وجه اشتراک دو گفتار متفاوت

موضوع پیمان استراتژیک بین امریکا و افغانستان برای اولین در سال 2005 مطرح شد. پس اجلاس ناتو در لیسبون پایتخت پرتغال، در سال 2010 و با اعلام این مطلب که نیروهای پیمان آتلانتیک شمالی ناتو در سال 2014 از افغانستان خارج خواهند شد؛ این موضوع ابعاد جدی‌تری به خود گرفت. پس از آن هر چند گاهی اظهار نظرهای از سوی مقامات کابل واشنگتن در این مورد مطرح شده است. آخرین مورد، اظهار نظر رئیس جمهور افغانستان در همین چند روز پیش بود که اعلام کرد؛ امریکا خواهان 9 پایگاه در افغانستان است. از سوی دیگر، مقامات ایالات متحده بارها اعلام کرده است که در پی پایگاه دایم در افغانستان نیست. حالا پرسش این است که چرا در موضوع واحد که بارها در مورد آن صحبت به عمل آمده، اظهار نظرهای متفاوت به عمل می‌آید؟ آیا این ادبیات متفاوت، قدر مشترک هم دارد?
واقعیت آن است که با توجه به قرائن و شواهد موجود و با در نظر داشت منافع افغانستان و ایالات متحده چنین به نظر می‌رسد که هردو طرف خواهان پیمان استراتژیک و ایجاد پایگاه در افغانستان است و برای این امر اشتیاق نیز دارند. اما در نظر داشت چند فاکتور از سوی کابل و واشنگتن، تفاوت ادبیات سیاسی مقامات دو کشور را دامن زده است:نخست واژه «دایم» یا «دراز مدت» در پسوند پایگاه است. مقامات واشنگتن می‌گویند امریکا خواهان «پایگاه دایم» در افغانستان نیست؛ اما، پیمان استراتژیک و ایجاد پایگاه‌های درازمدت را نفی نکرده اند. مقامات افغانستان بدون توجه به این اظهارات، مدام از پایگاه دایم سخن می‌گویند. دایم و دراز مدت هر کدام از نظر حقوقی داری بار معنایی مشخص است، اما در این‌جا موضوع مبهم است. تا از سوی مقامات دو کشور روشنی صورت نگیرد نمی‌توان تحلیل درست ارائه کرد؛ اما تصمیم دو کشور برای امضای پیمان استراتژیک امر مسلم است. حال فرض را بر این می‌گریم که اصطلاح «دراز مدت» درست باشد؛ چون دارای بار معنای روشن است، از نظر حقوقی نیز خیلی داری تبعات نیست. شواهد موجود نیز آن را تایید می‌کند و در نهایت سازگاری با گفتار مقامات امریکا نیز می‌باشد که یک طرف قضیه است. بنا بر این ممکن است امریکا در پی ایجاد پایگاه‌های دایم نباشد، اما حقیقت است که در پی پایگاه دراز مدت بر اساس پیمان استراتژیک می‌باشد.دلیل دیگر تفاوت گفتارها، چانه‌زنی‌های سیاسی است که مقامات دو کشور با استفاده از قدرت رسانه‌ها، آن را مطرح می‌کنند تا به اهداف مورد نظر دست یابند. هر دو کشور، با درک اشتیاق طرف مقابل، برای ایجاد پایگاه، سطح مطالبات خود را لا می‌برند تا به امتیاز‌ها لازم نایل آید. منافع افغانستان ایجاب می‌کند مقاماتش بگویند امریکا که خواهان پایگاه است. پس می‌بایست امتیازات لازم را بدهد و منطق سیاست نیز ایجاب می‌کند، مبنی بر اینکه وقتی افغانستان در خاک خود، پایگاه‌های دراز مدت، در اختیار امریکا قرار دهد، باید امتیاز بگیرد و افزون بر آن، امتیازها به اندازه‌ای باشد که افکار عمومی را در افغانستان قانع سازد. امتیاز بزرگ در برابر امتیاز بزرگ.