اهدای خون

امروز، به بانک انتقال‌خون در شفاخانه/ بیمارستان نور، مستقر در نزدیکی سینما پامیر رفتم. به مسئول مربوطه گفتم: آمدم خون اهدا کنم؛ اما برای ارتش/اردوی ملی. او گفت: باید؛ شفاخانه چهار صد بستر بروید، ولی فرقی نمی‌کند؛ همین‌جا نیز می‌تواند خون بدید، برای‌که آن‌ها وقتی خون کم می‌آورند؛ از همین‌جا تأمین می‌کنند، نمونه‌اش همین دیروز که ما چندین کیسه خون، به لوگر فرستادیم. حرفش را قبول کردم. او؛ در همان برخورد اولیه؛ با من خودمانی شد. نمی‌دانم چطور شد که از قمه‌زنی و تیغ‌زنیشرم‌آور برخی شیعیان ناآگاه و افراطی در محرم سخن به میان آمد. در جریان ثبت نام، اخذ کارت و آزمایش، دو خانواده پیدا شد که بیمارانشان به شدت نیاز به خون داشتند. هرکدام التماس می‌کردند که خونم را به بیمار آن‌ها بدهم. یک مورد، کودک سرطانی با گروه خونی o- بود که خونم با خون او هم‌خوانی نداشت؛ ولی می‌گفتند تعویض امکان دارد؛ اما مورد دیگر بانوی بامیانی بود که به دلیل زایمان و خون‌ریزی شدید، به شدت نیاز به خون از نوع B+ داشت آن هم خون‌گرم. به او خون دادم و برگشتم.

در مدت زمانی که در آنجا بودم آشکارا قابل مشاهده بود که بانک خون دچار کمبود خون است و تقاضا برای دریافت خون خیلی بالا است؛ بنابراین هم‌وطنانی که واجد شرایط هستند، کمی زحمت بکشند به بانک انتقال مراجعه نموده و مبادرت به اهدای خون نمایند که به علاوه نجات جان یک انسان، می‌توانند به نشاط و سلامت خود نیز کمک کنند. به راستی اهدای خون، اهدای زندگی است.

با چه رویی؛ عید را تبریک می‌گویند؟!

من نه چون البغدادی؛ خلیفه‌مسلمین و نه چون ملا محمد عمر امیرالمؤمنین‌مسلمین هستم که از یک‌طرف مسلمانان را به خاک‌وخون بکشانم و از طرف دیگر، اعیاد مذهبی را به آن‌ها تبریک بگویم و نه چون اشرف غنی رئیس جمهور افغانستانم که از مردم سخن بگویم؛ اما برنامه‌ای برای دسترخان/سفره‌خالی هم‌وطنان، و طرحی برای اشتغال‌زایی سونامی بی‌کاران و تأمین امنیت شهروندان نداشته باشم؛ اما عید را تبریک بگویم. من عید را به اندازه مسئولیتم، تبریک می‌گویم که احساسِ دوست‌داشتن بین من و دوستانم است؛ پس وقتی تبریک می‌گویم، احساس شرمندگی در برابر خدا، خلق و وجدان‌های بیدار نمی‌کنم و سرم را بالا می‌گیرم و می‌گویم: عاشقانه دوستتان دارم عیدتان مبارک. نمی‌دانم کسانی که خود را در قبال مردم مسئول می‌دانند یا مسئولند؛ اما کارشان چیزی جز به خاک‌سیاه نشاندن مردم و افزودن درد و رنج آن‌ها نیست؛ چگونه عید را به مردم تبریک می‌گوید؟!

شخصیت ملی

تفکر ملی، از فرایند هیچ‌انگاری و درهم شکستن حصار قومیت، مذهب، منطقه، زبان و هر عنصری که مانع از شکل‌گیری «ما»ی ملی گردد، به وجود می‌آید. تا این حصارهای ضخیم و بلند وجود دارد، بستر اندیشه ملی فراهم نمی‌شود و در نتیجه محصول آن که شخصیت ملی باشد نیز پا به هستی در یک واحد جغرافیای سیاسی نمی‌گذارد. شخصیت ملی، در عین حال که فاقد رنگ است در بر دارنده رنگ‌های بسیار است. شخصیت ملی را نمی‌توان به یک گروه، قوم، مذهب، زبان، دین و منطقه خاص منتسب کرد؛ اما در عین حال او، آینه‌ای است که تمام آن مؤلفه‌های متخلف و واگرا را با پرتوی از مشعل هم‌گرایی، برای جامعه بازتاب می‌دهد. میان شخصیت و افکار یک شخصیت ملی، با توده‌های مردم با تنوع از فرهنگ‌ها، پیوند ناگسستنی وجود دارد.

