در مکانهای عمومی، نظیر هتلها، رستورانها، قهوهخانهها، تفریحگاهها، میدانهای هوایی، ترمینالها و دیگر جاها آدم کسی را نمیبیند که کتاب دستش باشد و مطالعه کند. به همین ترتیب آدم کمتر کسی را میشناسد که از روی مطالعه سخن بگوید. وقتی رابطه ما با کتاب که منبع دانش است، این گونه باشد، آنگاه چگونه میتوان انتظار داشت، که سرنوشت ما، میبایست بدور از خشونت، فقر، منازعه، عقبماندگی و بد اخلاقی باشد؟ بدیهی است که آدم بیکتاب رستگار نمیشود و ملت بیکتاب، به سعادت و آسایش نمیرسد.