در مقابل نفع امریکا در آن است که خود را بی‌میل نشان دهد. به این صورت وانمود می‌کند که امریکا به دنبال پایگاه نیست و این افغانستان است که خواهان پایگاه است؛ تا از نظر امنتی و نظامی وضعیت خود را بهبود بخشد. دست به نوز سازی و توسعه زیر ساخت‌های اقتصادی و علمی بزند و این مستلزم هزینه و امکانات است. ایالات متحده این ظرفیت را دارد که احتیاجات افغانستان را در بسیاری از زمینه‌ها برآورده کند. در نتیجه افغانستان می‌باید شرایط امریکا را بدون چون چرا بپذیرد و امتیازات مورد نظر امریکا را بدهد.دلیل دیگر رویکرد خاص حکومت کرزی به این مسئله است. موفقیت در زمینه پیمان و پایگاه، نوعی امتیاز برای حکومت کرزی محسوب می‌شود. کرزی نیک می‌داند که مردم افغانستان از مداخلات خارجی، در امور افغانستان رنج‌های بی‌شمار برده‌اند. بستر سازی در این جهت که افغانستان با داشتن یک شریک قدرتمند دیگر با مداخلات عریان رو برو نخواهد شد، باعث اعتماد نفس و اطمینان خاطر خواهد شد، امری که برای او و تیمش کسب محبوبیت خواهد کرد و کفه ترازو را به نفع آن‌ها در نزد افکار عمومی سنگین می‌کند. در این صورت او می‌خواهد القا کند که این حکومت او بود که برای افغانستان یک هم پیمان استراتژیک پیدا کرد تا دست کشورهای مداخله گرا در افغانستان کوتاه کند. حتی ممکن است، او در کوتاه مدت در انتخابات از آن به عنوان یک برگ برنده استفاده کرده و در دراز مدت و به لحاظ تاریخی شاید آن را نوعی نقطه عطف در کارنامه حکومت خود تلقی کند.در این مورد نیز، عجله که آقای کرزی دارد، امریکایی‌ها ندارند. شاید آن‌ها با رئیس جمهوری که دوره کارش رو به پایان است، نمی‌خواهند دست به یک معامله بزرگ بزنند. در عرف سیاسی، سیاست‌های رئیس دولت در حکومت‌های منتخب در پایان کارش چندان جدی گرفته نمی‌شود. در ایالات متحده هم سنت بر این است که در پایان دوره دوم، به مواضع رئیس جمهور در زمینه اتخاذ سیاست‌های کلان بها داده نمی‌شود. امریکایی‌ها در این‌جا نیز می‌خواهند به سنت سیاسی عمل کنند. بنابر این امریکا به انتخابات سال بعد چشم دوخته‌اند تا ببیند که روی کار خواهد آمد و چه برنامه‌های را روی دست خواهد گرفت و منافعش ایجاب می‌کند که با دولت بعدی دست به این معامله بزند.فاکتور دیگر نگاه آقای کرزی به صلح است. رئیس جمهور در این مورد نیز عجله دارد. سراسیمگی و بی‌برنامگی دلیلی خوبی برای این مدعا است. کرزی به شورشی‌ها می‌خواهد این پیام را برساند که روی گزینه نظامی حساب باز نکنند این فرایند فرجامی نخواهد داشت. چون حکومت افغانستان داری شریک قدرتمند است. بنا بر این اگر می‌خواهید سهمی در قدرت داشته باشید، باید پروسه صلح بپیوندید. که اگر چنین شود او با یک تیز دو نشان زده است. هم صلح هم پیمان استراتژیک چیزی که آقای کرزی در آن صورت خود را قهرمان به حساب خواهد آورد. ولی واقعیت‌های موجود حاکی از آن است این تفکر در حد یک رویا باقی خواهد ماند. بعید است ظرف کمتر از یک سال هردوی مسئله به نتیجه برسد.امریکایی‌ها نیز نوع نگاه خود به مقوله صلح را دارند. آن‌ها برای موفقیت گفت‌وگوهای صلح می‌خواهند روی افکار آن بخش از طالبان که خود را متعهد به مبارزه با امریکا می‌داند تأثیر گذاری بگذارد و انگیزه‌ی آن‌ها را برای مشارکت در پروسه صلح بالا ببرند که این افغان‌ها هستند که باید در خانه مشترک خود دست به صلح و آشتی بزنند. افغانستان موطن دایمی آن‌ها است. حضور امریکا موقت و زمانمند است. مضافا ایالات متحده با این تاکتیک افکار آن دست گروه‌های اندک را که دارای روحیه بیگانه ستیزی هستند نیز آرام نگه می‌دارد.