در جامعه ما، تقریباً تفکری ملی و جود ندارد و بر این اساس، اگر داوری واقع‌گرایانه انجام شود، سخن گفتن از شخصیت ملی بسیار دشوار است. با اینکه در بستر شعار و هیاهوی سیاسی ما، برخوردار از شخصیت‌های ملی فراوان هستیم؛ اما در حقیقت آنان، شخصیت و اسطوره قومی هستند. معیار سنجش ساده است؛ کافی است پس از مطالعه کارنامه فعالیت‌ها و موضع گیری‌های چنین شخصیت‌های، با چند نفر از اقوام دیگر در باره شخصیت مورد نظر صحبت شود؛ آنگاه متوجه خواهیم شد که سخن گفتن از شخصیت ملی، در بسیاری از موارد، سخن گزاف است.
در این میان؛ اما، اگر از سید اسماعیل بلخی به عنوان یکی از معدود شخصیت‌های ملی نام برده شود، شاید جای تردید برای کسی باقی نماند. بدون شک او دارای اندیشه ملی بود. آزادی، برابری، نفی تبعیض، رهایی از نابسامانی، دست‌یابی به زندگی‌بهتر را برای کل جامعه افغانستان می‌خواست و در این راه کوشید. او هیچ‌گاه خود را در حصار قومیت، مذهب، و منطقه محصور نکرد، یک قوم، یک زبان و یک مذهب را بیش از دیگری تکرار نکرد و آزادانه فریاد آزادی و برابری، برآورد.
نباید از نظر دور داشت که در عرصه اندیشه و فعالیت‌ها سیاسی و اجتماعی، هیچ خطی قرمزی وجود ندارد؛ هیچ کس غیر قابل نقد نیست، بلخی نیز از این قاعده مستثنا نیست. انتقادی که از کارنامه بلخی، در ذهن خطور می‌کند و شاید هم خود این نقد، مورد انتقاد جدی قرار گیرد؛ ولی چاره‌ای نیست، می‌بایست نفی مطلق نگری، نقد سازنده، باور به نسبیت را تمرین کرد، خطوط قرمز، مطلق نگری، برنتافتن انتقاد سازنده، برای جامعه، سم‌مهلک و فاجعه بار است.
به نظر می‌رسد، بزرگ‌ترین نقص در کارنامه بلخی، «طراحی‌کودتا» است؛ توسل به روش‌های خشونت‌زا و براندازی، جامعه را دچار پیرایشانی، التهاب و از بستر تعادل خارج می‌کند و برای سازندگی فکری و فیزیکی جامعه؛ هرگز مناسب نیست. بلخی یک آزادی‌خواه و روشن‌اندیش بود، او باید، از طریق روشن‌گری‌فکری، فعالیت‌های نرم و اصلاحات تدریجی، اهداف متعالی خود را تعقیب می‌کرد که اگر چنین می‌کرد؛ به احتمال بسیار، موفق هم می‌شد و آثاری ماندگارتری برجای می‌گذاشت. 
ولی، یک چیزی را نباید فراموش کرد که ظرف زمانی ما با ظرف زمان بلخی تفاوت بسیار دارد. شاید چنین سخنی، در این زمان آسان باشد؛ اما در زمان شهید بلخی، درک آن دشوار بود.
به هر صورت حتا با پذیرش این انتقاد، از بزرگی بلخی، از آزادی و آزادگی بلخی، از پیشگامی او برای راهایی نابسامانی‌های جامعه، از اندیشه‌های رهایی بخش او و از ملی بودن بلخی چیزی کم نمی‌شود.

دیپلماسی خرد و برتری عقلانیت

حصول توافق هسته‌ای ایران با شش قدرت جهانی، دنیا را از یک بحران و رویارویی احتمالی جنگ فاجعه‌بار و خشونت دامنه‌دار،رهایی بخشید؛ عقلانیت، منطق و خرد را در عرصه دیپلماسی بر احساس، شعار و اتهام‌زنی برتری داد و آرامش را بر تنش، حرفه‌ای بودن را بر پوپولیسم ترجیح‌داد.‍‌‌‌ به این ترتیب، نام حسن روحانی در تاریخ ایران ماندگار خواهد شد؛ او بی‌تردید در سطح جهان، هم اینک بیش از هرکس دیگری، مستحق جایزه صلح نوبل شناخته می‌شود؛ نام رئیس جمهور اوباما نیز بدون شک نقطه‌عطفی در تاریخ ساست‌ورزی و دیپلماسی امریکا خواهد بود و جایزه صلح نوبل را که او قبلاً دریافت کرده بود، نشان‌داد که انصافاً شایسته‌ی آن بوده است.
 این توافق دارای آثار فراوان ملی، منطقه‌ای و فرا منطقه‌ای است؛ از بعد منطقه‌ای، گروه‌های افراطی و خشونت‌طلب در تنگناه قرار خواهد گرفت و ماشین جنگی‌آن‌ها کند‌تر خواهد شد و امید می‌رود گام‌های در جهت حل منازعات فرقه‌گرایی و فروکاستن از دامنه جنگ‌های نیابتی نیز برداشته شود که به دلیل واگرایی ایران و امریکا هر روز ابعاد گسترده‌تری می‌یافت.

