مجرم هم انسان است
امروز بعد از ظهر٬ درس جزای اختصاصی بود. جرایم علیه اشخاص. به دانشجویان گفتم جامعه از جرم و جنایت خالی نیست. اما شدت ضعف دارد. مهم است که راهبردهای اصولی و منطقی در قبال جرایم، وجود داشته باشد. یادمان باشد، مجرم هم انسان است و حقوقی دارد. به هر صورت در هر کلاسی مسئله حقوق بشر به زبانم میآید و جسته و گریخته آن را مطرح میکنم. وقتی از دانشگاه بیرون آمدم، بازهم در مورد سخنانی طرح شده در کلاس، فکر میکردم. آهسته از خیابانهای پر گِل کابل به سمت اسکانم میآمدم؛ ولی ذهنم بازهم در کلاس بود و حقوق بشر. جلو یک ساختمان لوکس چند پلیس ایستاده بودند. رد شدم. چند قدم جلوتر رفتم سرو صدای از پشت سرم شنیدم و مردم داخل خیابان به آنجا چشم دوخته بودند. سر بر گرداندم. دیدم دو نفر پلیس دو نفر را که یکی لباس سیاه افغانی به تن داشت و دیگر لباس خاکستری جلوشان انداخته و دارند میاورند. لباس سیا کفش به پایش نبود جوراب هم نه، لای انگشتها پر ازگِل بود. پلیس او را کتک میزد؛ با لگد، قنداق کلاش. دستش هم بسته بود، از پس سرش از لای موهای سیاه خون بیرون زده بود. نمیدانم در دعوا زخم بر داشته بود یا پلیس کارش را کرده بود. لباس خاکستری یک طرف لباسش غرق خون بود. با پارچهای بالای ابرویش را محکم میفشارد. آنقدر که دستش میلرزید. گاهی چشمانش هم میچرخید. دست پلیس یک قمه سیاه بزرگ بود. که باید آن را با دستکش میگرفت یا دستمال؛ ولی این کار را نکرده بود. به سیاه پوش، هی میگفت: «بیشرف اگر همین به گردنش میخورد چه میشد!؟....» او چیزی نمیگفت. به پلیس گفتم چرا زنگ نمیزنید که در قدم اول، عاجل همین زخمی را به شفا خانه برساند. گفت زدیم. آنها را به حال خود راها کردم. با خود گفتم، پلیس که اثر انگشت را نمیداند حقوق بشر را به طریق اولی نفهمد. من ماندم، ذهنم و حقوق بشر.