کدام دشمن؟

برخی مدام از توطئه دشمنان اسلام علیه آن سخن می‌رانند. برخی دیگر را گمان بر این اند که این اندیشه ریشه در واقعیت ندارد و بر اساس توهم توطئه صورت می‌گیرد. به نظر می‌رسد هردو سخن، جای تأمل دارد. باید پرسید که دشمنان اسلام که و کجا است؟ اگر در بیرون از جوامع مسلمان و نامسلمانان باشند، چنین چیزی صحت ندارد، چرا انگیز وداعی بر چنین کاری نیست. البته ممکن است خیلی‌ها مسلمانان افراطی را دشمن پندارند که موضوع دیگری است، اما ظاهراً اسلام بی دشمن هم نیست. به نظر می‌رسد بزرگ‌ترین دشمن اسلام، در جوامع مسلمان وجود دارد؛ که عبارت باشد از مسلمانان، با شاخصه افراط‌گرایی. این طیف که در توحش از انتحار عبور کرده و به آدم خواری روی آورده‌اند، بزرگ‌ترین دشمن اسلام هستند. پس لازم نیست به دنبال دشمان در بلاد نا مسلمانان گشت. خود مسلمانان دشمن اسلام است. تاریخ قضاوت خواهد که مسلمانان افراطی چه ضربات مهلکی را بر پیکره اسلام وارده کرده‌اند. به راستی، سبوعیت که این طیف مرتکب می‌شود روی تاریخ را سیاه کرده است. در نتیجه اول مسلمان می‌بایست با خود آشتی کنند با اسلام آشتی کنند دیگران با اسلام سر جنگ ندارند. چنانکه گفته شد، ممکن است غرب مسلمانان افراطی را دشمن پندارد؛ اما این دشمنی با اسلام نیست. آن‌ها دشمن تهدید کنندگان منافع خود هستند، هر کس یا فکر که می‌خواهد باشد. مسلمانان افراطی حیات خود را در ترور و وحشت می‌بینند و دست به این اعمال غیر انسان هم می‌زنند خوب طبیعی است که غرب آن‌ها را باید دشمن پندارد. اما دشمن پنداشتن آن‌ها دشمنی با اسلام نیست. اسلام آموزه‌های اخلاق محور، معنویت‌گرا، عدالت جو، مهرورزی است؛ مؤلفه‌ای که غرب به هیچ وجه آن‌ها را تهدید کننده منافع خود نمی‌داند و تهدید کنند هم نیستند. پس این مسلمانان است که دشمن اسلام هستند. همان‌های که صفت افراطی‌گری مهم‌ترین ممیزه آن‌ها است. مسلمانان که در پی آموزه‌های اصیل اسلامی هستند نباید در زمین افراط گرایان بازی کنند.


وجدان

آیا ما اکثراً- نه الزاماً همه- بی وجدان و دروغ گو هستیم؟ می‌دانم سوال دردناکی است. اما اگر درد برای جراحی باشد، تحمل پذیر است. کافی است وقتی در شهر برای خرید می‌روید. در یک اداره برای انجام کاری می‌روید. یا کار نامه یک وزیر یا وکیل را مطالعه می‌کنید، علاوه بر دو صفت فوق به این نتیجه خواهید رسید که بله؛ ما اکثرآ دزد هم هستیم. اضافه بر آن می‌توانید ده‌ها صف زشت دیگر را نیز اضافه کنید. مثلاً اگر قرار است، جنسی را از یک مغازه بخرید، گاهی، دو تا دو و نیم برابر، بیش از قیمت واقعی بیان می‌کند. صد قسم نیز می‌خورد که قیمت خرید فلان مقدار است، اگر قرار باشد محل را تر کنید یا کمی چانه بزنید 25 در صد، کمتر از قیمت خرید ادعایی می‌دهند. تازه هیچ خجالت هم نمی‌کشد که چند قسم خورده است. در ادارات که اصل بر رشوه است. کار بدون رشوه، کار بی خود و فرعی است. چهار میلیارد گردش مالی رشوه که یادتان است. از کار نامه وزیر و وکیل و رئیس چیزی نمی‌گویم؛ چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. از ماجرای کابل بانگ بگیرد تا وزارت مالیه، افتضاحات اخیر در خود ارک و... در نتیجه، ما، در فساد و انحطاط اخلاقی، اداری، اجتماعی و سیاسی غرق هستیم. چاره چیست؟ راهش این است که هرکس از خود شروع کند. یک مغازه دار بی‌وجدان نباید، انتظار برخورد وجدانی از اداره‌چی رشوه خور داشته باشد و قیس علی‌هذا...