انحصارگرایان دین

مطلق‌نگری، جزم اندیشی، و انحصار‌گرایی از بارزترین مختصات جامعه ما است. در این میان یکی؛ اما از خطرناک‌ترین آن‌ها، انحصار دین‌داری، دین‌فهمی و انحصار حفاظت از دیانت است. برخی خود را به صورت انحصاری، متولی آموزه‌های دین و نماینده تمام الاختیار خداوند بروی زمین می‌دانند. همین‌که دیگران لب به سخن بگشایند حتا در زمینه‌های که چندان مرتبط با دین نیست، با حربه تکفیر آنان رو برو می‌شوند. تکفیر‌ی‌های جامعه که اگر قدرت داشته باشند از داعش چیزی کم ندارند، به دسته‌های مختلف تقسیم می‌شوند که دو طیف برجسته‌است: دسته‌ای از انحصارگرایان، در حقیقت، به هیچ چیز و هیچ معیار اخلاقی جز سوداگری و تأمین منافع شخصی خود پای بند نیستند؛ اما از آنجای که جامعه سنتی و شمشیر دین بران است؛ پشت دین قایم می‌شوند و نقاب دین‌داری به چهره می‌زنند؛ و دین را وسیله برای تأمین منافع خود قرار می‌دهند، این دسته همان معاویه‌های زمان و دستیار خبیث او، عمروعاص است که اگر لازم بدانند، به چشم مردم خاک بزنند، قرآن را سر نیزه می‌کند؛ اما در ورای آن برای بستر شهوت، ثروت، و قدرت برنامه ریزی می‌کنند. 
دسته‌ای دیگری از تکفیرگرایان، همان قشری‌گرایانند. آنان، چیزی از دین نمی‌دانند جز صورت آن، این دسته همان خوارج زمان ما هستند که دین را در عمامه‌های بزرگ، ریش‌های بلند، پیشانی‌های بسته و نمازخواندن‌ها و روزه‌گرفتن‌های فاقد فلسفه و بدون محتوا می‌دانند؛ اما از برپایی عدالت ونهادینه شدند حق‌الناس غافل هستند، این دسته تنها برداشت خود از دین را حقیقت مطلق می‌دانند و برای دیگران حقی از فهم و درک قائل نیستند. سیره و شیوه برخورد خلیفه چهارم مسلمانان و امام اول شیعیان، معیاری فراروی ماست که بیان می‌کند؛انحصار‌گرایی مردود است و نباید گل این ظاهرگرایی‌ها؛ حقه‌بازی‌ها و عوام‌فریبی‌ها را خورد. این طیف‌ها، در حقیقت خود دشمن دیانت، حقیقت و عدالت هستند، به آن جهت که امام علی با هردو گروه جنگید.

تصور ما از علی

وقتی از امام علی( ع) سخن به میان می‌آید؛ به نظر می‌رسد؛ ما با چند امام علی سروکار داریم: امام علی آسمانی: این امام علی، همه چیزش از نور مطلق است و حتا خلقت او پیش از انبیاء اتفاق افتاده است. امام علی‌ای که خودش در زمین است؛ اما در معراج با پیامبر غذا خورده است. امام علی‌ای که در هر آن می‌تواند در همه جا حاضر شود... این علی، در میان امواجی از خرافات و غلو، اقیانوس‌نوردی می‌کند. امام علی کلامی: این امام علی، از طرف خداوند به منصب جانشینی پیامبر نصب شده است. اگر مسئله صرفا نظری و علمی باشد تا این جا مشکل پیش نمی‌آید؛ اما مشکل از این‌جا ناشی می‌شود که چون حقش غصب شده است؛ پس باید تا روز قیامت برای اثبات حقانیت او مبارزه کرد و جامعه را ملتهب و چند‌باره نگه داشت. تنها پیروان اویند که از رستگاری برخوردارند، دیگران هرچه هستند، همه‌اش توطئه‌گر، گمراه و باطل‌اند. این امام علی فردی است که هرچند پیروانش او را می‌ستایند؛ ولی در واقع گویا فهم، درایت و حق شناسی خود را بیش از خود او می‌دانند و او را از خودش بهتر می‌شناسند؛ چرا که سیره کلی امام علی و چگونگی رابطه‌ سازنده‌اش با خلفای راشده‌ی پیش از خود، نشان می‌دهد که او هرگز چنین نمی اندیشده است. امام علی الگوی عملی زندگی: این علی، نماد عدالت و سمبل خرد، تندیس تعامل در عرصه سیاست و اجتماع است. علی الگوی عملی را لازم نیست از زبان دیگران بشناسیم او را باید از زبان خودش شناخت. او خود را در میان هاله‌ای از تقدس و برتری نمی‌پیچد و عمل کرد خود را ورای نقد نمی شمارد، عدالت و حقوق مردم را با هیچ چیزی قابل مقایسه و قابل معامله نمی‌داند، حکومت و مردم را دارای حقوق متقابل توصیف می‌کند، اساس کار حکومت را احقاق حق‌ می‌داند؛ شکاف و تفرقه را به هیچ بهانه‌ای نمی‌پذیرد. اینک؛ اما پیروان این علی اندک‌اند و الگوگیری از این علی ناچیز است؛ چرا که پیروان این علی، غلوگر، فرقه‌گرا، نا بردبار، بی‌توجه به مصالح کلان جامعه، فحاش، هتاک، سطحی‌نگر و خرد گریز نیستند.