جاودانگی

خروشندگان در برابر ظلم و فساد همواره الگو و مورد احترام وجدان‌های بیدار در هر جامعه است. مردم، پایمردی آن‌ها را در خاطره‌ها زنده نگه می‌دارند تا در تاریکی‌ها راه انسانیت را گم نکنند. در نتیجه برای آن‌ها هرگز مرگ و نیستی تصور نمی‌شود. روح آن‌ها، همواره وجدان‌های مردد و کرخت را نهیب می‌زنند که تن به آلودگی ندهند، در برابر ظلم، فساد و طغیان بیستند و ترس به خود راه ندهند. تاریخ اسلام نیز مشحون است از مردانی که در برابر ستم سینه ستبر کردند و ترس به خود راه ندادند و به گونه‌ای غرور انگیزی، جان خود را در خدمت به راستی و صداقت از دست داده‌اند. قرآن در مورد آنان می‌گوید هرگز خیال نکنید آن‌ها مرده‌اند. در تاریخ قطور اسلام صفحه‌ای است شور انگیز و پر غرور به نام حجربن‌عدی. او در برابر کج روی‌ها، فساد و طغیانگری آرام ننشست و جانش را از دست داد. اما نیزه‌ای که او بر سینه ستم وارد کرد زخمی ناسوری ایجاد کرد که همواره چرک و خون از آن جاری است. به گونه‌ای که بازماندگان شقاوت و پلیدی از کالبد بی‌جان حجر نیز انتقام گرفتند. اما زهی خیال باطل که خون حجر در جان‌ها جاری است و هر گز نمرده است و نخواهد مرد. تا شرافت و انسانیت باقی است حجر و راه او نیز باقی است.
 به راستی٬ کسانی که بر قبرستان ها می تازند و قبرهای نام آوران تاریخ را نبش می کنند بی تردید هیچ بهره ای از انسانیت ندارند چرا که چنین چیزی٬ نه تنها در هیچ منطقی توجیه نمی شود که جنایتی است بی نهایت شرم آور و بزدلانه. آن ها تنها چیزی که ثابت می کنند توحش٬ سبوعیت و بربریت خود است.

مهره گردانی شطرنج سیاست

 واکنش مناسب، در برابر تهدید‌های خارجی، نشانه پویایی و سلحشوری یک جامعه است. همان گونه که بر خورد انفعالی نشانه مرگ و نیستی است. تاریخ نشان می‌دهد که این سرزمین همواره در برابر تهدیدهای بیرونی، جان فشانی‌های بی‌مانندی از خود به یادگار گذاشته است. به این ترتیب همواره خونِ غیرت و شهامت در اندامِ مردمان این سرزمین، جاری بوده است. اما باید گفت حفظ استقلال، تمامیت ارضی و حکومت داری، امری بسیط نیست تا آن را در جنگ خلاصه کرد، بلکه روی دیگرش، سیاست ورزی است که افغانها در این مورد چندان کارنامه‌ای درخشانی ندارند. در کار و زار دینای پیچیده سیاست، افغان‌ها تقریباً همواره بازنده بوده‌اند. می‌توان گفت، ما افغانستانی‌ها جنگ‌آورانی خوب ولی در عین حال سیاست‌ورزان بد هستیم. همین پاکستانی‌ها، که دیروز دلیرمردان افغانستان، آن‌ها را با خفت و خاری و با یک نهیب از میدان بدر کردند، در بازی‌های سیاسی، سالیانی درازی است که صحنه گردان عرصه سیاست در افغانستان است و بخش از کنش گران سیاسی ما را در راستای منافع خود و علیه منافع افغانستان به خدمت گرفته‌اند. چه خوب است که با این گونه اتفاق‌ها، آناها نیز از خواب بیدار شوند. بنابراین افغان‌ها به رغم اقتصاد ضعیف و نداشتن تکنولوژی توان مقامت در برابر هر گونه شرارت و دشمنی علنی را دارند. اما در میدان سیاست چنین نیست. بایسته است افغان‌ها در مهره گردانی شطرنج سیاست نیز مهارت پیدا کند؛ مؤلفه‌ای که بیشتر متوجه نخبگان سیاسی افغانستان است.