تعریف کارکرد حمکتیار

وقتی مطلوبیت قدرت، به خاطر قدرت باشد نه معطوف به اجرای عدالت، احقاق حق و پاس‌داشت کرامت انسانی؛ پایان کار اسلام‌گرایی و مدعی حکومت اسلامی، به جای ختم می‌شود که گلبدین حکمتیار در آن گرفتار آمد؛ یعنی بدست آوردن قدرت یا حفظ آن به هر قیمت، ارتکاب هر نوع جنایت و تن‌دادن به هر نوع ذلت و بد اخلاقی به نام اسلام. نمی‌توان برای حاکمیت اسلام، هر جنایتی و بد اخلاقی را مجاز شمرد چرا که چنین تفکری شیطانی است نه اسلامی.

  بنابراین، اگر تعریفی از کارکرد حکمتیار ارایه شود؛ احتمالاً این جمله بتواند عمل‌کرد حکمتیار را تعریف کند که «هر جا جنگ است؛ حکمتیار آن‌جا است». گویا ایشان، برای جنگ زاده شده است، برای جنگ زندگی می‌کند و برای جنگ می‌میرد. او،   جایگاه حزبش را نیز به یک شرکت جنگ تنزل داده است که پیوسته، جنگ و خشونت را رصد می‌کند تا در آن به هر نحوی ممکن، سهمی ایفا کند و از این راه ارتزاق کند. از کارکرد حزب اسلامی و امیر عمومی آن چنین استنباط می‌شود که هدف جنگ است، نفس جنگ موضوعیت دارد و نمی‌تواند به مرحله پسا جنگ فکر کند. اگر نه‌چنین است، پس چرا باید او، اعتبار حزبش را که ادعا می‌کند، بیش از نیم قرن است که فعالیت دارد؛ یک شبه به پای داعش قمار بزند.

مرگ حیوان اشک؛ کشتن انسان اشتیاق

دیروز، در خاور دور؛ یعنی در ژاپن، یک گربه‌ای که منصب ریاست یک ایستگاه قطار را به عهده داشت، از دنیا رفت. در گذشت او، هوادارانش را در اندوه فراوان فرو برد و به این ترتیب، مردم محل برایش مراسم تدفین و ختم بجای آوردند. اشک ریختند و حسرت خوردند. این در حالی است که این طرف دنیا در خاور میانه، به صورت گسترده، موجی از اسلام کشی و انسان کشی در جریان است، برخی مسلمان چنان به خون هم‌دیگر تشنه‌اند که هیچ لذتی را به اندازه انسان کشی برابر نمی‌دانند و برای فرونشاندن اشتهای سیری ناپذیر خود، قتل عام‌های هول‌انگیز به راه می‌اندازند و آخ هم نمی‌گویند، و پس از کشتار، دست بر محاسن می‌کشند و خدا را شکر می‌کنند که مسلماaنند و در راه خدا جهاد کردند؛ به راستی قصابی با گوشت انسان و درندگی برای ریختن خون هم‌نوع و هم‌دین؛ چه نسبتی با اسلام دارد که دین مودت، رحمت و نفی ضرر است!؟ زهی خیال باطل مسلمانانی که از کشتار انسان لذت می‌برند؛ دستشان تا مرفق به خون آلوده‌اند، خود را برتر و رستگارتر از کسانی می‌دانند که برای مرگ یک حیوان از سر مهر و عاطفه اشک می‌ریزند.