ثوریان محکومان تاریخ

هفت ثور و هشت ثور، دو تحول بنیادین در تاریخ افغانستان است؛ آثار فراوانی در پی داشته است. بستگی دارد که از چه زاویه به آن نگریسته شود. به صورت خلاصه می‌توان گفت، اگر پایمردی و ایستادگی معطوف به غیرت، شهامت و دلیری مردم، استثنا شود که در خور ستایش وصف ناپذیر است؛ اما کنش‌گران سیاسی این دو تحول، بدون استثنا، در دادگاه تاریخ، محکوم به آسیب‌ها و لطماتِ بنیان کن و جبران نا پذیر، به مردم و منافع افغانستان هستند. یک گروه با حمایت خارجی‌ها کودتا به راه انداختند. در پی به سامان رساندن امر محال بودند که عبارت بود از استقرار نظام ضد دینی، در سر زمین دین‌داران. آنان ساختن افغانستان را در این امر می‌دانستند. گروه دیگر با حمایت‌های خارجی کمر به مقابله بستند و حفظ دین و نجات افغانستان را در ویرانی افغانستان می‌دانستند؛ لذا، چیزی جز جنگ و ویرانی نمی‌دانستند. بنابراین، افغانستان، در این مقطع از تاریخ، آوردگاه بازیگران بزرگ بین‌المللی و منطقه‌ای بود؛ و افغان‌ها، در هر دو طرف میدان جنگ، حکم پیش مرگ را داشتند. در نتیجه، دو گروه تحول آفرین، هیچ کدام نمی‌توانند بر دیگری فخر بفروشند و خود را مدعی نجات افغانستان قلم داد کنند. هرچند کمونیست‌ها آغازگر از نفس انداختن افغانستان بودند. اما این مجاهدین بودند که تیر خلاص را زدند.

تملق هرگز

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

 دست دادم. کاش این کار را نمی‌کردم. نمی‌شد. می‌شناختم‌اش. طرف، نحوه دست دادنم را نسبت به خودش توهین‌آمیز تلقی کرد. دست دیگرم را که توی جیب شلوارم بود، به دست دیگرش گرفت، فشرد. گفت خوب است، آدم وقتی دست می‌دهد، دو دسته باشد؛ چون عنعنه افغانی است. در حالیکه گرمای دست‌های گوشتالوش را احساس می‌کردم. گفتم؛ نظر شما است. به هر صورت برای طرف، این نوع دست دادن سخت گران تمام شد و او را آشفته کرد. برای من هم گران آمد که او، سلیقه شخصی‌اش را نوعی فرهنگ می‌خواند. البته شادمان از اینکه آن قدر با ارزش‌های انسانی آشنا شدم که در تعامل با یک انسان، انسانیت مدنظرم است می‌خواهد وزیر باشد یا کراچی‌وان، نه مقام. اما ظاهراً درد این نماینده ولسی‌جرگه، که کمی به عقدی بودن هم مشهور است، جای دیگری بود. پیش از یک دهه است که هم دیگر را می‌شناسیم. او را در زمان تصدی نمایندگی‌اش که اینک دور دومش است، ندیده بودم. ظاهراً ایشان انتظار داشت که به محض دیدن ایشان می‌بایست با دستپاچگی وکیل صاحب گویان خودم را در بغلش می‌انداختم و او را در بغل می‌گرفتم. اینکه رفتارم حالا با او، در مقایسه زمان قبل از نمایندگی‌اش هیچ فرقی نکرده بود، برایش غیر قابل باور و غیر قابل تحمل بود. چون عنعنه افغانانی است که اگر کسی به جای رسد خود را تافته جدا بافته می‌داند، انتظار دارد، دیگران خود را به پایش بیندازد و چاپلوسی کنند. همین کار را هم می‌کنند. در ملاقات وزیر وزرا این رفتار تهوع آور را بارها دیدم. اما این کار از من ساخته نیست. او که زمانی سرمایه جز چاپلوسی نداشت و با همان سرمایه، کارهای به اصطلاح سیاسی می‌کرد، اینک که به صندلی نه چندان مهم ولسی‌جرگه دست یافته است، انتظار دارد، دیگران تملق او را کند. اما زهی خیال باطل که همه مثل او نیست. هرچند در این جامعه تملق پرور، مثل او هم کم نیست.